X
تبلیغات
زولا

بقیع

ایستاده بودم پشت در بقیع، منتظر که در را باز کنند...

دختری از بچه های عمره دانش آموزی که جلوتر از بنده بود، خواست دوستش را صدا کند، دستش را برد بالا که علامت بدهد...

سفید و قشنگ بود و اصلا عین خیالش نبود که آستین مانتویش تا آرنج آمده پایین. اول فکر کردم، شاید حواسش نبوده و از این حرف ها، دوباره که امد صدایش کمد، دیدم نه خیر...

- عزیزم، دستتون اومد بیرون، بپوشونید.

- (با یک لحن خیلی تند) کی به شما اجازه داد که نهی از منکر بکنید؟!

- بنده برای نهی از منکر از کسی اجازه نمی گیرم...

انگار نه انگار که کجا امده، بیشتر برایش تفریح بود...


پ.ن1: این قضیه مال سال هایی است که به خانم ها اجازه می دادند از پله ها پشت بقیع بروند بالا. و ضمنا همان وقت هایی که هنوز دخترها را مجردی می بردند.

پ.ن2: این روزها در خیابان و فضای مجازی آنقدر حرف و حدیث هست که بعضی ها گمان می کنند، حکومت جمهوری اسلامی ساقط شده...

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا


نگاشته شده در پنج‌شنبه 30 خرداد 1392 ، 15:03 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 2 نظر

اول شعبان

اول شعبان، در خانه خدا را باز می کنند و خانه را با گلاب ناب ایران شستشو می دهند...

و یکی از لحظات استجابت دعا است...


4 سال قبل، یک چنین روزی، مکه بودم و شدید سرما خوردم... ایستاده بودم مثل همه تماشا، اول خواستم خدایا خوبم کن تا این 2، 3 روز فرصت زیارت را از دست ندهم...

خیلی منتظر جواب درجا بودم، گفتم خدا جون! حداقل یک کاری بکن که این چند روز مکه به زیارت برسم...

روزی که رسیدم ایران، آنقدر حالم سنگین شد که فقط با 2 تا پنی سلین جواب داد! باز هم شکر که زیارتم خراب نشد...


نگاشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1392 ، 00:32 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 0 نظر

پیامبر امی

سه سال پیش، یک شب مبعث مدینه بودم و شب مبعث بعدی مکه...

چقدر آرزو کردم کاش می شد امشب کسی بود تا با هم می رفتیم تا غار حرا...

سالگرد همان شبی که جبرئیل نازل شد و گفت:  إقراء باسم ربک الذی خلق


*یک نکته کلیدی:
1- گفته شده که پیامبر امی بود؛ یعنی سواد خواندن و نوشتن نداشت...
2- می گویند پیامبران فوق همه بشریت هستند؛ یعنی نمی شود کسی چیزی بداند و پیامبران ندانند...

سوال: پس اینکه پیامبر امی بوده چه می شود؟ یعنی این گزاره درست است که بگوییم پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله وسلم) سواد خواندن و نوشتن نداشت؛ درحالی که این کمال را سایرینی داشتند؟!

جواب: بهتر است بگوییم پیامبر تا آخر عمر؛ نه خواند و نه نوشت...


نگاشته شده در جمعه 17 خرداد 1392 ، 13:37 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 0 نظر

بالای کوه

ساعت حدود 5 بود، پای کوه با شیبی حدود45 درجه...
نفسمان برید تا رسیدم آن بالا...

حاج آقا گفتند به این فکر کنید که هر روز حضرت خدیجه (سلام الله علیها) این راه را بالا می آمدند وبرای رسول الله غذا می اوردند...

- حاج آقا! ایشون به عشق همسرشون می رفتند بالا، ما که شوهرمون اونجا نیست که بخاطرش برویم بالا...

-حاج آقا! فرضا هم که بود، شوهر ما که پیغمبر خدا نیست که بخاطرش اینقدر بکوبیم بریم بالا، خودش بیاد پایین...


نگاشته شده در پنج‌شنبه 9 خرداد 1392 ، 20:28 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 2 نظر