X
تبلیغات
رایتل

مادر

نگرد فاطمه جان...
دیگر از مادر در این خانه خبری نیست،
      دیگر دست نوازشگر او نیست.
            دیگر صدای پر مهرش در این خانه طنین انداز نمی شود.
                  دیگر عطر حضورش فضای خانه را پر نمی کند.
                       دیگر گرمای محبتش، سردی نگاه کفار را از بین نمی برد.
                            دیگر کلامش، تیزی نیش وکنایه های مشرکین را از وجود پدر پاک نمی کند.
                                 دیگر...

آری
محاصره تمام شد،
اما دیگر جسم مادر طاقت همراهی روح بزرگ او را نداشت.
صبور باش فاطمه جان!
اکنون رسول الله یاری تو را می خواهد،
      اکنون تو باید جای مادر را برای او پر کنی...
             او دستان نوازش تو را می طلبد، ام ابیها... مادر پدر

هنوز راه زیادی مانده...


به همان غربت بقیع، حتی غریبتر؛
که اگر بقیع، دیوار به دیوار حرم رسول الله است و هر بار که به سمت مسخد النبی می روی، سلامی به ائمه هدی می دهی، اینجا کنار بزرگراهی است منتهی به مسجد الحرام که نه جای ایستادن است و نه زیارت نامه خواندن. فقط یکبار اول زیارت دوره شهر مکه می آیی و بس.

اینجا آرامگاه پشتوانه های اسلام و رسول خداست، آرامگاه مدافعان مادی ومعنوی پیامبر اعظم... همسر صبور و فداکار رسول الله و عم بزرگوارشان؛
در یکسال هر دو بزرگوار، بعد از تلخی محاصره شعب ابی طالب، پیامبر را تنها گذاشتند و این فراق آنقدر بزرگ بود که سال دهم بعثت، عام الحزن شد.

که سال یازدهم، سال فراق پیامبر خوبی ها، عام الحزن نشد.
    سال 40 هجری و فراق باب العلم و اخ الرسول، عام الحزن، نام نگرفت...

        کسی نگفت سال 61 هجری که امام معصوم با هفتاد ودونفر یارانشان قتل عام شدند، عام الحزن است...

            کسی بعد از غزوه احد، واقعه حره، قیام فخ، قتل عام توابین و ... حتی روزی را یوم الحزن ننامید.

اما سالی که با وفات این دو بزرگوار همراه شد، عام الحزن شد تا همه مسلمین از همان سالها تا قیام قیامت بدانند جایگاه این دو بزرگوار در مسلمان بودنشان کجاست...

صلی الله علیک یا زوجة رسول الله و رحمة الله و برکاته

نگاشته شده در شنبه 29 تیر 1392 ، 04:09 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 0 نظر

یادگار

یک ساعت درد ودل با رسول مهربانی ها...

درست همین جا.
این عکس یادگار ماند از میزبانی بهترین میزبان (البته آن درد دل یکساعته، سحر بود و این عکس مال غروب است)


مقدمه ومؤخره زیاد داشت،
نخواستم
نشد
نتوانستم
نگذاشتند
نمی شود.
همین قدر بس که آقا رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم)خودشان بلدند چگونه میزبانی کنند.

چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دلم برای مولایمان تنگ شده...
برای آن خلوت یکساعته

نگاشته شده در پنج‌شنبه 27 تیر 1392 ، 05:53 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 1 نظر

میلاد

رسیدیم مکه، ساعت حدود 12، 1 بامداد بود. حاج آقا گفتند  استراحتی کنید وبرویم اعمال را انجام دهیم.

وقتی که شروع شد، حس کردم بهترین هدیه تولدم را از خدا گرفتم.
اینکه اولین عمره عمرم را دقیقا روز تولدم انجام دادم. آنقدر ذوق داشتم که نگو...

اولین طواف،
اولین نماز پشت مقام،
اولین سعی،
اولین تقصیر...
همه اش را روز تولدم انجام دادم. انگار خدا خیلی چیزها می خواست بهم بفهماند که فکر کنم هیچ کدامش را نفهمیدم...

دوباره متولد شدم...

نگاشته شده در سه‌شنبه 25 تیر 1392 ، 13:12 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 3 نظر

باب الجنة

سه جهت قبر پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم)باز بود، آن زمان ها... (بالای سر، پشت سر و زیر پا)

آن طرف قبر پیامبر(صلی الله علیه وآله و سلم)بود*، باب جبرئیل، سکوی اصحاب صفه، در خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها)
و این سمت ستون ابولبابه، استوانة الوفود، مأذنه بلال، و روضة من ریاض الجنة

اصلا هر سمتش کلی فضای دوست داشتنی بود.

اینکه می گویم، این سمت و آن سمت، برای این بود که باید یک طرف را می رفتی و مسیر عبور هر دو جدا بود، هر طرف را می رفتی، نمی شد به جهت دیگری بروی، باید کلا برمی گشتی به شبستان زنانه و دوباره داخل می شدی و این کار زمان بر بود. مگر کلا چندساعت وقت داشتی برای زیارت؟!**

ناخودآگاه هربار که وارد می شدم، کشیده می شدم به سمت چپ***، یعنی همان قبر پیامبر(صلی الله علیه وآله و سلم)... سه روز اول گذشت و هر بار می گفتم، این بار می رود پشت ستون توبه نماز می خوانم، اما باز...
خاطرم نیست، سه شنبه بود یا چهارشنبه، وقتی داخل روضه رفتم، دیدم سمت چپ را بسته اند.
- خب! امروز، می روم طرف روضه تا فردا...

فردا، پس فردا، تا جمعه که داشتیم می رفتیم، آن طرف را باز نکردند.

بعدها که دوستان مشرف می شدند، وقتی از اصحاب صفه و در خانه حضرت زهرا(سلام الله علیها) سوال می کردم، می گفتند هنوز بسته بود...

از تیر 84 تا همین تیر 92، دیگر نشنیدم که بانوان زائر، در خانه حضزت زهرا(سلام الله علیها) را دبده باشند.


* اگر از قسمت زیرپا ایشان می رفتی، دقیقا می رسیدی به زیر پای حضرت، اما پشت سر که اول قبر خلفاء بود و بالای سر هم تا بالای سر خلیفه اول باز بود. اما از زیر پا دقیقا تا باب البقیع باز بود.
**البته آن سفر اول، مزیتش این بود که کسی جلویت را نمی گرفت، قومیتی دسته بندی نمی کردند. مثلا وقتی در از اذان صبح باز بود تا ساعت 11، تا 10 ونیم، هر زمان که می رفتی، تا روضه می توانستی بروی داخل، و تا اخر وقت بنشینی.

***سمت چپ از طرفی که خانم ها وارد می شوند. از طرف حیاط های چتر دار داخل حرم، رو به قبله.
اگرملاک را قبر رسول الله بگیریم و رو به قبله و پشت سر بایستیم، روضه سمت راست، و باب جبرئیل، سمت چپ قبر مطهر قرار دارد.

نگاشته شده در دوشنبه 24 تیر 1392 ، 11:43 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 1 نظر

عطر بهشت

نصفه شب بود، آخرین شب مدینه...

شب جمعه، نشسته بودم بین الحرمین، کنار دیواره صحن مسجد پیامبر و خواستم نشانه ای برای استجابت...

خوابم برد، بین خواب و بیداری، دیدم آبی راه افتاد زیر کیفم!

- ای وای! الان همه چیزام خیس می شه... چه آدم بی مسئولیتی که آب ریخت اینجا...  چفیه ام هم خیس شد...

سریع بلند شدم تا آب همه جا را بر نداشته...

وقتی خودم را جمع و جور کردم... نگاهی به دور وبرم انداختم تا ببینم آب از کجا راه افتاده... هیچ چیزی آن اطراف نبود، حتی یک لیوان آب...

دست زدم زیر کیف، هنوز خیس بود. دستم را مالیدم، بو کردم ببینم می فهمم این آب، آب چیست...

- این عطر از کجا آمد؟! خدای من...

نشانه ام را دادند، اما کاش می گذاشتم همه جا را آن آب بر می داشت؛کاش...

فردا تا ظهر، بین خواب و بیدار رفتم دوباره همانجا نشستم...
اما
دریغ از یک قطره...
افسوس


تا مدت ها، آن کیف همان بوی خوش را می داد...


نگاشته شده در چهارشنبه 12 تیر 1392 ، 01:38 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 2 نظر

بستنی

از آفات دیر نوشتن است، اینکه مطالبت تکراری است... یک موضوع را بارها گفته ای، همین!

اینجا آنقدر متروک شده که هر وقت نظری گذاشته می شود، به غایت خوشحال می شوم...

می خواهم حالا که فرصتش هست، دوباره شروع کنم به نوشتن خاطرات... البته نه پیوسته و منظم. به صورت داستانک...


- نان اضافه! کسی نبود؟!

خبری از کباب با نان اضافه نبود؛ اینجا عرفات بود و دست و دلبازی مدیر کاروان، باعث شد همه یک بستنی قیفی عربی مشت بزنند توی رگ!
فقط تفاوتش این بود که گرمای هوا باعث شد که بصورت مدرن بستنی قیفی بخوریم...
بستنی اش را ریخت توی کاسه های کوچک...
نان هایش هم دست یکی از بچه ها بود که توی اتوبوس داد می زد:

- نبود؟! نون اضافه... کسی می خواد؟!


نگاشته شده در جمعه 7 تیر 1392 ، 17:58 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 7 )
   1      2   >>
صفحات