X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

طلبیدن

اولویت ها که اعلام شد، اولویتم از همه جلوتر بود... همه خانواده با هم اسم نوشتیم، اما نه با یک سرپرست، مادر گفتند: شاید تا زمان اعلام نتیجه ها، خواستید با همسرانتان بروید...

اولویت ها که برای ثبت نام اعلام می شد، یک روز بی مقدمه پدر پرسیدند: به اولویت تو نرسیده، امروز دوباره جدید اعلام کردند...
- چرا رسیده...

-نمی روی دنبالش؟!
- اجازه می دهید؟!

و این بار باز خداوند  حکم میان ما شد: بسم الله الرحمن الرحیم* کهیعص*ذکر رحمة ربک عبده زکریا* اذ نادی ربه نداء خفیا*

خیلی خوب، فقط انجام کار را از دیگران مخفی کنید.*

زنگ زدم مدیر کاروانی که اولین سفرم را با ایشان تجربه کردم: کاروانمان یکی نیمه اردیبهشت می رود و دیگری نیمه تیر...نیمه اردیبهشت را دیگری می رود و نیمه تیر را خودم. اگر می خواهی باید تا فردا گذرنامه و مدارکت را بیاوری...
-حاج آقا مدتش تمام شده، حداقل یک هفته طول می کشد...
- خب توبرو تمدید، الان که نمی توانی برای تیر ثبت نام کنی، هنوز اجازه ندادند، حالا شما پیگیر باش، برایت جا هم نگه می دارم...

گذشت. با کاروان دیگری هم اجازه نمی دادند که بروم. هر چند وقت یکبار پیگیر بودم... تا


- سلام، حاج آقا هستند؟!

- نه، شما؟!
- فلانی ام... درباره کاروان تیرماه می خواستم سوال بکنم.
-اون که پرشده، حاج آقا همین امروز لیست رو بردند سازمان حج وزیارت برای گرفتن ویزا...
- آخه خودشون گفتند جا برام نگه داشتند...
-نه، خودم لیست را بستم، تکمیل بود.
-باشه، فقط اگر حاج آقا آمدند، بفرمایید بنده تماس گرفتم...


یکساعت بعد:
-سلام، از دفتر زیارتی... تماس میگیرم. مثل اینکه حاج آقا یه جا براتون گذاشته بودند که بنده بی خبر بودم. گوشی خدمتتون


ساعت 18:45، دفتر زیارتی بودم. اول قرار بود فردا صبح اول وقت آنجا باشم، بعد حاج آقا زنگ زدند که همین امروز بیا... مدارک را جمع کردم و رفتم؛ حاج آقا تعریف می کرد که این یک جا چطور به بنده رسید و...
«اول سفر دوتا جا را نگه داشتم برای خانم خودم و خانم روحانی کاروان و بقیه پر شد؛ شما که تماس گرفتی، دیدم الان که نمی توانی ثبت نام کنی، برای همین هم گذاشتم تا وقتش. قرار بود خودم بروم، اما یک سفر کاری سوریه پیش آمده که باید بروم و حاج آقا... تنها می آیند، یک جا ماند که خانم... پیگیر بودند و رسید به ایشان. ببین اینجا اسم خانم روحانی کاروان را هم نوشته ام، دو روز پیش تماس گرفتند که همسرشان نمی آیند. دیروز یکی از دوستان آمد اینجا و کلی حرف زد و آخرش گفت مادرشان فیش دارند و نمی توانند تنها بفرستنشان، گفتم فردا صبح با مدارک اینجا باش، نشان به آن نشان که تا حالا خبری نشد. شما که ظهر تماس گرفتی و بنده برگشتم، گفتم خودشه... زنگ برن بگو سریع مدارک را بیاورد؛ عصری فکر کردم فردا دیر می شود، برای همین پوشه های 5 سال پیش را کشیدم بیرون و شماره تان را درآوردم و گفتم امروز بیاور و... حالا این هم اسم شما... بسم الله الرحمن الرحیم»
هر چند لطف سفر به مدیر کاروانی خود حاج آقا بود و ایشان نمی توانستند که بیایند، اما عمره رجبیه و شعبانیه آن سال خیلی چسبید.**

الحمدلله بعدد ما أحاط به علمک


*یعنی خودم تو کف کارم موندم. آن سفر را به هرکسی که می توانستم نگویم، نگفتم. غیر از اداره وفامیل، که غیبت دوهفته ای ام را نمی توانستم توجیه کنم، از صمیمی ترین دوستم بگیر تا... .البته مزیتش سفر خانواده به مشهد بود و غیبتم را برای دوستان موجه می کرد...

**خدایا دلم برای این سفرنامه هایی که دعوت نامه اش از همان عرش می رسد تنگ شده... خدایا بطلب...

نگاشته شده در یکشنبه 24 شهریور 1392 ، 07:37 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 7 نظر

مادر دو کریم

حاج آقا گفتند که پیاده می رویم، دلیل هم دارد... وسط راه، کاروان را نگه می دارم و اسم هر کسی را که عقب مانده بود، می نویسم و غار حراء نمی برم، چون مسیر آنجا به مراتب سخت تر و طولانی تر از اینجاست.

روز یکشنبه، نوزدهم تیرماه 84، حدود ساعت 4 و بعد از جلسه مختصر کاروان، راه افتادیم به سمت مسجد شیعیان... یعنی دوستانی که همیشه انتهای کاروان و با فاصله حرکت می کردند، در صفوف اول دیده می شدند... حدود 45 دقیقه، به دو کاروان را حاج آقا بردند و رسیدیم به یک زمین مسطح...


حاج آقا گفتند: اینجا تا چند وقت پیش، چهاردیواری اش بود، اینجا جایی است که دو معصوم اولین شب زندگانی شان را در اینجا گذراندند و بعد بخاطر دلتنگی پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، اسبابشان را جمع کردند و رفتند دیوار به دیوار خانه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم).*


دو قدم آنسوتر پشت در بسته ای ایستادیم...

-اینجا محل زندگانی ام ابراهیم، همسر رسول الله بود که چون در این محل، چاهی قرار داشت به مشربه ام ابراهیم معروف شده است.**

- پشت این در، قبرستانی است که مدفن مادر امام غربیمان است... مادر حضرت معصومه و امام رضا (علیهما السلام)... 


بعدا حاج آقا گفتند پیاده آمدیم تا مرقد این بانوی مکرم را هم زیارت کنیم، اگر با وسیله می آمدیم، از مسیر دیگری می رفت و نمی توانستیم بیاییم اینجا، آن وقت رویتان می شد بعد از سفر، بروید مشهد و بگویید: آقاجان، مدینه رفتیم، اما شرمنده، سر مزار مادرتان نرفتیم...***


صلی الله علیک یا ام الرضا الغریب


*خانه دیوار به دیوار منزل رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)، متعلق به یکی از اصحاب بود که وقتی فهمیدند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)علاقمندند دخترشان در کنارشان باشند، این ملک را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بخشیدند.

**همسران رسول الله، هر کدام اتاقی داشتند در همان مدینه، اما ماریه قبطیه، بعد از آنکه فرزند پسری برای رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بدنیا آورد، چون حسادت سایر زنان را برانگیخت، پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ایشان را در این مکان سکنا دارند تا از سایرین دور باشند.

***مناسبتش آغاز دهه کرامت است، دهه ای که با میلاد حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) آغاز و با سالروز تولد ولی نعمتمان غریب الغرباء (علیه السلام) تمام می شود... از یادآوری ات ممنون گل جان

نگاشته شده در شنبه 16 شهریور 1392 ، 01:41 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 3 نظر

نماز

نامردی است اگر نگویم که دلگرمی فقط یک نفر که با نام «گل» نظر می گذارد، امیدوارم می کند به نوشتن و ادامه دادن، وگرنه تا قبلش، جدی به دنبال بستن این وبلاگ بودم...

دوست عزیز، ممنون بابت تشویق های بی منتت...


برای بنده که شده است لقلقه زبان...

اخرین وصیت مولایمان که فرمودند: شفاعت ما نمی رسد به کسی که نماز را سبک بشمارد...


تا حالا خیلی فکر کرده ام به مصادیق سبک شمردن نماز، شاید در یک کلام خلاصه شود، اینکه نماز برایمان اولویت نباشد...


نگاشته شده در سه‌شنبه 12 شهریور 1392 ، 01:18 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 4 نظر

مناره شیعه

بلندترین مناره سرزمین شیعه

آنقدر بلند که شیعیان با نام او شناخته می شوند و چقدر عرض ارادتمان محدود... کم...


مولای ما...

می شود ما را هم در گوشه کلاس درستان جای دهید تا ما نیز سعادت شاگردیتان نصیبمان شود؟!


صلی الله علیک یا اباعبدالله، یا جعفر بن محمد ایها الصادق یابن رسول الله...

نگاشته شده در دوشنبه 11 شهریور 1392 ، 12:03 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 3 نظر

این روزها

این روزها، وقتی کودک هفت روزه ای، گاهی سرما خورد، گاهی چشمایش قی می کند، گاهی...

یاد بانویمان می افتم که کودکانش را جمع کرد و گفتند دعا می کنم شما آمین بگویید: اللهم عجل وفاتی...

یاد کودکی می افتم که روبروی پدرش، اذن الی اذن سرش را بریدند...

لایوم کیومک یا اباعبدالله...

این روزها روضه ها روبرویم جان می گیرند...

نگاشته شده در یکشنبه 3 شهریور 1392 ، 23:20 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 2 نظر