X
تبلیغات
زولا

اربعین

اربعین
غمش
بزرگ بود
سنگین بود
نفست می گرفت
حبس می شد
نمی شد اشک بریزی
نشسته بودیم دور هم، برای خودمان روضه می خواندیم
نمی شد ماند
اذن می خواست
عمو عباس

و زینب می خواست برای بر دوش کشیدنش...

صلی الله علیک یا قتیل العبرات


اگر اذنی دادند،
مجالی بود
مروری می کنم بر اولین زیارتم از حرم یار...
هر چند
حسرتش ماند.

و
حاج آقا پناهیان، یک نکته گفتند که با تمام وجود لمسش کردم: «اول باید رفته باشید تمتع، تا بفهمید این پیاده روی یعنی چه؟!»

نگاشته شده در جمعه 28 آذر 1393 ، 07:06 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 1 نظر

اقیانوس عشق

اینجا

کعبه

عشق است
و
من
در احرام
در خیل جمعیتی که نمی دانم سر وتهش کجاست.
خودم را رساندم که این بار از قافله دوست جا نمانم.
و
هنوز
باورم نمی شود
اللهم تقبل منا...


پ.ن1: حلال کنید اگر حرفی، سخنی، جوابی... همین امروز به حق اربعین سالارمان
پ.ن2: وقتی شما این را می خوانید، ان شاءالله قطره ای هستم در میان اقیانوش عشاق...
پ.ن3: نگفتنم، هزار و یک دلیل داشت و یکی اش این بود که تا پایم نمی رسید، باور نمی کردم کربلا رسیده ام... این اولین بار است که قرار است کربلایی شوم.
پ.ن4: تک تک دوستانی را که اینجا برایم یادگاری نوشته اند را به نام دعا می کنم. خاطرتان جمع...
برچسب‌ها: کربلا، حسین، کعبه عشق، اربعین
نگاشته شده در شنبه 22 آذر 1393 ، 08:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 4 نظر

و الی اخیک

امروز،
اینجا
برای نخستین بار،

خواندم:

وَ عِنْدَکُمْ مَا نَزَلَتْ بِهِ رُسُلُهُ وَ هَبَطَتْ بِهِ مَلاَئِکَتُهُ و إلىْ أخِیکَ بُعِثَ الرُّوحُ الاَمِینُ آتاکُمُ الله مالَمْ یُؤْتِ أحَداً مِنَ العالَمِینَ

خدایا شکر
اللهم تقبل منا...



ذوق و شوقم برای رسیدن به کربلای حسین (علیه السلام)، کمتر از حرم پدر(علیه السلام) نیست...
لحظه شماری می کنم تا حرم عمو جان را ببینم.
دعاگویتان هستم...

نگاشته شده در سه‌شنبه 18 آذر 1393 ، 08:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 1 نظر

شهید

همیشه از شهدا نوشتن و از آن ها گفتن و شنیدن، برایم جذاب بود! خیلی جذاب! همیشه با اشتیاق، به این مسائل نگاه می کردم! برایش وقت می گذاشتم، حتی بیشتر از همه کارها؛ وقتی که کلی کار ریخته بود سرم! خواندن زندگی شهدا، آرامش بخش بود، در لحظات سخت و نفس گیر، وقتی که زندگی پر از تلاطم شان را می دیدم، اینکه چگونه با تمام مشکلات مبارزه می کردند و همیشه شاکر بودند، از خودم متنفر می شدم.
«آخه اونا با اون همه مشکلات چه جوری ؟!» و تنها جوابم توکل بود... و من یتوکل علی الله فهو حسبه! بعد هم آن ها می دانستند شهید می شوند! همه این سختی ها را امتحان می دانستند، برای آبدیده شدن! برای... .
از آنان برای خودم موجودات رویایی و دست نایافتنی ساخته بودم! کسانی که غرق معنویت بودند... . فرشته هایی که نمی شود به این راحتی با آنان ارتباط برقرار کرد. همه هم می فهمند که اینان بالاخره یه روزی شهید می شوند! بعضی ها هم وقتی به آخرین دیدارشان برمی گردی می فهمی که آخرین دیدار بوده! بالاخره از قبل معلوم است که سرنوشتشان چیست.
همیشه وقتی یکی از دوستانم را می دیدم که با یک شهید رابطه دارد، دلم به حال خودم می سوخت. نمی فهمیدم چگونه می شود به یک نفر ندیده، دل بست؟ عاشقش بود....
«خدا! نمی شه منم یه چیزی از یکی از شهدا ببینم! منم رابطه ام خوب بشه!»
...
برای شناختنشان هم دستمان به جایی بند نیست. اول و اخرش کتاب های کوتاه و مختصری که هست، بعد هم دوستان ، نزدیکان و... آن هم در همایشی ، نشستی و...؛
«خدا...! نمی شه ما هم با یه شهید باشیم! از نزدیک بشناسیم! ببینیم که چه جوریند!شک، نه، برای
لیطمئن قلبی! خدا جون! می دونم من پیغمبر نیستم...اما...»
                                                                       * * *
- ... نه! یکی دیگه است! این نیست! مگه می شه! هنوز اعلام رسمی نشده!
  الله اکبر و الله اکبر...
...
- انا لله وانا الیه راجعون...
                                                                       * * *
- نیست! کجاست.مگه تو این فشار می شه تکون خورد! مگه آقایون اجازه می دن! له شدم!اینجا هم نیست!حتما بردن جلوتر...
                                                                       * * *
- آقا ببخشید! این شهدای جدید رو کجا دفن کردند؟
- ...
- این نیست، اینم نیست. پس کجاست!؟
- بیا! اینجاست، پیداش کردم.
- بسم الله الرحمن الرحیم...الحمدلله رب العالمین...نه! مگه مردند!؟!؟!
  السلام علیکم یا اولیاءالله و احبائه السلام علیکم یا اصفیاءالله و اودائه...السلام علیکم یا انصار دین الله....بابی انتم و امی... .

                                                                      * * *

- مگه... نه، نمیشه، یعنی به همین زودی!

ولی او...
نه، مثل کتاب ها نبود. خیلی راحت، خیلی صمیمی، مثل خودمون بود؛
نه
نه
نه
خیلی خوش تیپ و خوش قیافه، (انصافا) تر وتمیز و مرتب. مثل آنهایی نبود که درباره شان خوانده بودم. همیشه هم با یک دوربین عکاسی، یک موبایل، یک عینک، همین، ساده و راحت.
خودش بود...
فکرش را هم نمی کردم! مگر چه داشت، چه جوری بود، من مومن تر از او هم می شناسم، چرا او؟... چرا؟!

حالا دیگر هر وقت به شهدا فکر می کنم برایم دردناک است. اشک در چشمانم حلقه می زند.
خدا! هنوزباورنکردم، هر وقت یاد مکه می افتم، او  هم هست؛ یک آدم ساده با یک عینک،...یک موبایل ...یک...
                                                                      * * *
همیشه از شهدا نوشتن و از آن ها گفتن و شنیدن، برایم جذاب بود!
                              اللهم ارزقنا حج بیتک و زیارة قبر نبیک و قتلا فی سبیلک

پ.ن1: امروز نهمین سالگرد شهادتشان است. نهمین سال سقوط هواپیمای C-130 ارتش در شهرک توحید.
نه سال گذشت، یک سال دیگر می شود ده سال...
نه سال عمری است برای خودش، برای سوگند که آن زمان 3 ساله بوده و حالا 12 ساله

این روزها حتما بیشتر جای خالی پدر و خواهر را حس می کند... جای بابا و کوثر (از شهید برادران، دو دختر به جا مانده بود. کوثر و سوگند؛ سه سال بعد از پرواز پدر، کوثر، دختر شش ساله شهید برادران، دوری اش را تاب نیاورد و به دیدار پدر شتافت.)
پ.ن2: شهید علیرضا برادران، همسفر اولین عمره ام بودند. و 5 ماه بعد، پروازشان، همه را در بهت فرو برد. هیچ وقت گمان هم نمی کردم با شهیدی همسفر شوم از جنس نور و آسمان.
پ.ن3: خیلی دوست داشتم دمی در کنار خانواده شان حضور می یافتم و با همسرشان، هم کلام می شدم و هم بازی تنها یادگار شهید...
پ.ن4: ممنون می شوم اگر فاتحه و صلواتی را بدرقه راهشان کنید.

نگاشته شده در شنبه 15 آذر 1393 ، 08:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 3 نظر