X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

الی طریق الکربلاء5

پیش نوشت: یک هفته پیش، تصمیم گرفتم نوشته هایم را رمز دار کنم، برای اینکه ببینم آخرش آمار وبلاگ با نظرات، سنخیتی پیدا می کند یا نه...
اما...
آقاجان برای شما نوشتن و از شما نوشتن، توفیق می خواهد که الحمدلله بنده را بی نصیب نگذاشتید. همین... شکر


جمعه، یک روز مانده تا اربعین حسین... 93/9/21

  • بله، ساعت را بجای اینکه روی 12:30 بامداد کوک کنم، روی 12:30 ظهر گذاشته ام و خدا رحم کرد که بیدار شدم. (بجای 00:30، گذاشته بودم روی 12:30)
  • ساعت 1، وسایلم را جمع می کنم و می روم حمام، آب اساسی داغ است. داغ... حمامش می چسبد، بدجور. انگار روحی تازه بر کالبد بی جانم دمیده شده. کم کم همسفرها بلند می شوند برای حرکت.
  • دیشب آقایان با یکی از دوستانشان تماس گرفته اند، گفته شما بیایید، جا را برایتان یک کاری می کنم.
  • Mp3 را که از تهران پر کرده ام، بیشتر به درد پیاده روی های شبانه می خورد. روز، آنقدر صدا هست و ایضاً نواهای مداحی موکب ها که دیگر صدای هدفون شنیده نمی شود. کمیل، چقدر می چسبد.

    بنایی قبل از ستون 1000، شبیه ورودی شهر ومرا یاد دروازه قرآن شیراز انداخت. اما تا ورودی کربلا، خیلی فاصله بود. اولین لیست بازرسی کربلا است. تا مقصد و حرم حضرت ارباب و حضرت عمو، چندتای دیگرش را هم رد کردیم. البته واقعاً نمی دانم صرف گشتن زائرین بدون بازدید و جستجوی کوله ها، چه فایده ای داشت. فقط یکجا کوله ها از زیر دستگاه رد شد، آخرین ایست بازرسی، قبل از بازرسی های ورودی حرم ها. نزدیک یک کیلومتری کربلا هم وقتی بازرسی باعث ازدحام در مسیر شد، مدتی بازرسی را متوقف و مسیر را باز کردند تا ازدحام کم شود.
       
  • رسیدیم به ستون 1000 و 1001، کلی عکس می اندازیم. ستون 1000 پر است از یادداشت که من رفتم و تو بمان و...

    ستون 1000، با کلی یادداشت روی بنر جلویش.
        

    ستون 1001، انصافاً عراقی ها، این شعار در مسیر پیاده روی، سرلوحه شان بود.  جز خدمت و مهربانی چیزی ندیدم.
       
  • کمی جلوتر از ستون 1000، عکس گنبد امام رضا است و پرچم بالایش نصب کردند. عجیب دل هوای زیارت امام غریب دارد.

    مناره ها و گنبد، بنر است و پرچم گنبد را بالایش نصب کرده اند.
        
  • دردها اذیت می کنند، برای خوردن مسکن، اکراه دارم، اما تسلیم می شوم. اینجا دیگر روضه خوان نمی خواهد، خودت می شوی بخش کوچکی از روضه کاروان آل الله... اشک ها، هوای دلت را جلا می دهند. دردهای خودت یادت می‌رود. مدد می گیری از عمو بی دست تا دست گیری ات کند، تا در راه مانده نشوی.
    باز هم یک ماکت دیگر، ماکت کاروان اسراء کربلا در اندازه های طبیعی. هر کاری کردیم عکس بهتری بیندازیم، نشد. تنظیم دوربین وقت می برد و ما ترجیحمان این است که تمرکزمان را بگذاریم روی راه رفتن و هر توقفی، باعث می شود که سرد شویم. برای همین از خیلی از صحنه ها عقی می مانم، با اینکه دوربین دم دست بود.
        
  • «مضیف عتبة العباسیة» را پشت سر می گذاریم، جای باحالی است و پر شده البته. آخرش به یک چادر رضایت می دهیم. فقط می شود گفت دستشویی هایش قابل استفاده است. ورودی چادر خانم ها، معمولا، طرف دیوار است و به راه اصلی باز نمی شود. خیلی سرد است، نماز می خوانیم و نفری دوتا پتو می اندازیم زیر... امروز، قرار را برای 7 گذاشتیم.
  • چشمهایم تازه سنگین شده که یکهو یک خانمی پتو را از روی سرم بلند می کند که «اه! ببخشید، دوستم رو پیدا نمی کنم.» کلا خوابم را بهم می ریزد. و سرما می آید زیر پتو. خب این چه کاری است، زن مؤمن! می رود سمت رفقایم که «خانم اینا دوستای منن...» بی خیال می شود ومی رود.
  • به زور بلند می شویم... سرما  سریع می دود زیر پتو، لرز می کنم. می خواهم یک آبی به سر وصورتم بزنم که می بینم یک آقایی ایستاده دم چادر خانم ها، منتظر همسفرش. تذکر می دهم، نمی رود که، آخر برمی گردم و چادر برمی دارم. الحمدلله پای یکی از رفقا اصلا تاول نزد. همین پمادها را قبل از اینکه تاول بزند و زمانی که فقط می سوخت، استفاده کرد.
  • از جمله نکات جالب توجه در پیاده روی، همراه آوردن حیوانات و غالباً گوسفند است با زائران پیاده. عجیب تشابه های حج تمتع و پیاده روی اربعین زیاد است. مرا یاد «حج قِران» می اندازد. یکی از همین گوسفندها را ورودی همین موکب بسته اند. احتمالاً برای قربانی کردن می آورند.1
  • یکی صدا می کند، زوج... ایرانی! می گوییم، بسپارید تأمل کنند، می آییم.
  • نمی دانم چه کسی پیشنهاد داد که کیسه خواب بیاورم. فقط 2 کیلو، بارم زیاد شد وبس... ساعت 6:30 است و ما ستون 1111، صبحانه، تخم مرغ و شیر.
  • در مسیر خیلی بچه می بینیم.

    این عکس فقط نمونه ای است از کاروان کودکان در مسیر پیاده روی. خانواده هایی پر تعداد را دیدم که بچه ها، نوبتی سوار کالسکه می شوند.
       

    شاید حضور با بچه سخت باشد، اما می توان گفت حداقل می تواند یکی از مصداق های دعاهایمان باشد: «بأبی انت و امی و نغسی و أهلی و مالی...» آقاجان! با همه چیزم آمده ام. آمده ام که همه را فدا کنم در راهت...
       
  • یکی با فرغون، بار می برد، دیگری با کالسکه، یکی هم می اندازد توی سبدهای میوه پلاستیک و لخ لخ روی زمین می کشدش. صدای این جعبه ها، روی اعصاب رژه می روند.

    این تابلوها به آدم امید می دهد... فقط 2 کیلومتر مانده تا حرم ارباب... فشردگی جمعیت خیلی زیاد است...
        
  • همسفر می گوید: موکب دارهای ابتدای مسیر، کم کم جمع می کنند تا خودشان را به زیارت اربعین برسانند.

    فقط یک کیلومتر مانده تا حرم نفس کشیدن در هوای ارباب
        
  • 10:10 ستون 1215، روبروی موکب زیدبن علی. سفره یکبار مصرف می اندازیم زیرمان. زمین ها خیس است و جمعیت فشرده تر شده.
  • کمتر از یک کیلومتر به کربلا، و نزدیک 200 ستون به حرم ارباب.
  • یکی کاروان تعزیه هم می بینیم. سبز پوشانی که به دنبال کجاوه ای حرکت می کنند، تمثال کاروان اسراء. یک ماشین هم جلویشان می رود و مداحی پخش می کند. حرکت این کاروان کند است و به مراتب اگر پشتش گیر کنی، سرعتت را می گیرد.

    و اینجا به اعلام وزارت راه عراق، ابتدای کرب و بلا است. الان در هوای حضرت اربابیم.
       
  • جمعیت آنقدر فشرده است که ستون می شویم به دنبال هم و از پشت کوله های هم را می گیریم.
  • قبل از نماز، می رسیم به یک چادر، فشردگی جمعیت، بجز خستگی برایمان چیزی به ارمغان نمی آورد. صاحب موکب، برایمان جا می اندازد، پتو، بالش، چای می آورد. از همان چای های سنگین و شیرین عراقی. و خواب؛ دم موکب نان می پزند.
  • زنان عراقی، مثل مردهایشان سیگار می کشند، البته نه در میان راه، بلکه در موکب. کلا عرب ها، عجیب سیگار دود می کنند و در فضای بسته، بوی سیگار، خفه می کند آدمی را...
  • راه شلوغ است، با این وضعیت، فقط در ترافیک جمعیتی گیر می کنیم. تصمیم گرفته می شود همین جا بمانیم. یکی دوتا موکب می رویم جلوتر...موکب «نجف الأشرف، عمود 1263»
  • یک پتو برمی داریم که جا بیندازیم. نمی دانم چرا صاحب موکب، خشن برخورد می کند. هر چه می خواهیم چندتا پتوی دیگر برداریم، نمی گذارد...
  • اصرار می کند که همان یک پتو را هم جمع کنیم تا سفره بیندازد. شام، سبزی خوردن هم دارد. کتلت و سالاد، یک پنجره به سمت داخل باز می شود و از توی آشپزخانه، بشقاب ها داده می شود.سوپ هم هست که به ما نمی رسد. سبزی خوردنش بوی و مزه جعفری می دهد، اما قیافه اش شبیه جعفری نیست.
  • معلوم شد چرا پتو نمی دهند. خودشان برای همه جا می اندازند، مرتب. به هرکسی یک پتو و متکا هم می دهند. غفلت باعث می شود که متکا را کش بروند و آخرش هم یکی کش رفت متکایم را. :|
  • متین، پسر دوساله ونیمه ایرانی، حسن و زهرا، خواهر و برادر عراقی، می شوند هم بازی هایمان.کلی انرژی می گیرند، اما تزریق انرژی هم می کنند. با مادر زهرا، هم کلام هم می شوم. در حد همان 4 کلمه عربی که بلدم.
  • مادر و پدر متین، او را پیش مادربزرگ می گذارند تا یک سر بروند کربلا و بازگردند. زهرا برایمان شعر می خواند و دعای فرج. یک پیکسل هم به او می دهم. یکی هم به متین.
  • می گویند چند انفجار رخ داده، شارژ هم نداریم که خبر بدهیم خب. یکی از آقایون، می رود دنبال شارژ، می روم موکب روبرو که موبایل ملت را می گیرد وشارژ می کند. سراغ شارژ می گیرم، می گوید تا کربلا، خبری نیست. بعد گوشی خودش را می دهد که زنگ بزنم. دوسه باری، تلاشمان بی ثمر است... خانه کسی برنمی دارد.
  • بالاخره شارژ پیدا می کنند. مؤکد که «فقط خانه تماس بگیرید، آن هم در حد یک دقیقه... شارژ با سختی پیدا شده و معلوم نیست باز هم پیدا شود.» چاره ای نیست، زنگ می زنم شوهرخواهرم. مادر جواب می دهد... در راه بازگشت از حرم کریمه اهل بیتند.
  • مادربزرگ متین هم خواهش می کند در صورت امکان، گوشی را بدهیم که او هم تماس بگیرد. می گوید از وقتی از ایران خارج شدند، با بستگانشان تماس نگرفته اند. بنده خدا مراعات می کند و همان یک دقیقه حرف می زند. بعد هم اصرار که حساب کنم. واقعا هزینه اش مهم نیست. بحث عدم بودن شارژ برای گوشی است.
  • اینجا همه چراغ ها خاموش می شود و فقط یک چراغ کم نور با حباب قرمز، روشن می ماند. داستان لگد کردن پاهای بیچاره ادامه دارد. اینقدر که عرب ها، تمام فضاها را پر می کنند و حتی میلی متری خالی نمی گذارند.

1- «حج قِران»، یکی از انواع حج است. در ایام حج واجب، کسانی که راهشان دور است، باید «تمتع» بجای آورند. و آن هایی که اهل مکه اند، مخیرند «حج اِفراد» یا «حج قِران» بجای آورند. درحج قران، حاجی قربانی خودش را از اول مناسک، با خودش همراه می کند (حتی در طواف). قران، از قرین می آید. و نهایتاً در منی، ذبحش می کند. ممکن هم است قربانی، در وسط اعمال تلف شود. در این صورت، حاجی در حج قران، مکلف نیست حیوان دیگری تهیه کند تا قربانی کند. در پیاده روی هم عرب هایی را دیدیم که قربانی شان را با خود همراه می کنند تا احتمالاً در کربلای حسینی ذبح کنند...

نگاشته شده در دوشنبه 29 دی 1393 ، 09:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 5 نظر

السلام علیک یا رسول الله

نگاشته شده در یکشنبه 28 دی 1393 ، 14:08 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 3 نظر

الی طریق الکربلاء4

پنج شنبه 93/9/20
  • 2:45، نزدیک در بودیم و راحت خارج شدیم. دردها، کم کم اذیت می کنند و توان می گیرند... از گرفتگی عضلات، تاول های کف پا و... و این روزها، با یاد کاروان اسرا قدم برمی دارم. ما کجا و آن ها کجا؟!ما در امنیت می رویم و آرامش و پذیرایی، و همراهانی که دلسوزانه مراقبت هستند... لایوم کیومک یا اباعبدالله
  • نماز را در موکب «غایب الحاضر»اقامه می کنیم. تأسیسش مال کویتی هاست و اداره اش درست مازنی ها. حدود ستون 785 هستیم.
  • عراقی ها اصلاً برای نماز جماعت خانم ها، تمهیدی نمی اندیشند. تا نجف، حسرت نماز جماعت بر دلمان ماند.
  • دیدن دختر بچه 9 ماهه ایرانی، تمام وجودم را سرشار از انرژی می کند. دخترک، تنها، با یک کلاه بافتنی، نشسته وسط رختخواب. بی اختیار طرفش می روم و تا جایی که جا دارد، می بوسمش... یک ربعی می گذرد که مادر از راه می رسد و با تعجب، نگاهمان می کند... می پرسد: «گریه می کرد؟» «نه، ولی دخترتان، در نیمه راه، عجیب به ما انرژی داد.» مثل اینکه تا حالا آدم بچه دوست ندیده بود. از «زهرا» کوچولوی نازنین که حالا برایمان می خندد، جدا می شویم و بعد از نماز، یک گوشه، بی هوش می شویم...
  • باز هم پریزهای سه تایی، و ما که مستأصل مانده ایم که چگونه گوشی ها را شارژ کنیم.
  • قرارمان 9 است، از 8:30، بیدارباش می زنند که می خواهند آقایان، موکب را تمیز کنند. خب، واقعاً چه معنی دارد! کجا در موکب های عراقی، آدم را بلند می کنند؟! یکی شب راه رفته و حالا می خواهد بخوابد خب!
  • تذکری هم آقایان همسفر، به مسئولین موکب می دهند، عذرخواهی می کند که: «نیروی خانم نداریم و این ساعت، بهترین ساعت است برای نظافت!» به نظر شما قانع کننده بود؟!
  • وسط راه، زانوی پای راست، قفل می شود... قفل! چند دقیقه ای حرکت را، متوقف می کنم.
  • شربت آبلیمو درست می کنم، می چسبد. و چقدر بیشتر جای کلمن شربت آبلیمو و خاکه شیر خالی است.

    دکورهای در مسیر، کم نبود... این هم نمایی از ضریح حضرت ارباب. با شمشیر دوالفقار در بالای آن (در عکس کوچک بالای سمت چپ، نمای ذوالفقار معلوم است.)
        
  • می رسیم برای ظهر به موکب «حمزة عم النبی»، چادر است، چرتی می زنیم و بلند می شویم برای نماز. به نظرم، اینجا قبله را تقریبی حساب می کنند، به سمت نجف. ناهار هم خورده ایم. دم چادر، شله زرد می دهند، داغ داغ...
  • خبرهای رسیده از کربلا حاکی از این است که اصلاً جا نیست، خصوصاً برای خانم ها. پیشنهاد آقایان این است که یک جوری مسیر باقیمانده را برویم که صبح اربعین کربلا باشیم و اگر جا پیدا نشد، زیارت کنیم و برگردیم در همین موکب های مسیر.
    این هم حضوری از نهادهای بین المللی. البته همسفر معتقد بود که این چادرها را کمیته اوارگان سازمان ملل، زمان جنگ به عراقی ها داده وآن ها در مناسبت های مختلف استفاده می کنند.
        
  • ستون 938، ساعت 14:40، می رویم در موکب «فاطمة بنت الأسد» استراحت کنیم. ساختمان با اینکه دوقلوست، هر دو، خوابگاه خانم هاست و برای آقایان، بیرون چادر زده اند.
  • خود صاحب موکب و بچه هایش، سریع تشک های ابری را می اندازند و برایمان بالش و پتو می آورند. بالای سرمان جا نیست برای کوله ها، اول کوله ها را می گذاریم پایین پایمان. صاحب موکب با مهربانی والبته به عربی تذکر می دهد که وسایلمان را برداریم. این وسط دو نفر می خوابند... کلا هر موکبی که رفتیم، تا جایی که جا داشت تمام سوراخ و سنبه های موجود را پر می کنند.
  • یک ساعت بعد، سفره می اندازند، پلو خورشت، یک چیزی شبیه سوپ، دسر، نوشابه، ماست. ما دنبال قاشق می گردیم و ملت با دست غذاها می خورند. زن عربی که روبه رویمان نشسته، انگلیسی بلد است. هر چه فکر می کنیم معادل انگلیسی قاشق یادم نمی آید. آخر یکی از دوستان توی دیکشنری گوشی اش سرچ می زند. «ملعقه» و او انگلیسی اش را می گوید «spoon»!
  • آقایان این بار تذکر می دهند که لطفاً گوشی ها را شارژ کنید. می گویند ته قاشق یا چنگال یکبار مصرف را بکنید توی سوراخ بالایی، محافظ سوراخ های پایین باز می شود. بله! موفق می شویم. خب، از اول می گفتید، بنده چه می دانستم محافظ های پریز اینجوری باز می شود...
  • زنگ می زنم خانه، پیغام می گذارم، بابا جواب نمی دهد، می زنم خواهرم، حرم بانو است، کریمه اهل بیت، همگی با هم رفته اند. به یکی دوتا از دوستان هم زنگ می زنم. 5، 6 دقیقه ای بیشتر حرف نمی زنم، اما 5000 دینار، سوت می شود. :|
  • یکی از همسفرها، می رود حمام و حتی همان آب سرد، حالش را جا می آورد. پیشنهاد می کند برای حمام رفتن، عجله نکنم، بگذارم برای آخر شب که خلوت است.
  • نماز و خواب... ساعت را کوک می کنم برای 12:30 نیمه شب. همه چراغ ها را خاموش می کنند، اول یک چراغ روشن است، بعد آن چراغ را خاموش می کنند، هر کسی می رسد، هی دست می برد و چراغ را روشن می کند. همه از خواب می پرند و بلند بلند حرف می زنند.
  • راستی! اینجا اصلا خانم های عرب، اعتقادی به «سن تمیز» ندارند، پسر بچه ها در هر سنی، به راحتی وارد موکب خانم ها می شوند. بدون اعتراض...

نگاشته شده در دوشنبه 22 دی 1393 ، 09:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 3 نظر

کاش

تمام صحن را چراغ می زدیم،
تمام حرم را گل کاری می کردیم
ایستگاه صلواتی هم می زدیم: شربت، شیرینی، نقل، شیرکاکائو...

مداح بلندگو را می گرفت و همانجا توی بین الحرمین، به افتخار مولود امروز، دست می زدیم، می خندیدیم...

سمت راست، بهترین خلق خدا وسمت چپ، بهترین هدایت کنندکان امت.

کاش می شد...
کاش
حتما آن وقت می دانستیم قبر حضرت مادر کجاست...

صلی الله علیک یا مظلومة، با بنت رسول الله



عکس نوشت: بین الحرمین مدینه، به خیابانی (پیاده راه شده است.) گفته می شود که بین حرم رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) و جنة البقیع قرار دارد. به طوریکه وقتی روبرو قبله بایستیم، سمت راست، حرم نبوی و سمت چپ جنة البقیع است. و مانند کربلا، فاصله زیادی بین دو حرم نیست. تصویر بالا، سمت رو به قبله را نشان می دهد، (سمت راست حرم نبوی و سمت چپ، جنة البقیع؛ و عکس پایین، خلاف جهت یعنی حرم سمت چپ عکس و جنة البقیع، سمت راست قرار دارد.)


میلاد دو نور آسمان خلقت، مبارک... ان شاءالله زندگی نبوی و جعفری داشته باشیم.
الان چهارمین سال تأسیس این وبلاگ است... سال 89، 17 ربیع، اولین پست وبلاگ را نوشتم. الحمدلله

نگاشته شده در جمعه 19 دی 1393 ، 07:45 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 3 نظر

مهم... لطفا در صورت امکان، همکاری فرمایید.

یک زائر کوچولوی کربلا، که حدود 10، 12 روزه که از کربلا برگشته، چشم چپش، دچار مشکل شده ونیاز به عمل داره. مامان عزیزش که از خواننده های اینجاست، یک وبلاگ ختم قرآن گذاشته تا برای دختر کوچولو، ختم بگیره که ان شاءالله عملش با موفقیت انجام بشود، دوستانی که مایلند به وبلاگ ختم قرآن سر بزنند وهر چقدر می توانند در حد نیم حزب هم شده، اعلام آمادگی کنند...

فاستبقوا الخیرات

یاعلی

الحمدلله یک ختم قرآن تمام شد

نگاشته شده در چهارشنبه 17 دی 1393 ، 19:57 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 0 نظر

الی طریق الکربلاء3

 چهارشنبه 193/9/19
  • 3:45 بامداد. حرکت از عمود 96. نم نم باران می آید. کیسه تنها وسیله سبکی است که حداقل سرمان از خیس شدن، محفوظ بماند. روی کیسه چفیه می اندازیم. خش خش کیسه، اذیت می کند.
  • ستون 190، موکب «فاطمة الزهراء» محل اقامه نماز صبح. لحظه ای غفلت، باعث می شود که خواب، غلبه کند. چادرها گلی شده... برای بعضی ها، تا کمرشان هم گِل پاشیده. اندر عوارض راه پیمایی با دمپایی، همین است که شلوار یا چادر، بیشتر گِلی می شوند.

    راه رفتن در شب ها وخنکای صبح، خیلی می چسبید. هم ساکت بود، و هم راحت تر وسریع تر حرکت می کردیم، چون اول صبح بود. تنها مشکلش این بود که گرسنه می ماندیم و اکثر موکب ها برای راهپیمایان در روز تدارک می دیدند تا شب.
      

    دیدن علم هایی با نام مقدس حضرت موعود، یادمان می آورد که این راه را داریم برای چه می رویم و هدف نهایی مان چیست... حاج آقا پناهیان، یک نکته عجیبی گفتند: اگر یک سال مردم روز اربعین برای حضرت ارباب، خوب عزاداری کنند، آن سال، سال ظهور خواهد بود.
        
  • تمثال خیلی هست. مسیر پر است، علم ها و پرچم های کوچک و بزرگ و ورودی موکب ها،  واقعاً خدا را شکر می کنم که با اقدام شاید تند شهرداری، تمثال های ائمه معصومین از مساجد و تکایا جمع شد. حس خوبی نیست دیدن این تصاویر. همه هم شکل هم. کاش می شد پیاده روی اربعین و شهرهای مقدس شیعه، تمثال های معصومین را کنار می گذاردند.
  • از جمله ماکت هایی که زیاد در مسیر دیده می شود، گهواره های سبز رنگ خونی است... فدای کوچک ترین سرباز حضرت ارباب... «لایوم کیومک یا اباعبدالله»
  • 7:15، ستون 285. اولین موکب الإمام الرضا (علیه السلام) بوی وطن عجیب می پیچد در مشامم.
  • صبحانه تمام شده و دریغ از حتی یک آب خوردن. صدای حاج میثم مطیعی می آید... بنر حرم امام رئوف را هم زده اند.

    چقدر اینجا دلم برای امام رئوف تنگ می شود...
    «کرب و بلا، مدینه، نجف جای خود ولی/ در مشهدالرضا وطنی دارم از قدیم»

        
  • شخصیت های سیاسی، علمی، مذهبی و... هم وطن را بیشتر در همین موکب ها می بینیم. از نمایندگان مجلس مثل نماینده بروجرد و جناب بذرپاش تا دکتر کوشکی و حاج حسین یکتا. شاید از باب امنیتشان هم هست. اکثرا هم لباس مبدل پوشیده اند که با یک نگاه، شناخته نشوند.
  • تازه می فهمم چرا برای اینکه شترها سریع تر حرکت کنند، برایشان «هُدی» می خوانند. احساس شتر بودن دست می دهد و هر جا در مسیر، صدایی حرکت می کند (اینکه می گویم صدایی که حرکت می کند، برای این است که صدای مداحی از خیلی از موکب ها به گوش می رسد وصداهای ثابت، قدم ها را تند نمی کند. حالا این صدا ممکن است صدای یک نفر، یک جمع یا حتی بلندگو باشد.) ناخودآگاه سرعت بالا می رود. اما بعضی هایشان آنقدر سریع از کنارمان عبور می کنند که نمی توانیم با سرعت آن ها راه برویم.

    عکس های حضرت آقا، همه جا بود. از پیکسل هایی که روی کوله ها نصب می شد، تا عکس های بزرگ و حتی بنرهایی که زده بودند با عنوان «ان العلماء ورثة الأنبیاء» که عکس آقا در وسطش بود. ایرانی و غیر ایرانی هم نداشت. همسفر به نقل از یکسری از دوستانشان می گفت: دوسال پیش که ما عکس حضرت آقا را پخش می کردیم، به ما می گفتند شما پول گرفته اید که این کار را می کنید؟! این روزها، خیلی ها تحت ولای ولی امر مسلمین جمع شده اند. شکر... حتی این پیرزن ایرانی که جز عکس حضرت آقا، چیزی همراه نداشت.
        
  • امروز صبحانه، به صرف نیمرو و چای. بعد از مدت ها، قریب 10 سال، ترک عادت می کنم. چای عراقی می‌چسبد در خنکای صبحدم.

    موکب ها، معمولاً پلاک شناسایی داشتند، خصوصاً موکب هایی که ساختمان داشتند و چادر نبودند. سال تأسیس خیلی ها، به سال های بعد سقوط صدام بر می گشت و یک همچین موکب هایی مال سال ها قبل، بیش از نیم قرن و در زمان صدام ملعون... حتی سال تأسیس، 1951 هم دیدم. انگار هویتشان بود. افتخار بیش از نیم قرن به زائرین پیاده حرم حضرت ارباب... فکر کنید همین کار در زمان خفقان حکومت صدام.
         
  • ساعت 10 واندی. اولین تاول، می ترکد و دردی همراه با سوزش شدید وجودم را پر می کند. باید ایستاد و تدبیری کرد برای این زخم تازه... به یاد تاول های پای بانو رقیه می افتم. ورودی موکب، دیدن یک آشنا، تا مدت ها شارژمان می کند. دخترجوانی از تاول ها می نالد «دیگر نمی تونم راه بروم.» تازه اول راه است، برای جا زدن، زود است، خیلی زود... نیم ساعتی معطل می شویم و راه می افتیم. ستون 440 هستیم. ترجیع بند آقایان، یک جمله است: «می خواین ماشین بگیریم؟» انگار منتظرند که وا بدهیم.
  • عکس همه علما هست، از حضرت آقا و امام گرفته تا روحانیونی که نظام اسلامی ما را قبول ندارند و در عمل و حرف ساز خودشان را می زنند.
  • 11:15، توقفی برای نماز. آقایان خوابشان برده... پاها، اذیت می کنند. بی خیال! هنوز 1000 ستونی راه مانده. شارژ گوشی ها تمام شده، هر کاری هم می کنم، نمی توانم توی پریزهای 3 تایی، بکنمش تو... خیلی محافظش سفت است.

    همه شیعیان آمده اند تا در حد توان به زائرین حرم ارباب خدمت کنند. حتی شیعیانی که بخاطر حکومتشان، در رنج و سختی و عذابند. تا جایی که در دستگاه های دولتی، بخاطر شیعه بودنشان استخدام نمی شوند. دلگرم شدم به دیدن موکب شیعیان عربستان... طرح نهایی موکب را هم زده بودند. ان شاءالله حکومت عربستان هم به دست شیعه بیفتد. و برویم بقیع را بسازیم...
        
  • 14:15 عمود 510، وسط جاده یک کامیون ایستاده و نارنگی پخش می کند. چقدر می چسبد... از هلال احمر، دوتا پماد گرفتم برای تاول ها و آخرش هم تسلیم مسکن ها می شوم.
  • اینجا خیلی ها دور از تمام مظاهر دنیا آمده اند، سر برهنه و پا برهنه... حتی در میان گل، خاک و سنگ... شاید بیشتر از امثال بنده هم پاهایشان زخم شود. اما در راه عشق، از همه چیز می گذرند... «این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست»
  • گداهای اینجا کلاً مترقی هستند، یک بلندگو دستی هم دستشان می گیرند و از زیر چادر، حرف می زنند. بعضی ها هم به خودشان همین قدر هم زحمت نمی دهند و نوار ضبط شده پشت بلندگو می گذارند.
  • بعد ستون 600 یک موکب تمیز پیدا می شود. عمود 658، امشب حاج آقا پناهیان سخنرانی دارند. نزدیک 25 کیلومتر راه آمده ایم و دیگر این سه کیلومتر را توان نداریم. پیرزن مهربانی موکب دار است. برایمان پتو می اندازد، دخترش، کودکی شیرخواره دارد. دیر رسیده ایم و وسط راه سهممان می شود. آنقدر پاهایم را له می کنند که بی خیال خواب می‌شوم. دیدن جلوی پا، اینقدر سخت است؟!
  • هموطن میانسالی با دخترش از راه می رسد و همان پیرزن مهربان، به آرامی می گوید جا نداریم! زن، از خستگی بود به گمانم، هر چه دلش خواست گفت، آنقدر که اشک پیرزن را درمی آورد. درست نبود، این حرف ها... ما مهمانیم. کجای ایران، اینگونه از زائران پذیرایی می کنند.
  • زن مشهدی، می شود مترجم ایرانی ها، متولد نجف است و تا یازده سالگی در جوار حضرت پدر زندگی کرده.
  • زنی عراقی، وقتی پاهایم را می بیند، پیشنهاد می دهد از «بی بی» استفاده کنم. هر چه می گوید، منظورش را نمی‌فهمم. آخرش یک پوشک بچه نشانم می دهد. تشکر می کنم، اما با پوشک دیگر پایم توی کفش نمی رود.
  • باز هم فلافل شاممان است که زحمتش را آقایان می کشند. البته خود موکب، شام مختصری می دهد که به جایی نمی رسد...  کلا عراقی ها به «نخود» ارادت ویژه دارند. خیلی از غذاها با نخود پخته می شود، حتی قیمه شان. توی مسیر هم، هر جا صف بود، باید می فهمیدیم که صف فلافل است و لاغیر. از حق نگذریم، فلافل های خوشمزه ای دارند.
  • یکسری گوشی ها و شارژها را می دهیم آقایون شارژ کنند، اما آن ها هم پریز خالی پیدا نمی کنندو گوشی های شارژ نشده را باز می گردانند.
  • «نور» با مادرش آمده، دختری عراقی که عجیب به ایرانی ها شباهت دارد و دانشجوی داروسازی است. نماز می خوانند و بعد از شام، حرکت می کنند. نارنگی هم آخر شب پخش می کنند. سردی نارنگی، آدم را خنک می کند.
  • سینه زنی زنان عراقی، حال و هوا و سبک خودش را دارد. اساسی می خوانند و همراهی می کنند... حتی اگر نصف جمعیت خوابیده باشند. خیلی ناراحت کننده است که هیچ چیزش را نمی فهمم.
  • آقایان، یک دوش آب سرد می گیرند و خانم هایشان، اذعان می کنند که رنگ و رویشان باز شده.  لباس هایشان را هم می شویند. و همین جاست که لباس مشکی یکی از آقایان در ماشین لباسشویی با یکی دیگر عوض می شود. این لباس هم کهنه تر است و هم کوچک تر. بارانی شان را برعکس روی لباس می پوشند که کمتر ضایع باشد.
  • این لباس تا برگشت دوباره به نجف، همراهشان بود. موقع نماز، درش می آوردند. حکم غصب می تواند داشته باشد. به قول همسفر، تازه فهمیدم که چرا توی احکام، می گویند نمی شود با لباس غصبی نماز خواند. همیشه پیش خودم می‌گفتم مگر کسی که غاصب است، نماز هم می خواند؟!
  • تمام شب رد شدند و پایم را له کردند و تمام! همسفر می گفت، یکی که پایت را له کرد، بلند شدی ویک چیز هم گفتی... (شاید له کردن پا، خیلی دردناک نباشد، اما تاول ها، درد را تشدید می کند...) چراغ ها هم اصلاً خاموش نشد، کاملاً، پر نور، خوابیدیم... :|

نگاشته شده در دوشنبه 15 دی 1393 ، 09:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 5 نظر
( تعداد کل: 10 )
   1      2   >>
صفحات