X
تبلیغات
رایتل

مناره هشتم، هم‌جواری

بامداد سه‌شنبه 1388/9/3،  7ذی‌الحجه الحرام 1430

دیدن و نظاره کردن بیت‌الله، لذتی دارد که در هیچ قالبی نمی‌گنجد. بعد از رفتن کاروان، زنگ می زنم یکی از معاون‌های کاروان که ببینم کی باز می‌گردد. این معاون کاروانمان زود خودمانی و رفیق شده و در کلماتش از «عزیزمن! قربانت» و امثالهم زیاد استفاده می‌کند. وقتی با اسم صدایم می‌کند، خیلی ناراحت می‌شوم، تا حالا یادم نیست هیچ نامحرمی، جز فامیل نزدیک، مرا به اسم کوجک صدا کرده باشد. دوست ندارم خیلی با او هم‌صحبت نشوم، می‌گوید هر وقت خواستی برگردی، خبرم کن.هر چقدر بنشینم، از دیدن سیر نمی‌شوم. اما ترجیح می‌دهم یک طواف به نیابت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) انجام دهم. طواف هایی که در عمره، حداکثر 20 دقیقه‌ای تمام می‌شد، اینجا حدود یک ساعت و اندی زمان می‌برد، وقتی طواف را تمام می‌کنم انگار از حمام و سونا بیرون آمدم. تمام لباس‌هایم از شدت گرما و عرق به تنم چسبیده. عقربه‌ها ساعت 4/16 را نشان می‌دهد. حالا بعد از خوردن کشک (برای جلوگیری از خوابیدن خیلی خوب است.)، ضعف کردم. حتی یک شکلات هم برنداشتم.
نمازشب را می‌خوانم. حالا این بانگ اذان صبح است که همه مسجد را پر می‌کند...
ساعت 7/20 با صدای کوبیده شدن تی به سنگ‌های حرم، از خواب بیدار می‌پرم. خلوت‌ترین وقت در مسجدالحرام است و حالا نظافتچی‌ها از فرصت استفاده کرده و حرم را خوب می‌شویند. هر چند موارد ضدعفونی کننده حرم، خیلی بوی تندی دارد. اینجا فقط موقع اذان، حاجی‌ها را بیدار می‌کنند. در بقیه موارد، حتی یک نفر را هم صدا نمی‌کنند.
بعد از نمازصبح خوابم برده بود. اول خیلی جمع خوابیده بودم. اما کم‌کم دراز شدم وراحت خوابیدم. دوباره پیامک دیشب همان معاون کاروان آقای نون را می خوانم. حالا که فکر می کنم، خیلی هم صمیمانه نیست، اما این نوع حرف زدن با نامحرم را دوست ندارم.
اینجا همه آمده‌اند، از همه عالم، از گوشه گوشه زمین خدا، از آمریکا و لندن گرفته تا کوالامپور و سنگال، افغانی، ایرانی، عراقی و حتی فلسطینی. سیاه و زرد و سفید. خدایا این هم مسلمان و این همه مهمان، به میزبانی تو...و چه میزبانی بالاتر ووالاتر از تو که معبود عالم خلقتی و همه به رضای تو اینجا آمده اند.... این میزبانی فقط شایسته توست... و فقط از تو برمی آید.
می‌خواهم باز بیایم و دور خانه‌ات بچرخم، آنقدر بچرخم که از چرخیدن وپرسه زدن دور آنچه غیر توست، بازبمانم.
از جاکفشی پشت سرم، صدای موبایل می‌آید. کسی سراغش نمی‌آوردوظاهراً زائری همراه با کفش‌هایش موبایل را هم همین جا گذاشته. اینجا ازکفش‌داری و امانت‌داری خبری نیست. یا همه چیز به خودت وصل است، یا می‌توان در قفسه‌های کوتاه سه طبقه گذاشت، اما تضمینی هم در سالم بودنش نیست. حالا زائری که جلویم خوابیده، دست می‌برد تا کیفم را بجای بالش استفاده کند. مقاومت می‌کنم، برای اینکه قرآن جیبی داخل کیف است. خدایا! بین من و خواب فاصله بینداز، خواب لحظات آدم را تلف می‌کند.
بلند می شوم طواف دیگری را به نیابت حضرت مادر انجام دهم... فرصت کم است، فقط دو روز تا اعمال باقی مانده. یکی دوبار، وضویم باطل می‌شود، تصمیم می‌گیرم تا دور المیاة (همان سرویس بهداشتی خودمان) بروم. یکی طرف سعی است که خیلی دور است. دیروز سمت باب عبدالعزیز، فلش دوره المیاه را دیده‌ام. حالا برو برو برو برو، می‌رسم به یک سرویس بهداشتی درب و داغان! کاش همان طرف مسعی رفته بودم. از اینجا نزدیک‌تر و تمیزتر بود. وضو می گیرم و در بازگشت به سمت حرم، از فروشگاهی چندتا خوراکی هم می‌خرم. تا به حرم برسم، خوراکی ها تمام می‌شود. (خب! گشنه ام بود، دیگه... فک کن از دیشب ساعت 4 ضعف کرده بودم، حالا ساعت 9 صبح گذشته! قرار نیس که غش کنم. )
برمی‌گردم مسجدالحرام و طواف بعدی را به نیابت امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) شروع می‌کنم. بعد از چندبار تماس، بالاخره با بابا در طواف حرف می زنم. کلی ذوق می کنم. دلم خیلی برای بابا تنگ شده، بابا چقدر جایت خالی است، چقدر جای همه خالی است... جای خواهرهایم.
ساعت حالا 12/40 است و چیزی تا اذان نمانده. نشسته‌ام وسط صحن مسجدالحرام، آنقدر هوا گرم است که جز طواف کننده‌ها، کس دیگری داخل صحن نیست. همه از آفتاب داغ عربستان، به شبستان‌ها پناه برده اند. ختم قرآنی که شروع کردم، به آخر انعام رسیده. امیدوارم این بار بتوانم قرآن را در مکه ختم کنم. به چند نفر زنگ می‌زنم و هیچ کدام جواب نمی‌دهند. یکی‌شان خودش زنگ می زد و پای تلفن می‌گوید: سلام فاطمه! خوبی؟!
- فاطمه؟! حسنا، مهدیه‌ام. این رفیقم، یکی از همکلاسی‌هایش مکه است، فکر کرده او زنگ زده و اصلاً به مخیله‌اش خطور نمی‌کرده که من زنگ بزنم. شعف صدایش، باعث می شود دلخوری فراموش کردن را یادم برود. یکی دیگر از بچه های دانشگاه، آنقدر پای تلفن ذوق زده است که 5 دقیقه فقط تشکر می‌کند. پدر ومادرش هم التماس دعا دارند.
مطاف از همیشه خلوت‌تر شده، اما دیگر رمقی برای طواف ندارم. بروم یکجا برای نماز پیدا کنم. چیزی تا اذان نمانده.
خدایا کمکم کن. همین...


عکس نوشت: بگذار این لحظه را ثبت کنم... ظهر روز شهادت امام پنجم.  وقتی جایی برای نماز در بین صفوف پیدا می کنم، این تصویر در حافظه گوشی ثبت می شود. کم کم صفوف داخل صحن هم تشکیل می شود. اما موقع نماز، هر چه نگاه می کنم،  بین صفوف دور صحن با دوربیت الله، خط اتصال وجود ندارد. باید نماز را اعاده کنم... امروز 7 ذی الحجه است... و هنوز باورم نشده که من اینجایم که فردا به احرام حج تمتع محرم شوم.

یکسال گذشت از سیاه پوش شدن این وبلاگ... وامروز سپید می شود به یمن عید...
یکسال از فاجعه منا گذشت و دست ودلم به هیچ کاری نرفت. باشد که شهدا دستمان را بگیرند.
یا علی

نگاشته شده در دوشنبه 22 شهریور 1395 ، 09:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب
نظرات (2)
یکشنبه 28 شهریور 1395 13:12
گل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام کوثرجان
خوبی چخبرا خانم..
چه خوب شد که نوشتی بعد از مدتها خیلی می اومدم نبودی دلن تنگت شده بود
بنویس که از دل مینویسی..
پاسخ:
سلام گل جونم
به روی چشم... :)
من تو رو نداشتم، چی کار می کردم....
شنبه 20 شهریور 1395 20:59
عین. کاف
امتیاز: 0 0
لینک نظر
به قول قدیمای وبلاگستان! با افتخار لینک شدی.
وبلاگ خوبی داری به وبلاگ منم سر بزن
(یعنی کامنت ازین رو اعصاب تر نداریم!)
پاسخ:
سلام...
چه عجب از این طرفا... یاد قدیمی های وبلاگستان بخیر...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد