حکمةالحسینیة فی ألأسفار ألاربعة الأربعینیة 3

مرحله پنجم: امضای ارباب ـ سه‌شنبه 18/8/95
دیگر از کاروان ناامید شدیم. پر شده، گران است، نمی‌شناسیمشان و نمی‌شود این همه پول را بدون آشنایی واریز کرد، طولانی می‌مانند و...  حساسیت مامان بیشتر می‌شود. امروز صبح با مادر بحثم می‌شود: «اگه راضی نیستین، نمی‌رم خب» آن یکی دوستم هنوز مرخصی‌اش امضاء نشده.
الحمدلله دوست همسفر، نگرانی‌های مادر را می‌فهمد. تماس می‌گیرد و از بلیط‌های موجود می‌گوید. مشکل جا است که نداریم. برادرش زمینی قرار است بیاید. قول جای کربلا را می‌دهد و نهایت پدرش قرار می‌شود با ما بیاید تا خیال پدر و مادرم هم راحت شود. سر تاریخ برگشت بحث می‌شود. او فکر مرخصی، زودبرگشتن و کار است، و من برایم مهم است که روز اربعین کربلا باشم، حتی شده برای ‌ساعتی. به بلیط برگشت برای ساعت 4 بعدازظهر روز دوشنبه اول آذر، تراضی می‌کنیم. سرانجام سه نفری بلیط می‌گیریم. همان شب شوهرخواهر گذرنامه‌ها را با ویزا دستم می‌دهد. همه چیز مهیا شده، شکر... فکر می‌کنم به هفته پیش و تمام دعاهایی که کردم و منتظر استجابتش بودم.
***
اذن امسال دیر می‌رسد. خیلی دیر، آنقدر که بارها ناامید می‌شوم، از اینکه امسال قدم‌هایم از مُلک تا ملکوت طی طریق می‌کنند یا نه. حالا باید کوله ببندم. کوله هر چه سبک‌تر، طی‌مسیر بهتر، سریع‌تر. همه زندگی را پشت سر می‌گذارم و می‌روم به سوی حسین(علیه‌السلام). دیگر از خوشحالی روی پا بند نیستم. خواهر به شوخی می‌گوید: «کوثر! ورژن بعد از جور شدن سفر!»
شب وقتی به دوست دوم خبر بلیط را می‌دهم، شوکه می‌شود و سعی می‌کند چیزی نگوید که دلگیر شوم. اما به وضوح معلوم است که به غایت ناراحت شده و حالا او را مثل هفته قبل خودم می‌بینم. با اینکه قبلاً همه چیز را طی کرده بودم، اما عذاب وجدان گرفته‌ام. به دوست همسفر پیامک می‌زنم: «می‌شه ببینی برا همون تاریخ و ساعت، بلیط دیگه‌ای‌ام هست یانه؟» پاسخ می‌دهد: «ما سه نفر آخر بودیم.پر شده بودا.» اصرار مرا که می‌بیند، می‌گوید باشد، فردا با همان دفتر هواپیمایی تماس می‌گیرم.

مرحله ششم: آخرین همراه ـ چهارشنبه 19/8/95
ساعت 9 دوست همسفر زنگ می‌زند: «کوثر! 3 تا بلیط دیگه خالیه...دوستت هنوز می‌خواد بیاد؟!» از خبرش ذوق‌زده می‌شوم. هر چند جوابش را می‌دانم، با ذوق زنگ می‌زنم تا کپی گذرنامه را بفرستد، طول می‌کشد. و بالاخره ساعت 11 صبح، 5 نفر می‌شویم. من، دوستم، پدرش (حاج‌آقا) و دوست دیگری که در آخرین لحظات به جمع ما می پیوندد. ما هوایی می‌رویم و نفر آخر هم أخوی که زمینی می‌آید و قرار می‌شود در فرودگاه نجف به ما بپیوندد.
دوستی با دو همسفر این سفر، هر دو با نام حسین(علیه‌السلام) شروع شده و قرار است با حسین(علیه‌السلام) ادامه یابد.
دوستی اول در فضای کربلای ایران و کاروان راهیان نور شکل گرفت، بهمن 1383. در راه‌آهن موقع بازگشت برای هم دعا کردیم که با همسفر زیارتی هم باشیم و دعا کردیم سفر بعد با هم عمره برویم. و از قضا برای عمره‌دانشجویی سال بعد، اسم هر دو ما درآمد، اما اتفاقاتی افتاد که کاروان عمره‌مان، از هم جدا شد. حالا بعد از 12 سال، همقدم هم می‌شویم در سفر به کربلا... چقدر میان این دو سفر کربلا فاصله افتاد.
و دوست دوم، وبلاگ‌نویس وبلاگی بود درباره شهدا و کربلا؛ و همین وبلاگ جرقه دوستی‌مان شد. چندباری با هم بهشت‌زهرا رفتیم و حالا هم‌شانه هم قرار است تا کربلا برویم.

مرحله هفتم: وداع ـ دوشنبه 24/8/95
وصیت‌نامه‌ام را نوشته‌ام. برای همه پیامک می‌زنم، دوست، آشنا، فامیل: «گرچه باور نمی‌کنم اما/ می‌روم کربلا خدا را شکر/مردم آقای مهربانم باز/ راه داده مرا خدا را شکر. سلام... حلال بفرمایید و دعا»
رواق، کار خوبی را شروع کرده، اسامی آن‌هایی که فقط دلشان راهی است را در قالب کاروان‌های چهل‌نفره می‌نویسد و با هشتگ «#باپای_دل» در شبکه به اشتراک می‌گذارد. مدیر هر کاروان یکی از طلابی است که در مسیر عشق قرار است گام بگذارد و نیت کند در این سفر خاصاً از طرف این چهل نفر، نایب‌الزیاره باشد.
چقدر کار بجا و خوبی، به نظرم مصداق جامعه مدنی نبوی. با این روش، همه راهی هستیم. دهمین کاروان، قسمت من می‌شود. و چهل زائری که همسفر من‌اند تا همراهم شوند و قدم به قدم با من بیایند. این روزها هر وقت عزیزی زنگ می‌زند، صدای قدم‌هایی را می‌شنوم که قرار است به کربلا برسند: «قدم قدم با یه علم، ایشاالله اربعین بیام سمت حرم» (1)
همسفر زنگ می‌زند که پروازمان از 3 بعدازظهر، به 9 صبح افتاده... یعنی 6 ساعت تعجیل؛ مزیتش این است که دیگر نگران جای نجف نیستیم. خواهرم با دوتا خواهرزاده شب برای خداحافظی می‌آیند. چقدر دلم می‌خواست همراهمان بودند. آن‌ها لحظات آخر به فکر سفر افتادند، گذرنامه بچه‌ها را هم گرفتند، اما متأسفانه جا پیدا نکردند. سفر با بچه، برنامه‌ریزی بیشتری می‌خواهد.
فرقی نمی‌کند سفر چندم باشد، همیشه شب قبل از حرکت، از هیجان، شوق، استرس و... خوابم نمی‌برد. کوله‌ام را می‌بندم. پیکسل‌های روی کوله را هم می‌زنم و بنا به تجربه سال‌های قبل، انتهایش را با انبردست محکم می‌کنم تا به راحتی جدا نشود.

مرحله هشتم: میعاد ـ سه‌شنبه 25/9/95
6:15 دقیقه صبح اولین پیامک از همسفر اول می‌رسد:
- سلام راه‌افتادی؟
-نه
-جرا نه ما عوارضب‌ایم! کی راه ‌میافتی؟ (6:34)  (2)
- [جواب باتأخیر ارسال می‌گردد، جهت عدم جودادن: 6:53] ما تازه راه افتادیم استرس نداشته باش. هیییییییییییییییییییییچ اتفاقی نمی‌افته.
دوست دوم هم جویای احوال است. نهایتاً شماره اولی را برای دومی و بالعکس می‌فرستم که تا برسیم، با هم آشنا شوند و سرشان گرم شود و کمتر حرص بخورند. مشکل اینجاست که نمی‌توانم بگویم شما بروید داخل، من می‌آیم. گذرنامه دوستم، دست من است و بلیط من، دست او. در دقایق آخر قبل از خروج از منزل و خاموش کردن لب‌تاب، آخرین پستم را روی رواق بارگذاری می‌کنم، جهت طلب حلالیت از همه رفقای مجازی:
مسافر
و تمام تماس‌ها اکنون
متصل می‌شود به کرب و بلا
یا تماسی گرفت جامانده
یا خبر می‌رسد ز شور و صفا
*
و همین روزها تمام جهان
همه راه‌های روی زمین
منتهی می‌شود به جاده عشق
از حرم تا حریم ملک یقین
*
و همین روزها که باید من
کوله باری بزرگ بردارم
این همه دلْ شکسته را باید
یک‌به‌یک داخلش ‌بگنجانم...

*

من و کوله، مسافریم امروز

از نجف تا حریم‌ِخلوتِ دوست
کاش امسال را اجازه دهند
اربعینی‌شدن ز جانب اوست
*
و شما ای تمام یارانم
رفقا، دوستان، عزیزانم
کوله ام هم هنوز جا دارد
تا نماند دلی به دنبالم
*
و حلالم کن آخر کاری
هم‌رواقیّ خوب و دریایی
الوداع ای عزیز نورانی
روی ماهت مباد بارانی


با زنگ‌ها و پیامک‌های «کجایی رفیقم؟ عزیزم کجایی؟ بالاخره کی میای؟ دیر شد!» حدود ساعت 7:45 به فرودگاه می‌رسیم. پرواز 9 است و دوستان کمی دلخور که چقدر دیر آمده‌ام. پدرم تا جای پارک پیدا کند و وارد سالن انتظار بشود، معطل می‌شویم. او که می‌رسد، یک ربع بعد ما چهارنفر در میان نگاه‌های مشتاق، نگران و پراز التماس دعای خانواده‌ها، ساعت 8:15 وارد سالن بازرسی می‌شویم. دم گیت تحویل‌بار، دوستم برای تأکید می‌گوید که ساعت پرواز 9 و نیم است. با خنده و شیطنت جواب می‌دهم: «9 و نیمه؟! تو که به من گفتی 9! وگرنه دیرتر میومدم خب...»  نگاهی عاقل اندر سفیهی می‌کند: «نه که الان خیـــلی زود اومدی!»
دخترها، کوله‌ها را به قسمت بار هواپیما تحویل می‌دهیم، اما حاج‌آقا، ترجیحش این است که با خود بیاورد. امسال به تبعیت از همسفر سال پیش، برای کوله، یک روکش با پارچه بارانی دوختم که راحت در قسمت بار بدهم و لازم نباشد بسته‌بندی‌اش‌ کنم. سالن ترانزیت، اولین موکب را زده‌اند، جایی برای تأمل، دعا، روضه، صبحانه، توزیع‌دعای کوچک پرس‌شده اربعین... دو بنر بزرگ هم نصب شده که زائرین اربعین، دل‌نوشته‌هایشان را بنویسند.
از همین جا هوای دل، بارانی و سفر آغاز می‌شود: موکب اول... قدم اول؛ خدایا! واقعا داریم می‌رویم؟
مشغول خوردن صبحانه‌ایم که مأموری بافهمیدن شماره پرواز تشر می‌زند: «چرا هنوز نشستین! همه سوار شدن!» ما هم هول می‌شویم و سریع خودمان را به کانتر پرواز می رسانیم، اما با تشکیل صف طویل، درمی‌یابیم اولین نفراتیم. از سالن ترانزیت تا وقتی سوار هواپیما می‌شویم، آخرین تماس‌ها را می‌گیرم تا جایی که دیگر آنتن یاری نمی کند.
از تهران تا نجف، طیاره‌ای مرکب ماست تا به او نزدیکمان کند و به شهر حضرت پدر برساند. چه اینکه بارها شنیده‌ایم «بُعد منزل نبُوَد در سفر روحانی» اما وقتی حضرتش، با پای مُلکی به ملکوت می‌رود، پس در بودن جسم، اثری است که در نبودش نیست.
قبل از ظهر، به نجف می‌رسیم. فرودگاه که اینقدر شلوغ باشد، مرز زمینی که غلغله‌ است. این روزهای منتهی به سفر، یکی از دوستان رواقی ساکن مهران با عنوان «خبرنگار افتخاری کوثرنت»، هر روز اخبار مرز مهران را گزارش می‌داد، از پاک‌کردن سبزی برای زائرین، مهمان‌نوازی‌ها، پرشدن شهر از خودروی زائرین، موکب‌های مرزی، بازشدن مرز بدون ویزاو... . با این حجم جمعیت در مرز هوایی، فقط می‌توانم برای زائران زمینی حرم حسینی، طلب صبر، آمرزش و استقامت و با سلامت عبور کردن ازمرز ‌کنم.
نماز را در فرودگاه می‌خوانیم. در نجف جا نداریم، پس تصمیم بر این می‌شود که بعد زیارتی کوتاه، پیاده‌روی را آغاز کنیم. نمی‌دانم مسیرها بسته است یا تاکسی فرودگاه از مسیر بسته می‌رود که ما را در یک‌ساعتی حرم پیاده رها می‌کند.
حدود ساعت 2 پرسان پرسان به حرم می‌رسیم. ازدحام وشلوغی سبب می‌شود به سلام و زیارتی از دور اکتفا کنیم، در همین زیارت کوتاه، برای طلبیده‌شدن دو عزیز دعا می‌کنم. از احوال أخوی جویا می‌شوم که قرار بود به ما ملحق شود. خواهر می‌گوید هنوز در مرز مهرانند و معلوم نیست کی برسند. قرار می‌شود در مسیر، به هم ملحق شویم.
یک ساعت بعد، دوباره به‌جای اول می‌رسیم. حدود ساعت 3 بعدازظهر؛ استراحتی و تماسی و... «یا علی»

(1): هنوز زنگ گوشی‌ام همین است. شاید تا سال بعد هم تغییرش ندهم.
(2):  غلط تایپی از نویسنده نیست، از فرستنده است. و نویسنده جهت حسن امانتداری، عین متن پیامک را آورده که نشان از عدم دقت فرستنده یا استرس دارد.
ادامه دارد
نگاشته شده در دوشنبه 4 بهمن 1395 ، 09:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب
نظرات (3)
پنج‌شنبه 7 بهمن 1395 18:26
مشتاق شهادت
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی قشنگه
خوندنشون تکراری نمیشه
راستی یه سوال یادم رفته بود بپرسم
شعر از خودتونه دیگه؟؟
پاسخ:
عزیزدلم...
آره بابا! فکر می کنی کسی برای رواق شعر گفته که من از روی دستش کپی کنم؟!
چهارشنبه 6 بهمن 1395 11:28
گل
امتیاز: 0 0
لینک نظر
منتظر ادامه ش هستم
پاسخ:
سلام گل جون...
هفته دیگر دوشنبه صبح.
سه‌شنبه 5 بهمن 1395 00:44
گلابتون بانو
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خوش به سعادتت
پاسخ:
سلام
ان شاءالله روزی شما گلی جان.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد