⠀

⠀

⠀

⠀

مناره هفتم ـ 5

بسم الله الرحمن الرحیم

پلو خورشت قیمه و سالاد منتظرم است. بعد از ناهار، آب، آبمیوه، شیر برمی‌دارم و به اتاق برمی‌روم.‌  این روزها خیلی گرم است، خیلی... تا می‌شودباید حواسم باشد که مایعات بدنم کم نشود. نمی‌دانم آن‌هایی که در تابستان رفته‌اند یا خواهند رفت، چه کشیده‌اند و چه می‌کشند. کمی بعد خانم نجابت، با کاسه ژله داخل می‌شود.

-    حاج خانم ژله خیلی دوست دارینا؟

  با خنده جواب می‌دهد: «تازه یه کاسم حاج آقا برام میاره بالا...»

 نگاهی به پنجره می‌اندازم. هوا ظلمات است و بالاخره آفتاب، دست از سرم برداشت. ساعت چند خوابیدم؟ بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء به جلسه می‌روم. ساعت 7 است. مثل همیشه مداحی و سخنرانی. تغذیه بین دو منبر هم بستنی است.

ریز برنامه اعمال را می‌گویند: «فرداشب، بعد نماز مغرب در هتل محرم شده و به سمت عرفات، حرکت کنیم. از عرفات تا منا هم روحانی‌کاروان پیاده می‌رود و هر کس خواست، می‌تواند همراهی‌اش کند. سنگ برای رمی جمرات1 را باید از داخل محدوده حرم باید جمع کرد. هم از اینجا می‌توانید جمع کنید و هم مشعرالحرام. خانم‌هایی که با اتوبوس می‌آیند، همین‌جا سنگ‌هایشان را جمع کنند. هر کسی هم خواست می‌تواند برود مسجدالحرام و مُحرِم شود، اما کاروان، برنامه ندارد.»  
مثل دیشب، به سمت حرم راه می‌افتیم. این بار خیلی دورتر از همیشه، سواری می‌ایستد. بعد از طواف و نماز و دعا، کاروان برمی‌گردد و این بار با همسایه‌های اتاق بغل، در حرم می‌مانم.
چهارشنبه 4/9/1388؛ 8 ذی‌الحجه 1430
جانمازهایمان را می‌اندازیم و کمی می‌خوابیم. تا حوالی ساعت 8، حرمیم و وقتمان به طواف، دعا و حرف می‌گذرد.
از تحت‌الجسر بیرون می‌آییم و نهایتاً عقب ِوانتی، از قرار نفری ده ریال، سوار می‌شویم. این روزها باید آمادگی سوارشدن به هر وسیله‌ای را داشته‌باشم. حتی مثل این، پشتِ وانت بدون حفاظ! اصلاً هم به گزینه «خب، حالا یه ماشین دیگه پیدا می‌شه» نباید فکر کرد. اینجا یکی از شهرهای بزرگ عربستان است. اما همین وانت، حکم لنگه کفش در بیابان را دارد. معمولاً هم قیمت داخل و بیرون، پشت و سقف، فرقی ندارد. همین که هست.
 در نبود اتوبوس، جشن ماشین‌های سواری است. با سؤال کردن قضیه را می‌فهمم. از 7 ذی‌الحجه یعنی همان دیروز که  راه‌های ورودی شهر مکه بسته می‌شود، تا روز 13ام که پایان اعمال است، دولت عربستان به بهانه ازدحام، از عبور و مرور کلیه اتوبوس‌ها جلوگیری می‌کند و این وسط هر کس ماشینی دارد، به شغل شریف رانندگی روی می‌آورد و از این حجم تقاضا، ببیشترین بهره را می‌برد. مسیر دو ریالی، تا 50 ریال هم گزارش شده است. کسی نیست بگوید که اگر شلوغ است، چرا ماشین‌های سواری حق تردد دارند، اما اتوبوس نه!
ماشین راه می‌افتد و فقط بوق می‌زند تا مسیر باز شود. معمولاً اعصاب ندارند. دهنشان را باز می‌کنند و هر چه می‌توانند حواله طرف مقابل می‌کنند. از طرفی هم در زمان ترافیک، کلاً با بوق حرکت می‌کنند. الحمدلله که اینجا حتی یک پلیس یا انتظامات ندارد تا عبور و مرورها را کنترل کند و ترافیک ایجاد نشود. هیچ نظارتی بر قیمت‌ها وجود ندارد. سه خانم عرب هم در کنار ما، سوار می‌شوند و مجموعاً مسافران عقب، به  هفت نفر می‌رسیم. وانت دو کابین است، و برای همین قسمت بار کوچک‌تر است، نرده هم ندارد و حاج‌خانم طیبی، مرتب تذکر می‌دهد:  «نیفتی بالا نشستی، بیا پایین مهدیه جان!» اما کو گوش شنوا...
با گوشی که هر لحظه ممکن است خاموش شود، چند ثانیه‌ای فیلم می‌گیرم تا وانت‌سواری‌مان ثبت شود. یکی از خانم‌های عرب تذکر می‌دهد که از آن‌ها فیلم نگیرم! چشمانم گرد می‌شود و ابروهایم را بالا می‌اندازم.
دوباره نگاه می‌کنم سه خانم با عبای و شال مشکی و پوشیه. حالا اگر فیلم بگیرم، دقیقاً کجایشان معلوم است که معترضند به فیلم گرفتنم؟ نمی‌دانم بخندم یا نه. حُسن پوشیه همین است دیگر، کسی بی‌هوا نمی‌تواند عکس یا فیلم بگیرد. خودم برای راحتی در اینجا پوشیه می‌زنم.
مقصد سه خانم، مسجد کویتی‌هاست. راننده کلی دور شهر می‌چرخد و آنجا را پیدا نمی‌کند، دوباره از انتهای عزیزیه برمی‌گردد و مارا سر شارع صدقی می‌رساند و می‌رود. هوا گرفته است. شهر خلوت شده، همان اول صبح گروهی را در خیابان می‌بینیم که قصد رفتن به منا دارند و دنبال وسیله‌اند. مستحب است شب نهم، حجاج در صحرای منا بمانند. اهل‌سنت به این مستحب عمل می‌کنند، اما کاروان‌های شیعی، ترجیح می‌دهند شب عرفه، در همان عرفات بیتوته کنند. البته غیر از کشور خودمان، غالب کشورها به صورت شخصی سفر می‌کنند و بعثه و... ندارند. مثل سفرهای مشهد. برنامه‌ریزی برای حداکثر ده، دوازده نفر، با 88 هزار نفر، متفاوت است که مسئولیتشان را سازمان حج و زیارت بر عهده دارد؛ البته حج و زیارت ظاهراً کاروان‌های اهل‌سنت کشورمان را،  شب عرفه به منا می‌برد.


پ.ن:

1. رَمی: یعنی پرتاب کردن، زدن؛ سه ستون در سرزمین منی است به نام ستون شیطان؛ در خواب سه‌بار به حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) فرمان قربانی‌کردن اسماعیل(علیه‌السلام) داده می‌شود. نقل‌شده وقتی حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) فرزندش را برای قربانی می‌برده، در این 3 جا، شیطان بر او ظاهر شده و او را وسوسه کرده است که فرمان الهی را اجرا نکند و حضرت به او سنگ زده‌است. در همان نقاط، ستون‌هایی بنا شده که به آن جمره و سه ستون را جمرات ثلاثه می‌نامند. روز دهم، حجاج باید فقط به ستون آخر (عُقبی)، 7 سنگ بزنند که عمل سنگ‌زدن را رمی می‌گویند. در هر دو روز یازدهم و دوازدهم ذی‌الحجه، باید به ترتیب به ستون اول (اولی)، ستون دوم (وُسطی ـ وُسطا) و ستون سوم (عُقبا ـ اُخری)، 7 سنگ پرتاب شود. جمعاً 7 ستون را هر بار 7 سنگ باید زد.

ادامه مناره هفتم ـ 4

بسم الله الرحمن الرحیم

هر چقدر هم پنکه‌ها بچرخند و کولرها باد را با تمام توان به زمین بفرستند، حریف هُرُم آفتاب نمی‌شوند .گرما همه را ضربه‌فنی می‌کند و ازدحام، نمی‌گذارد باد بتواند از جای خودش بلند شود.
از دیشب ساعت23، تا امروز ساعت 13 دو ساعتی، خوابیده‌ام و یکی دوبار هم چرت زدم. لب‌هایم ترک خورده و تمام دهانم خشک شده‌است. هر چقدر آب می‌خورم، فقط دهانم خیس می‌شود و شکمم پرآب، اما جذب نمی‌شود. چادر مشکی، همه نور را جذب می‌کند و دمای زیرش را به هزاربرابر می‌رساند. آبی که روی سرم می‌ریزم، 5 دقیقه هم دوام نمی‌آورد. سرم درد می‌کند. عطش تمامی ندارد. باید از این گرماخلاص شوم.

 نمی‌دانم وقتی مردها از گرمای هوا کلافه‌اند، حال ما خانم‌ها را می‌فهمند؟! وقتی با یک تی‌شرت آستین‌کوتاه و شلوار نخی، از گرما شکایت می‌کنند، می‌فهمند زیر چادر ما،  دمای هوا چقدر است؟ به مخیله‌شان خطور می‌کند؟ با همه این توصیفات، اشتباه نشود. چادرم را خیلی دوست دارم و دعا می‌کنم تا آخر عمرم، لحظه‌ای از او جدا نشوم. فقط خواستم بگویم، آقایان! هر وقت از گرما شاکی بودید، نگاهی به خانم‌ها بیندازید.
از سمت مسعی بیرون می‌آیم تا به اتوبوس‌ برسم. ته دلم قند آب می‌شود که این ساعت حتماً اتوبوس‌ها خلوت است و راحت زیر باد مستقیم کولر می‌نشینم. اگر از تحت‌الجسر بروم، فقط ماشین شخصی است و هزینه دارد. مسعی را رد می‌کنم و وارد شعب ابی‌طالب می‌شوم، هر چه گردن می‌کشم، اتوبوس‌ها را نمی‌بینم. حتماً رفتند و باز می‌گردند. قدم‌هایم به انتهای شعب رسیده، اما میان جمعیت، انتظامات با کاورهای شبرنگ را هم نمی‌بینم.
انگار هیچ‌وقت نبوده‌اند. اصلاً مگر اینجا خط اتوبوس داشته‌است؟ هیچ چهارچرخه‌ دیگری هم برای سوار شدن وجود ندارد. تنها چیزی که می‌بینم، جمعیتی است که با خط 11، به سمت تونل‌ها می‌روند و در تاریکی‌اش گم می‌شوند. انگار تونل‌ها همه آدم‌ها را می‌بلعند.  چند لحظه میخ‌کوب می‌شوم. آفتاب مستقیم روی سرم است و فکرهایم بخار می‌شود. دلم می‌خواهد چشم‌هایم را ببندم و باز کنم و روی تخت دراز کشیده باشم. ‌کار دیگری نمی‌شود کرد. تمام امیدم، ناامید می‌شود. کشان کشان قدم برمی‌دارم. تونل‌هایی که انگار هیچ راهی به بیرون ندارند، چاه ویل است. مسیری که در حال سواره، طولش به دقیقه هم نمی‌رسید، حالا به اندازه بی‌نهایت کش می‌آید و دریغ از ماشین، وانت، اتوبوس، تاکسی، دوچرخه، گاری یا یک وسیله متحرک. اگر هم ماشینی رد شود، آنقدر آدم سوارش شده که دیگر نمی‌شود حتی سوزن روی آن گذاشت.
*
بالاخره تمام می‌شود. موج موج آدم است که از تونل بیرون می‌آید، اتوبان چهاربانده را رد می‌کند. کنار هتل کریستالات الأصیل چشم به راه وسیله می‌مانم. بعضی‌ها هم پیاده به سمت عزیزیه راه افتاده‌اند. هر چه بلدم از دعا و ذکر و نذر می‌خوانم تا یک ماشین امن و مطمئن پیدا شود. پیاده!؟ اصلاً... خدایا برسان!
چهار هتل، کنار و شبیه هم. خوش‌به‌حال آن‌هایی که همین جا هستند. در یک لحظه آرزو می‌کنم کاش همین‌جا می‌رفتم داخل اتاق و روی تخت پهن می‌شدم. آنهایی که رفته‌اند، می‌فهمند چقدر پیاده آمدم...به طول تونل های منتهی به مسعی.
همه ماشین‌ها می‌پرسند عزیزیه شمالی یا جنوبی؟! لا بلای  معلوماتم، هر چی می‌گردم جوابی پیدا نمی‌کنم. تلفنم به مادر، بی‌جواب می‌ماند. تنها راه پیداکردن جواب، آقای اشرافی است! حُسنش همیشه پاسخگوبودنش است.
حالا دارد آدرس می‌دهد که فلانجا پیاده شو، می‌آیم دنبالت. دیگرمغزم فرمان نمی‌دهد. جواب می‌دهم هرجا آشنا بود، پیاده می‌شوم. اما همچنان توضیحاتش ادامه دارد. مشروط به اینکه هرجا رسیدم، زنگ بزنم و دنبالم بیاید، تلفن را قطع می‌کند.
به ماشین اولی که روبرویم ترمز می‌زند و جا دارد، می‌گویم: «سرعزیزیه!» جوابش منفی است. از پشت سری می‌پرسم: «شارع صدقی؟» تا بیایم سوار شوم، گیر می‌دهد که بروم عقب ماشین. بلند می‌شوم تاجابجا شوم، راه می‌افتد. همانجا روی صندلی اول می‌نشینم. ماشین ون است و بلندگو دارد. یکی یکی خیابان‌ها را اعلام می‌کند. صدایش می‌آید: «الشارع الصدقی» نگاه می‌کنم، اینجا را دیگر می‌شناسم. با 3 ریال بالاخره سر خیابان پیاده می‌شوم. خیابان را با بلوک سیمانی بسته‌اند. چرا؟
به آقای اشرافی هم زنگ می‌زنم که سر صدقی‌ام. از مادر تلفنی آدرس می‌گیرم تا شارژ بخرم. آدرس می‌دهد اما پیدا نمی‌کنم. در همین فاصله او رسیده‌است سر صدقی. حیف که اهل سرِکار گذاشتن نیستم، وگرنه می‌گذاشتم همانجا بماند تا زیرپایش علف سبز شود. دوباره تماس می‌گیرم که داخل خیابانم. حس خوبی نیست با نامحرم در خیابان، کنار هم راه برویم. هر چقدر قدم‌هایم را کندتر یا تندتر می‌کنم که شانه به شانه هم نرویم، او اصرار به این کار دارد. الحمدلله چند قدم جلوتر، یکی از هم‌کاروانی‌ها را می‌بیند وگرم صحبت می‌شود. بالاخره به هتل می‌رسم.
الحمدلله رب العالمین