السلام ای عالم اسرار رب العالمین
جمعه ششم آذر 1394
صدایم میکند: بلن شو، ساعت یک ونیمه. ما برگشتیم. آقایون پایین منتظرتند که ببرنت حرم، بلن میشی؟!
بیدارمیشوم
وکمتر از یک ربع خودم را میرسانم دم در، خیلی راه نیست وشلوغ است، اما
آقایان که چشمانشانشان را به زور باز نگهداشتهاند تا ایست دوم همراهیام
میکنند. میگویم بعد طلوع آفتاب برمیگردم. تمام مسیر، صحن بیرونی را ملت
خوابیدهاند. میروم داخل، این بار مسیرمان از باب طوسی است. در صحن، رو به حرم مینشینم و دعاهایم را میخوانم... اینجا همه چیزش خاص
است، زیارت جامعهاش، زیارت مطلقهاش و حتی نماز زیارت که به جای
«یس/الرحمن»، «الرحمن/یس» میخوانند.
باز هم بدون اذن تا حرم
میآیم. هم گنبد طلا را بستهاند و تعمیر میکنند وهم محوطه را، صحن که به
اندازه کافی کوچک است، با ساخت و سازها هم فضا محدودتر شده، صدای مداحی و
سینهزنی یک لحظه هم قطع نمیشود. فارسی و عربی... کاش یک زمانی برسد که
همین دسته ها در صحن نبوی و صحن مسجدالحرام به سر وسینه بزنند و ندای
یاحسین فضا را پر کند.
دوستان که آمدند، گفتند برای خانمها راه
نبود که بروند سمت روضه. به هوای کلام دوستان، پرسجو نکردم. صبح کاشف به
عمل آمد که ورودی خانمها فقط از باب القبله است و سایر همکاروانیها تا
داخل روضه رفته بودند. باز هم روز اول، مولا اذن دخول ندادند.
بعد
طلوع آفتاب میآیم همان ستاد. چندنفری همچنان پشت درهای بسته ماندهاند و
با کارت از بینشان رد میشوم. حس بدی است، انگار میشویم از ما بهتران،
وقتی این همه چشم پر التماس را نگاه میکنم و میروم داخل...
هر
اتاق حدود 20 نفره یا بیشتر، فقط یک سرویس بهداشتی بیشتر ندارد و در مواقعی
که همه بیدارند، حمام رفتن میشود مزاحمت. الان که همه خوابند، بهترین
فرصت است. بعد حمام، چشمانم تازه گرم شده که صبحانه میرسد. صداهای پچ پچ
آنقدر بلند است که نیمساعت خودم را به خواب میزنم، اما همه حرفها به
وضوح شنیده میشود. بحث سر رفتن است بین مسجد کوفه و وادیالسلام، دلم
وادیالسلام است، اما دوستدارم مسجد کوفه را ببینم. آنهایی که رفتهاند
مسجد کوفه، میگویند برای ایستادن جا به سختی پیدا شده، ضمن اینکه باید
مسافتی حدود یک ساعت، پیادهرفت تا بشود ماشین گرفت، مسجد کوفه
نهایتاً خط میخورد هم از برنامه کاروان و هم برنامه خودمان. ترجیحمان این
است که انرژیمان را بگذاریم برای پیادهروی تا کربلا و خودمان را خسته
نکنیم. نماز وناهار. تلویزیون اتاق هم مصیبت عظمی است. واقعا حال و هوای
زیارت را میگیرد. خصوصاً برنامه عموپورنگ که دختر 7، 8 ساله کاروان مصمم و
باصدای بلند دارد می بیند. انگار ایران خبری از ماه صفر و
عزاداری نیست. بالاخره برنامه کاروان اعلام میشود: حدود سه مجلس روضه در
حسینیه آقایان و ساعت 4ونیم وادیالسلام.
برای روضه میآییم پایین
که باز هم دیدار دوستی دیگر که با خانوادهاش آمده. مجلس روضه و سخنرانی
دیر شروع میشود. بعد هم سریع حرکت میکنند، تا همسفرها برسند، کاروان
میرود. ما هم خودمان راهی میشویم. اسکانمان به وادیالسلام نزدیک است.
خیابان وسطی که باز کردند برای عبور و مرور بهتر، شده است بازار دستفروشها و تمام حس و حال زیارت را میگیرد.
وادیالسلام قدیمیترین و بزرگترین قبرستان جهان، وقف به دست مبارک حضرت
پدراست. طبق بسیاری از روایات، اجساد وارواح مؤمنین بعد از مرگ به اینجا
منتقل میشود. اما دارند اتاقکهایش را خراب میکنند، اتاقهایی که هم سست
شده و احتمال فروریختنش هست، هم محل اسکان است برای آدمهایی که...
بماند.
مقبره
حضرت هود وصالح، قبرآیهالله قاضی را از دور زیارت می کنیم. رئیسعلی
دلواری را هم اتفاقی میبینیم. روی همه قبور، آیهای از آیات الهی نقش
بسته، «انالابرار لفی نعیم» «ان المتقین فی جنات و عیون» «ان وعد الله
حق» البته چون سنگها ایستادهاست، زیر پا قرار نمیگیرد.در راه بازگشت، به
کاروان میرسیم و با آنها بازمیگردیم.
یکی از همکاروانیها که
آقای جوانی است با چوب زیر بغل راه میرود. البته بخاطر جثه ورزشکاری
ولاغرش خیلی راحت و سریع هم حرکت میکند، از خانمش که جویا میشوم،
میگوید زخمی قدیمی است که عفونت کرده و حالا باید چندوقتی با آن مدارا
کند و فشار نیاورد.
نماز میرسیم محل اسکان. قرارمان دوباره برای نیمهشب. ساعتها زنگ نمیزند و خواب میمانیم.
اگر نبود شعف، داغ غم چه سخت بُوَد
شنبه هفتم آذر 1394
حدود
2 حرمیم، جدا میشوم و میگویم بعد طلوع آفتاب میآیم. الحمدلله جا راحت
پیدا میکنم و نمازصبح را هم همانجا میخوانم. در ساخت صندلیهای نماز،
توجه خوبی کردند. زیر اکثر میزها، قفسهای است برای گذاشتن کتاب دعا و
قرآن... به نظر فکر خوبی است. حداقل از تجمع کتابهای دعا و مهرها بر روی
زمین جلوگیری می کند. بعد نماز صبح که کمی خلوت میشود خودم را به ورودی
خانمها میرسانم. از18 پنجره ضریح، فقط 4 تایش زنانه وبقیه مردانه است...
در معطلشدن بوسه به انگورضریح...
لذتی
هست که در سجده طولانی نیست؛ چند لحظهای در آغوش پدر آرام می گیرم. درنگ
میکنم و دعا میکنم برای همه آنهایی که دلها و دعایشان را به بدرقهام
فرستادند. میآیم کمی عقبتر... این بار فرصتی است که زیارات مطلقه دیگر را
هم بخوانم. موقع بازگشت، به مراتب صحن شلوغتر شده وخبری از خادمی هم نیست
که جمعیت را ساماندهی کنند. باز خدا خیر دهد خدام حرم رضوی را، همین قدر
که میایستند و مرتب میگویند از سمت راست حرکت کن، خیلی خوب است. در حرم
علوی، نه مسیر رفت مشخص است و نه مسیر برگشت، هر کس از هر جایی که زورش
برسد، راه بازمیکند و حرکت میکند. البته گاهی آقایان، برای خانمها راه
نگه میدارند، فقط گاهی...
با این اوصاف شلوغی و ازدحام که هر لحظه
بیشتر میشود، تصمیم میگیریم یک روز زودتر از کاروان و بعد نمازظهر وعصر
راه بیفتیم. تازه عروس و دامادی که قرار بود اولش با ما بیایند، خودشان
پنجشنبه بامداد رسیدند عراق، یکراست رفتند کربلا که به زیارت شب جمعه
برسند و هنوز هم کربلایند، گوشیها که نمیگیرد، سیمعراقی هم گرفتهایم.
داخلیاش خوب است، اما خارجیاش تعریفی ندارد. روی تلگرام برایشان پیغام
میگذاریم که امروز راه میافتیم. از کاروان، خیلیها رفتهاند بیرون، چند
نفر ماندهایم، بند رختی وسط اتاق میکشیم که یک ساعت و اندی تحمل میکند و
آخر تمام لباسها را پخش زمین میکند. یکی دیگر از همکاروانیها خانوادگی
آمدهاند. با تعجب کولهها را نگاه میکند. «این همه بار؟! چیزی اینجا
نمیذارین؟» کلی طول میکشد که توجیهش کنیم اکثر این بار برای مسیر است، نه
برای ماندن. وقتی میپرسیم شما با چه میآیید، کیف حمایلش را نشان میدهد:
«همین! مگه غیر یه دست لباس، چیز دیگهایم میخوام؟!» الان، تو شرایط،
واقعا جای توجیهکردن و توضیح دادن درباره وسایل مورد نیاز نیست. مادرش که
پیاده نمیآید، خودش است با پدر وبرادرانش. فقط توصیه میکنیم که حتماً با
خانواده دیگری همراه شوند که حداقل یک خانم همراهشان باشد.
وسایل را میبندیم، پیکسلها را روی کیفهایمان نصب میکنیم،
نماز
میخوانیم و خداحافظی میکنیم. دم ورودی ستاد هم یکی از مسئولین کاروان را
میبینیم. فقط سفارش میکند از سهشنبه صبح، جا داریم، زودتر نرسید.
از
کنار وادیالسلام آغاز میکنیم. نخودچیـکشمشهای نذری مادر را هم پخش
میکنیم که بارمان سبک شود. همسفر میگوید بعد لباس گرمها را خیرات کنیم.
بدجور مینالد از گرم بودن هوا و معترض که چرا کمی لباس گرم آورده. آفتاب
درس وسط آسمان است. آخرین سلام را روبروی حرم حضرت پدر میدهیم، و اگر شور
وصال حرم حضرت ارباب نبود، داغ وداع جگرمان را میسوزاند؛
این بار از زیر پل نجف، منتهای وادیالسلام وارد راهی می شود که انتهایش ابتدای مسیر عاشقی است.
ادامه مطلب در جواب دوست گلم، گل...

چند عکس از وادی السلام با عکس نوشت... (در جهت توضیح دادن فضای قبرستان...)
خب گوثر جان ی سوال اون اتاقکها که گفتی خراب میکنن تو وادی السلام توش قبر هست؟؟اونا چی میشن؟
قبر حضرت آدم هم اونجاست؟؟
سلام
دعا می کنم حضورشون مستمر باشه به صورت چراغ روشن
چند نکته درباره قبور در وادی السلام...
1- وقتی 30 سال از زمان دفن کسی بگذرد، می شود قبر را تخریب کرد، ساختمان ساخت و...
2- قبور زیر زمین است. اما اینگونه است که چند تا پله می رود پایین و بعد اندازه مقبره، 4 تا 6 قبر است، مرده را از زیر پا می دهند داخل و بعد جلویش را می بندند. اینجا یک فضایی ایجاد می شود مثل سرداب... (دو عکس آخر)
3- ضمن اینکه روی قبر را هم مثل اتاقک می آورند بالا و بعد سنگ را ایستاده می گذارند، مثل عکس ها، این فضا داخلش خالی است. کاری که می کنند، این اتاقک های رو را تخریب و فضاهای خالی را پر می کنند که زمین مسطح بشود. (سه عکس اول از وادی السلام)
4- قبر حضرت صالح و هود (علیهما السلام)در وادی السلام است که آنجا قبه و بارگاهی درست کرده اند.
5- قبر حضرت آدم و حضرت نوح (علیهما السلام)، درست زیر قبر حضرت امیر المومنین (علیه السلام) است. این سه معصوم، روی هم دفن شده اند... در زیارات حضرت امیر المومنین (علیه السلام) هم ذکر شده، مثل زیارت روز یکشنبه حضرت...
ملتمس دعا
ان شاالله که روزی همه آرزومندا بشه. آخه واقعا با سفرنامه هات احساس میکنم خودم دیدم و شنیدم همه چیزو. ممنون که مینویسی
سلام...
ان شاءالله
لطف دارید شما
آشنا نیستم عزیز، اما خیلی وقته میخونمت
سلام مجدد...
آخه نه اینکه بدون آدرس وبلاگ و ایمیل نظر گذاشتین، اون هم با اسم «همسفر»، فکر کردم شاید همسفرم بودین...
ان شاءالله روزی تون بشه مکررا...
سلام
با سفرنامه ات من هم سفر میکنم به دل دریای عشق. باورت بشود یا نه انگار که کنارت نشسته ام و همه اینها را با چشم خودم میبینم . ممنون که میگویی و شریکم میکنی در دیده ها و چشیده هایت
علیک سلام...
خواهش...
الان شما آشنا هستید؟! میشه معرفی بفرمایید...