گفتهاند عارف باید چهار مرحله طی کند تا به او برسد...
میگویم عاشق باید چهار سفر را تمام کند تا به معشوق برسد. اربعین، سفر به سوی حسین است، با حسین، همراه حسین، همقدم حسین... سفر الأربعین: سفر بالحسین مع الحسین الی الحسین.
حکمةالحسینیة فی ألأسفار ألاربعة الأربعینیة
هزار و سیصد و هفتاد و هشتمین اربعین حسینی به روایت قلم
سفر اول: سفر من الخلق إلی الحسین(علیهالسلام)«منالخلق» یعنی خداحافظ، وداع، جداشدن، دلبریدن، گسستن و رفتن؛
«إلی الحسین(علیهالسلام)» یعنی دین ودنیا، دنیا و آخرت، عقبی و بهشت، بهشت و ملکوت... تا «عند ملیک مقتدر»؛
«إلی الحسین(علیهالسلام)»، یعنی به سوی دردانه خدا «والوترالموتور»، خون خدا «ثارالله»، محبوب خدا؛
به سوی او که همه چیزش را، مال، جان، ناموس، فرزند را فدای معبودش کرد تا بشود «والوتر الموتور»؛
از حسین(علیهالسلام) تا خدا فاصلهای نیست، شاید به همان اندازه که جدش فاصله داشت «قاب قوسین أو ادنی». اینجا، هر قدمش مرحلهای است. مرحله در لغت، معنایی دارد و در عرفان مفهومی دیگر. لغتش را «مسافرتی به طول یک روز» ترجمه می کنند و عرفا هر مرحله را پلهای در طریق رسیدن به او میدانند و اینجا، هر مرحله، قدمی است تا رسیدن به سفر عشق.
مرحله نخست: پریشانی ـ اول محرم 11438از شب اول محرم، کبوتردلم بال کشید و در کنار گنبد طلا جا خوش کرد به انتظار که صاحبش آمدنی است یا ماندنی. میرسد یا نه. ذوالجناح (1) امسال مرکب راهواری است که هر سال مرا به میعاد هیأت برساند. هیأتی از نوع میثاق، جنس دانشجویی و جنس الأجناس حسین(علیهالسلام).
هر شب وقتی هنوز هیأت تمام نشده، از جا بلند میشوم که در موعد مقرر به خانه برسم؛ زیر لب میگویم: «آقاجان، امسال مرا جا نگذاری! امسال بیهمسفر ماندم.» همسفر همیشگی دو سال گذشته، حالا خودش مسافری دارد که موعد رسیدنش نزدیک است و احتمال آمدن مادر را به صفر رسانده.
روز آخر هیأت، شب عاشورا وقتی از راز دلم برای همهیأتیهای این شبها پرده برمیدارم، یکیشان با اطمینان میگوید: «مطمئن باش که اربعینتو دادن. شک نکن.»
امسال همه چیز دست به دست هم میدهد تا نتوانم با کاروانی که سال گذشته راهی شدم، همراه شوم. بدون همراه مرد نمیبرد، و این یعنی یک روزنه امید دیگر هم بسته میشود.
من میمانم با تمام نگرانیهای مادر و دلشوره پدر که به هر کاروان و همسفر رضایت نمیدهند. کاروانها یکی یکی پر میشود و همسفر پیدا نمیکنم و نمیدانم چرا امسال تقریباً تمام کاروانهای دانشجویی و مهم، برگشتشان قبل اربعین است و دوست دارم حتماً روز اربعین کربلا باشم.
زمزمههای امسال، حکایت از نرفتن است، مادر از قول پدر میگوید که دوسال امکانات بود و رفت، امسال نرود، چه میشود. اما خودش ظاهراً راضی است، اما مشروط: با همسفر آشنا و کاروان آشنا...
روزهای محرم به سرعت عبور میکند و ناامیدتر از روز قبل، فقط دست به دعا برمیدارم. تا روزی که به دیدن عزیزی میروم و اصرار می کند تا این مداحی را برایم بفرستد:
قدم قدم با یه علم ایشاالله اربعین بیام سمت حرم
با مدد شاه کرم ایشاالله اربعین بیام سمت حرم...
یاد یکی از همسفران سال گذشته میکنم. آخرین شنبه محرم، وقتی تلفنش آزاد میزند و جوابم را میدهد، میگوید دیروز ثبتنام کردهاند و سایت بسته شده. نمیتوانم ادامه بدهم، آخرین امیدم بود.
تمام درازای شب، همین مداحی را میگذارم و به پهنای صورت اشک میریزم و فقط مویه میکنم: میخواهم بیایم، آقاجان! میدانی تاب ماندن ندارم. تاب تماشا ندارم، تاب ماندن ندارم. این دل کوچکم، تاب نرسیدن ندارد. تاب دیدن اربعین را در این شهر دودگرفته راندارد. با هر بیتش، صورتم خیس میشود، تمام یکسال دلتنگی را اشک میریزم. خیالم راحت است که حتی اگر صدایم بلند شود، در خانه جدید، اتاق خوابم دیگر کنار اتاق پدر و مادر نیست که از صدا بیدار شوند. اما بعد از نماز صبح، وقتی تا آشپزخانه میروم، صدای نجوای پدر را میشنوم که از مادر میپرسد: «این چش بود دیشب؟ چرا اینجوری گریه میکرد...» بعدها میفهمم پدر وقتی شب بیدار شدهاند، صدایم را شنیدند.
دونفر از دوستانم، دلشان پیش من است، اما یکی گذرنامهاش گم شده و دیگری مرخصی ندارد؛ دومی هر وقت زنگ می زنم، میگوید: «نامردی بری، منو نبری!» به هر کسی رو میاندازم، اما نمیآید، با همسرش میرود، میخواهند آزاد بروند بدون اینکه فکر جا باشند، شماره میگیرد و زنگ نمیزد. یکی یکی روزها میگذرد، اینترنت، تلویزیون، رادیو، کوثرنت (2) و... همه چیز بوی اربعین و رفتن میدهد و حالا ماندهام بین زمین و آسمان، و دل کوچکم در سینه میزد و میپرسد: «آیا ما را هم راه می دهند... خدایا! بین 25 میلیون نفر، برای ما هم جا هست؟!»
نمیدانم همسفر وکاروان از کجا بیابم.
مغموم و مستأصل... به هر کسی میرسم، التماس دعا میگویم، دوست، آشنا، فامیل؛ و هر وقت از باب دلداری میگویند: «مهم اینه که دلت اونجاس، حالا شاید قسمت نباشه امسال بری.» گاهی اشک در چشمانم حلقه میزند و میگویم: «اگر بمانم، میمیرم... یا میروم، «یا» ندارد، میروم.» هر کسی را که میتوانم واسطه میکنم، عرفا، شهدا، صُلَحا، صدیقین... . دست و دلم به هیچکار نمیرود. آنقدر دوست و آشنایی که قرار است بروند، از من درباره وسایل مورد نیاز، امکانات، فضا و... میپرسند که در نهایت همه تجربیاتم را فایل pdf ای میکنم و در دنیای مجازی به اشتراک میگذارم، «باشد کز آن میانه یکی کارگر شود»
مرحله دوم: همسفر، چهارشنبه 12/8/1395حدیث داریم قبل از شروع سفر، اول همسفر پیدا کن. اما اگر شرط مادر نبود، بدون همسفر اسم مینوشتم. مطمئنم در سفر عشق، حضرت ارباب آدمی را بدون همسفر نمیگذارد. چقدر دوست دارم یکسال همسفر را به او واگذار میکردم که مطمئنم بهترین را برایم رقم میزند. اما اینجا دلِ مادر مقدم است. سرانجام گذرنامه دوستم بعد از زیر و رو کردن خانه و دفتر پیدا میشود. حالا کجا پیدا شده؟ در گاوصندوق خراب دفترسابق جا مانده بود. اما دیگر هیچ کاروانی جا ندارد و سؤال مشترک همه یکی است: «چرا اینقده دیر!» پنجشنبه در راهپیمایی 13 آبان، یکی از معلمهای دبیرستان که عازم هستند را میبینم. شماره کاروان خودشان را میدهد که آن هم، ظرفیتش قبل از ما تکمیل شده است.
مرحله سوم: اذن مادر ـ جمعه 14/ 8/95شوهرخواهر میخواهد گذرنامه خودش و دوستانش را برای ویزا بدهد. مادر بیمقدمه میآید در اتاق و پیشنهاد میدهد: «میخواین تو و دوستت هم گذرنامههاتونو بدین، حالا تا بلیط...» پیشنهاد مادر برایم بازشدن روزنه امید است. وقتی مادر پیشقدم میشود، یعنی راضی است.
مرحله چهارم: اجازه پدرـ شنبه 15/8/95فردا صبح پدر قبل از اینکه از خانه بیرون برود، هزینه گذرنامه من و دوستم را در دو پاکت جدا دستم میدهد: «اینم پول ویزاها...» و باز روزنه امید بزرگتر میشود؛ پدر هم به رفتن راضی شدهاست. از صبح، برای ذوالجناح طرح ترافیک میگیرم. اول دنبال عکس، بعد دفتر کار دوستم تا مدارک را بگیرم. با شوهر خواهرم تماس میگیرم که بیایند دم در ادارهاش تا مدارک را تحویلاش دهم. جواب میشنوم مدارک دوستانشان حاضر نیست. الان هم دستش بند است و نمیتواند دم در بیاید. میگوید بگذارید برای شب یا به خواهر تحویل دهم. راهم کلی دور شده و ممکن است به کلاس نرسم. الحمدلله ذوالجناح مرا به موقع میرساند.
شب، بنده خدا، خودش میآید دم در و مدارک را می برد.
(1): همه مرکبشان را رخش مینامند. اما ذوالجناح برایم با محرم آمد و ذوالجناح شد. باشد که چرخش هماره در راه خدا بچرخد.
(2): مثل همه دانشگاه ها، برای طلاب خواهر حوزههای علمیه، سایتی را تعریف کردند که با نام کوثرنت، چندسالی است شروع به کار کرده است. شبکه اجتماعیاش با نام «رواق» دو سال است که راهاندازی شده و مثل همه شبکههای اجتماعی محل تبادل نظر واطلاعات است.
ولی من خیالم جمع بود که میری
سلام گل جان
آره واقعا نگران بودم. خیلی...
الحمدلله که راهش باز شد.
خیلی قشنگ و عالی..
من مطالبتون رو از اینجا هم پیگیری می کنم
سلام گلم...
شماخودت گلی، همه رو هم گل می بینی.
تکراری میشه ها...
خوبه آدرس اون یکی وبلاگ رو نداری.