عکس نوشت: از سفرِقبلی، اینعادت خوب به یادگارماند. همهجا دفترم، همراهم باشد و از فرصتی برای نوشتن استفادهکنم. این را در جحفه نوشتم... درست همان موقع.
از جده که حرکت میکنیم. یکی از همسفرها، حالش خوب نیست. دکتری را از اتوبوس دوم، خبر میکنند که خودش را بالای سر مریض برساند. انتهای اتوبوس، خالی است. پیشنهادمیشود دکتر همینجا بماند تا اگر اتفاقی افتاد، در دسترس باشد. اما
راننده که میفهمد مسافری از اتوبوس دیگر اینجاست، راهنمیافتد تا دکتر پیادهشود.میروم جلو تا ببینم کاری از دستم بر میآید یا نه. کنار خانمی مینشینم و جویای حال همسفر بیمار میشوم که حالا نیمبند روی دو صندلی دراز کشیده است... مادرش است و نگران حال «اسماء». کمی حرف میزنم تا حالش بهتر شود و کمتر فکر و خیال کند.
به جُحفه میرسیم. ساکِدستیمان را برای اینجا بسته بودیم تا دیگر بارها را پایین نیاوریم. دیوارهای سفید مسجد را دور میزنیم و وارد قسمت زنانه میشویم. اینجا غالباً ورودیهای زنانه، پرده ندارد، مسیر ورودی را باید به شکلِ کلاهِ آ طی بکنیم تا وارد قسمت زنانه بشویم. دو دیوار با فاصله یک متر از هم قرار گرفتهاند که یکی سمت چپش باز است و دیگری سمت راست. که جلوی دید از بیرون را بگیرد.
وقتی وارد میشویم، فقط خودمان هستیم و کاروان دیگری نرسیدهاست. وارد حمام میشوم. یک فضای بزرگ و خالی که همه دیوارها تا بالا با کاشی سفید پوشیدهشدهاست. احساس سرما میکنم. اینجا قرار است غسل کنیم و کفنبپوشیم. چه کسی میداند چند سال دیگر، کجا و چه کسی تن بیجان ما را در همینجا یا شبیه به آن، روی سنگهای سرد خواهد شست و لباس ابدی را به تنمان خواهد پوشاند؟
*
نفس عمیقی میکشم، زیاد وقت فکر کردن ندارم. باور نمیکنم اینبار نیتِ عمره تمتع میکنم. خدایا! من و تمتع؟ همان که در خواب هم نمیدیدمش؟ همانکه حتی در آرزوهای 40، 50 سالگی، میدیدمش؟ همان که... خدایا! ممنون، شکر...
نماز ظهر و عصر را بعد از پوشیدن لباس احرام، میخوانم و بعد هم مستحب است که قبل از مُحرِمشدن 6 رکغت نماز مستحبی خواندهشود.
حدود ساعت چهاربعدازظهر، روحانیاول کاروان، حاجآقا قدسیان صدایمان میزند. بیرون مسجد، دورش حلقه میزنیم. نکات رایکی یکی میگوید. از محرمات احرام، اعمال، توضیحات، بعد هم لباس حاضرین را نگاه میکند و به یکی از خانمها تذکر میدهد که لباسش نازک است و همسفردیگری چادرِ نمازِ سفیدش را به او امانت میدهد. ذکر حضرت ارباب، دلهایمان را مهیا میکند برای لبیک...رو به قبله میایستیم و حاجآقا میگوید و ما تکرار میکنیم:
مُحرم میشوم
به احرامِ
عمره تمتع،
قربة الی الله...
لبیک
اللهم لبیک
لبیک لا شریک لک لبیک
ان الحمده و النعمة لک و الملک
لاشریک لک لبیک
خدایا!
جواب لبیکمان را میدهی؟
حالا مُحرِمیم؛ به دور از جدل و غیبت و گناه... کاش مَحرَم هم بشویم. همه یکدست کفنپوش، نیمساعتِبعد، سوار مرکبمان میشویم و به سمت مکه حرکت میکنیم؛ حدود ساعت 9 شب، به محل اقامت میرسیم. عزیزیه شمالی، شارع صدقی. بارها را برمیداریم و داخل لابی هتل میشویم. میگویند هر 5 نفر، یک اتاق! من و مادر، اسما1 و مادرش و حاج خانم شریفی، هماتاقی میشویم.
برنامه را اعلام میکنند که یکساعت بعد، همه در لابی هتل جمع شوند، که به سمت مسجدالحرام حرکت کنیم. صدای اعتراضمان بلند میشود:
- حاجآقا، چه عجله ایه؟
- خب بعضیها همین امشب میخوان برن.
- ما امشب ترجیح می دیم بمونیم و فردا اعمال رو انجام بدیم.
- مشکلی نیس، اونایی که میخوان، بمونن، فردا میبریمشون.
از اتاق ما، فقط خانم شریفی برای رفتن آماده میشود. سفر اولش است و بیتاب دیدن بیتالله. شاید اگه سفر اولم بود و تا بحال مکعب جادویی مشکی را از قاب تلویزیون دیدهبودم، همینقدر هرولهکنان و بیمعطلی، خود را به خانهاش میرساندم. اما از غروب دیروز که سوار هواپیماشدیم، رمقی برایم باقی نمانده تا بتوانم طواف، نماز و سعی را بهجا آورم. دوستدارم با فراغت و سرِحال، به دیدن خدا بروم. وارد اتاق میشویم و اول از همه، باید آینهها پوشیده شود. روی آینه میزتوالت اتاق، جانماز میاندازیم و آینه سرویس بهداشتی را هم با حوله داخل حمام میپوشانیم. به زحمت روی پاهایم ایستادهام، هر آن، ممکن است ستونهای بدنم، فروبریزد.
یک روز میخواهم بیشتر در این لباس، زندگی کنم.
شب بخیر خدا...
اختیار داری کوثر عزیز...
زود زود حل میشه، مگه به من اطمینان نداری...
من هستم چون شما زیبا مینویسی
فردا عرفه ست...
دلم ی خدای مهربون میخواد که دم گوشم فردا بگه باشه، خودم درستش میکنم
حقیقته عزیزم...
ان شاءالله...
چقدر مناره های این سرزمین زیبان...


ادم مناره هر جایی رو که میبینه یاد تک تک جاهای رفته اون می افته
ممنون که اومدی برای ادامه...
زیبا بود...دعا میکنم بازم ادامه داشته باشه...
من مشکلم هنوز حل نشده...دعا م کن!!!
سلام
خیلی زیاد...
خواهش؛ شما نبودی اینجا قطعا تخته می شد درش.
ان شاءالله حل بشه...
یکی از بهترین کارهایی که میشه کرد برای این سفر اینه که شروع کنی به نوشتن. بعد 3-4 سال که برگردی به خواندن دوباره نوشته ها همه تصاویر گوشه ذهنت زنده میشه. و افسوس این که کاش بیشتر استفاده می کردم. کاش دوباره بروم و کاش لایق باشم
سلام علیکم
کااااااااااااااااااش