⠀

⠀

مسابقه

اول سر بر آستان دوست می گذارم و سپاسگزارم بابت اینکه این صفحات مجازی را  پذیرفتند و اگر نبود عنایت حضرت دوست، این حقیر جایی در میان برگزیدگان جشنواره نداشتم.
رتبه چهارم وبلاگ نویسی حج، یعنی برایم رابع  آل عبا...
 امام حسن مجتبی (علیه السلام).
در این جشنواره، این برایم کافی بود که مادرم وبلاگم را دید، خواند، لذت برد و تشکر کرد. خوشحالم کاری کردم که لبخند رضایت و اشک شوق مادر را دیدم.
  • ممنون از دوستان خوب حقیقی و مجازی که آمدند، سر زدند و حقیر را قابل دانستند و رأی دادند.
  • تشکر می کنم از دوستان عزیزی که آمدند و آمار نظرسنجی را بالا بردند؛ عادلانه همه وبلاگ ها را دیدند و به دوستان دیگر رأی دادند.
  • از بزرگواری جناب آقای چهل اختران، مدیر وبلاگ «با زائران بهشت» و جناب آقای رضایی مدیر وبلاگ «بانک طرح ها و ایده های خلاقانه فرهنگی» هم تشکر می کنم که آمدند، نظر دادند و تبریک گفتند.
  • و از همه مهمتر، باید از دوست عزیز و دلسوزی که چند ماهی است در این دنیای مجازی با هم آشنا شدیم، تشکر کنم. خواهر مهربانی که همیشه با نام «گل»، نظر می گذارند و از خرداد 92، همراه این وبلاگ بودند و حقیقتا اگر نبود، همراهی و تشویق های این بزرگوار، این وبلاگ، مدت ها پیش بسته شده بود.
  • جا دارد از جناب آقای محمدرضا پوری، اولین کسی که باعث شد پا به عرصه وبلاگ نویسی بگذارم، تشکر کنم. الان نمی دانم ایشان در کجا مشغول هستند، اما آشنایی حقیر با ایشان، به سال 84 و بعد از سفر عمره دانشجویی برمی گردد. آن زمان جناب پوری، در ستاد عمره دانشجویی مشغول کار بودند و از حقیر و چند نفر از دوستان خواستند که وارد عرصه وبلاگ نویسی درباره عمره و حج شویم. انصافا هر زمانی هم که سوال یا کاری داشتم، از کمک و همراهی دریغ نکردند.
  • به سبک همه برنده ها، از خانواده عزیزم، همه دوستان، آشنایان، عوامل و سایرین تشکر می کنم.

و اما چند انتقاد درباره جشنواره را هم می گذارم اگر فرصتی دست داد و حضورا توفیقی حاصل گردید که خدمت حجت‌الاسلام برکت‌رضایی مدیر پایگاه اطلاع رسانی بعثه مقام معظم رهبری، برسم می گویم.


* می دانم وبلاگ نویسی حوزه حج، خیلی رشد نیافته و نگاهی به 20 وبلاگ منتخب مرحله نخست و ده وبلاگ مرحله نهایی، نشان می دهد هنوز خیلی این حوزه از وبلاگ نویسی جای کار دارد که حقیقتا وبلاگ حقیر هم از این امر مستثنا نیست.
** نمی دانم آینده این وبلاگ به کجا خواهد رسید، ادامه اش می دهم، یا رهایش می کنم یا در جای دیگری دوباره شروع می کنم به نگاشتن. همیشه دوست داشتم در دنیای مجازی ناشناس بمانم و از اختلاط دنیای مجازی و حقیقی بجز یکی دو مورد محدود، خیر ندیدم؛ شاید شناخته شدن در دنیای مجازی، باعث شود وبلاگ بیشتر دیده و خوانده شود، اما سبب دلخوری هایی هم می شود، شاید غیبتی هم بشود، شاید مسائلی را کسانی دریابند که نباید آنان بدانند و... فعلا که ادامه این وبلاگ محل تردید است.
***به قول یک عزیزی: «هرکس براى خداى خودش بنویسه مثل اینه که با خدا داره راز و نیاز میکنه.» خیلی جمله تأمل برانگیزی بود.
**** از همراهی همه عزیزان ممنون... ملتمس دعای خیر

عکس نوشت: پرده خانه خدا... با دوربین عکس را گرفته ام. یادم هست اولین بار که می رفتم، یک از دوستان گفت هر وقت لفظ جلاله «الله» روی پرده خانه خدا را دیدی، دعایم کن... قبل از رفتن، گمان می کردم پرده طرحی ساده دارد...
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من خیر انصاره واعوانه و المستشهدین بین یدیه
اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام
و
این را هم نمی توان نگویم:
مأمور قبض روح خدا دور ما نگردد/ ما کربلا ندیده به تو جان نمی دهیم...
دعا کنید کربلایی شوم.
اللهم ارزقنا کربلاء

دختر بابا

پدرها وقتی دختردار می شوند، ابهت مردانه شان می شکند...
پدرها عجیب به دخترها دل می بندند.
خیلی هوای دخترِبابا را دارند
خیلی حواسشان هست که کسی نگاه چپ به دخترشان نکند
دخترها عزیز دل اند...
پاره جگرند...
پدرها اگر می توانستند تا ابد دخترها را پیش خودشان نگه می داشتند و نمی گذاشتند کسی به آن ها دست بزند.
عالمی دارد محبت دختری و پدری...
پدر ناراحت باشد، دختر می تواند غم را از دلش بزداید.
پدر تب کند، دختر می میرد
پدر غصه بخورد، دختر می شکند...
دخترها خیلی ظریف اند.
و حالا
اگر
پدر
اباالحسن (علیه السلام) باشد، اسدالله (علیه السلام)باشد
و
دختر
زینب (سلام الله علیها)
زینت بابا
نور چشم بابا...
دخترِبابا

*****

امروز مدینه غرق نور و شادی است... سومین گل بوستان علوی و فاطمی
اباالحسن(علیه السلام)، صاحب دختری شد که «زینب» (سلام الله علیها) نامیدنش... یعنی زینت پدر... و زینتِ پدرش بود،
غم خوارِ بابا
همدمِ بابا
هر چند این دختر بیش از همه غصه خورد، مصیبت دید، داغ دید... از همین رو ام المصائبش نامیدند.
او زینت بابا بود، زینت بابا ماند
هر چند معجر از سر او کشیدند، بر مرکب بدون جحاز، سوارش کردند، زنجیر بر گردنش افکندند... اما لب که گشود، این صدای مولا بود که از حنجره بانو به گوش می رسید، همان صلابت مولا... قدرت مولا... «هان ای مردم کوفه!»
همه اقرار کردند که این صدای علی(علیه السلام) است.
او، همه را اسیر خود کرد.
اما، داغ، سرانجام، بانو را به زانو درآورد،
یکسال
همه چیز بر دوش عقیله بود
هدایت جامعه تشیع
در سخت ترین برهه تاریخ
یکسال
پیام رسان امام بود،
نائب امام زمان خود بود...
یکسال برای او هزارسال گذشت... بعد از یکسال گفت: «برادر! دیگر دوری ات را تاب نمی آورم...» و رفت پیش محبوبش، حسین(علیه السلام).
لایوم کیومک یا اباعبدالله

*****

می دانم تولد است، میلاد است، میلاد نور چشم علی(علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها)؛
اما، وقتی رسول خاتم (صلی الله علیه و آله وسلم)، در میلاد این نورچشم، اشک می ریزند برای داغ هایی که می بیند...

ان شاءالله سال دیگر این موقع بتوانیم برویم سر بگذارید بر آستان بانو
میلادش مبارک