بسمالله
حدود 8 صبح شیرازیم. آن روز را داخل شیراز میچرخیم از حافظیه، سعدی گرفته تا شاهچراغ و بعد هم حوالی ساعت ۳، در رستورانی ناهار میخوریم و قبل از مغرب، به فرودگاه شیراز میرسیم. نماز را در سالن ترانزیت فرودگاه میخوانم. خندهدارترین چیزی با خود نیاوردهایم،
مُهر است، حتی یکدانه هم داخل کیفهایمان نیست، سوغاتِ شاهچراغمان، یک بسته مُهر است که از همان مغازههای اطراف حرم، ابتیاع میکنیم.1تشریفات پرواز، انجام میشود، پرواز غیرایرانی است و به تبع آن مهمانداران همینجا و در خاک ما بدون حجاب هستند که البته نقض قوانین است، چون هنوز در خاک ما هستند. بگذریم. در اینجا بابت حتی یک بطری کوچک آبمعدنی پول میگیرند... بلندگوها اعلام میکند که دقایقی دیگر در جده فرود میآییم.
2/23 بامداد، به فرودگاه جده میرسیم. شهر مادرمان حوا، هر وقت یادمباشد، حتماً فاتحهای برایش میخوانم. چقدر دوست داشتم ما را تا سر قبرش میبردند. انگار میراث مادرهاست که همه چیز را فدای بچههایشان میکنند و برای خودشان حتی یک سنگر قبر هم نمیماند
صبر میکنیم درهای طیاره باز شود، و بعد بلند شویم. بعد از مدتی، ما هم بارهایمان را برداشته و به ستون میایستیم، کمی صف جلو میرود، اما متوقف میشود. مسافران جلو میگویند نیایید در باز نشدهاست. مینشینیم. 5 دقیقه بعد، صف تکانی میخورد، سریع میایستم و مادر را هم بلند میکنم. تهویه داخل، خاموش است. هوا دیگر تبادل نمیشود. دانههای عرق روی سر و صورتمان لیز میخورد و پایین میرود.بعد از چند دقیقه، دوباره یک ردیف جلوتر مینشینیم. 5 دقیقه بعد، سر و صدایی به گوش میرسد، این بار صبر میکنیم اگر سرعت حرکت ستون، زیاد شد، بلند شویم.
بعد از چندین بار بشین و پاشو، نمیدانم کسی گفت یا خود مسافرین فهمیدند که فعلاً قرار نیست پلهای آورده شود، فرودگاه بسی شلوغ است.
بلاتکلیفی آدم را عذاب می دهد، یعنی همین جور توی هواپیما نشستهایم. هوای دمکرده، نای حرفزدن را از همه گرفتهاست. لباسهایمان به تنمان چسبیده، همان آبهای پنجریالی را رایگان میان مسافرین تقسیم میکنند. بالاخره ساعت 3 و نیم، نزول اجلال کرده و وارد اولین سالن میشویم هر کس روی یک صندلی، پهن میشود. از طرفی نزدیک نماز است و اگر بخوابم، وضویم باطل میشود، اما خواب، زورش بیشتر از تلاش من است!2
چند دقیقه مانده به اذان صبح، حوالی ساعت 5، مأموران، با صدای « یالا حاجی رُو... حاجی رُو...» ما را به سمت سالن بعدی هدایت میکنند، خیلی عجله دارند. شاید مثل مایی توی هواپیما منتظر رسیدن پلهاند.
این سالن، ورودی عربستان و گیتهای چک کردن گذرنامه است. صدای اذان، فضای سالن را پر میکند. گیتها بسته میشود و همه به نماز میایستند. خواب، هم مرا برد و هم وضویم را. مادر به نماز میایستد. اینجا هم سرویس بهداشتی نیست، تا آبی پیدا میکنم که همان گوشه وضو بگیرم، گیتها باز میشوند و همه حرکت میکنند: «بلن شو سر راهی! بیا سریعتر رد شیم، برو اونطرف وضو بگیر.»
مأمورین همه با لباسهای خاکی و کلاههایی با لبههای قرمز، حضور دارند. عقربههای ساعت، نزدیک 6 است، چند بار توی صفها جابجا میشوم تا زودتر عبور کنم. توی دلم رخت میشورند، چشمهایم به نفر ات جلوست که بروند، سریع! نمازم! خدایا نمازم روز اول، قضا شود؟
صبر میکنم مادر بیاید و به سرعت، به سمت وضوخانه میروم. وضو گرفته و همانجا گوشه فرودگاه، قامت میبندم. برای تعقیبات هم وقتی ندارم. وقتی میرسم که مادر چمدانها را پیدا کرده و منتظر ایستادهاست.
دوتا ساک چرخ دار است، دو کیف دستی که احراممان را داخلش گذاشتیم، کلی کیسه وبار وبندیل...چشم میگردانم و اثری از چرخهای حمل بار پیدا نیست، انگار ملخهای عربستان، فلز میخورند. میگویم: مامان جان شما همین جا باشین! بروم دنبال چرخ (یکی نبود بگه آخه شما که هر سال برنامه حضور حجاج رو میدانید، چرا به تعداد، در هر سالن چرخدستی نیست.)
سالنی که هستم را خوب میگردم. ملخ تا اینجا آمدهاست. به سمت سالن بعدی میروم. هر که هم میپرسید کجا؟ جواب میدهم دنبال چرخ! سالن دوم هم نیست و نهایت جوینده بودن، یابندگی است که چرخدستیها، با نظم و تربیت، در سالن بیرونی، پارک شدهاند. آخری را میکشم و برمیگردم. موقع برگشت، دو سه نفر مامور بهم گیر میدهند، چرخ را که میبینند، ولم میکنند.
به مادر میرسم، وسایل را باز میزنیم، دوتا بازرسی را رد میکنیم تا به سالنی برسیم که ترمینال اتوبوسهاست، عقربه کوچک، سلانه سلانه، خودش را به عدد 7 رساندهاست. به هوای چرخدستی، دو ایست را چک کردن مدارک، رد کردهبودم، کاش برنمیگشتم...
نیمچه ماشین باری میرسد و ساکها را حوالهاش میکنیم. چرخها خالی میماند. دوتا از خانمها روی چرخ نشسته و و همسرانشان وظیفه هُلدادن را بر عهده میگیرند مصداق اتم و اکمل «الرجال قوامون علی النساء» دقیقاً همینجاست. اینجوری:
پ.ن:
1. بله، میدانم طبق نظر برخی علماء، استفاده نکردن از مُهر برای نماز اشکالی ندارد. اما وقتی امکانش برای خانمها هست، چرا استفاده نکنیم. معمولاً سر نماز، چادر را روی صورتم میانداختم، موقع سجده، مُهر را گذاشته و موقع بلندشدن از سجده هم برمیداشتم، نه حساسیت ایجاد میکند و نه اصلاً کسی متوجه میشد. چه اینکه در عرفات، منی، هتل و کلاً هر جایی که در جمع ایرانیها هستیم که دیگر نمیشود بدون مُهر نماز خواند.
2. معمولاً در برابر خواب، ضربه فنی میشوم؛ فقط یک راه دارد، ننشینم. هر چند سابقه خواب ایستاده را هم دارم، با ما باشید...
3. مفصلش را در مناره ازدواج! گفتم.
4. مردان زمانی که محرم میشوند، در روز و حین حرکت، نباید زیرسقف حرکت کنند. در عمره مفرده معمولاً برنامه کاروان به این صورت است که بعد از نماز و ناهار در مدینه، به سمت مسجد شجره حرکت میکنند؛ و تا غروب در مسجد شجره میمانند و بعد نماز مغرب به سمت مکه میروند تا مشکلی برای آقایان پیش نیاید. اما در تمتع، چون همه حجاج باید همزمان حرکت کنند، و نمیشود جایی معطل شد، اتوبوسهای بدون سقف تعبیه شده که هنگام حرکت، مشکلی پیش نیاید.
البته که این امر جزو احکام شیعه است و در مناسک اهلسنت، نیست.
سلام خاطره تون رو کپی کردم و انشالله برای 2شهریور پخش میشه
ممنون از شما
انشالله که قبول باشه ازتون و ذخیره آخرت
علیکم السلام
قابل نداشت...
فقط ذکر منبع یادتون نره، جسارتا!
سلام .کوثر...میبینم که منو کاشتی ها!!!
علیک سلام
جوانه که زدی، بعد...
گذاشتم سبز بشی...
سلام کوثر جان
این داستان برای حج واجب بود ؟
خوش به حالت که حج واجب هم رفتی...
خدائیش خیلی الاف شده بودید.
این روزها که دارن حاجی ها میرن مدینه و مکه خیلی دلم گرفته
خوش به حالشون....دلتنگی سنگینه...میخواد خفت کنه و هربار نمیشه...مرگ تدریجی داری انگار...دعا کن
تشکر.یادت نره ادامه بدی ها من تو میقاتت موندم ها!منو نکاری!!!
علیک سلام گل جان
بله...
آدم هر چی این جاها رو بیشتر بره، مسئولیتش سنگین تر می شود.
خیلی...
مرگ تدریجی تعبیر خوبی بود...
سعی می کنم خیلی نکارمت...
سلام
با مطلبی تحت عنوان« تظاهرات زنان بر علیه امام خمینی » به روزم.
خوشحال میشم تشریف بیارید و نظر شریفتون رو در موردش بیان بفرمایید.
تشکر
علیک سلام
بنده وبلاگتون رو رفتم، اما صفحه خطا میدهد...