X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

پدر، عشق، پسر (8)

قدم چهارم: رهرو منزل عشقیم...

هنوز سه‌شنبه دهم آذر نشده، یک‌ساعت مانده

قبل حرکت پیامک می‌زنم به عروس: سلام ما ساعت 11 از ستون 808 راه می‌افتیم. تأییده ارسال می‌رسد... دیروقت است، شاید خواب باشند که بخواهم زنگ بزنم.

آقایان دیشب جایشان خیلی بد بوده و خوب نخوابیدند... مچاله! کلی هم بحث کرده‌اند ظاهرا... یکبار که دیشب زنگ زدیم، همسفر می‌خواست با همسرش صحبت کند، دوستش جواب می‌دهد آقا سید رفته بالا منبر... آقایان بخاطر تجربه دیشب، هر 50 ستون پیشنهاد می‌دهند توقف کنیم. وقتی نشسته‌ایم، یکی دوتا دوچرخه‌سوار از جلویمان رد می‌شوند... بحث می‌شود سر اینکه با دوچرخه رفتن، سواره حساب می‌شود یا پیاده، هر کس دلیلی می‌آورد. جمع‌بندی‌مان، چیزی بین این دوتاست و اگر قرار است تقسیم ثواب کنیم، نصف به نصف می‌برند.

حدود ستون 900 عروس زنگ می‌زند که کجایید وادامه می دهد: با ماشین آمده‌ایم تا ستون 700 و پیاده‌داریم می‌آییم. می‌گویم صبح که بایستیم، شما ان‌شاءالله می‌رسید.

ایست دوم بازرسی است، ستون 962. خانم‌ها سریعتر رد می‌شویم و منتظر آقایانیم که کسی از پشت با صمیمیت صدایم می‌کند.  «یعنی تو تاریکی نصفه شب، کی منو از پشت شناخت...»

عروس!
گرم در آغوشش می‌گیرم. چقدر خوشحالم که رسید، سالم وسلامت... بالاخره گروه 8 نفره‌مان تکمیل می‌شود. مهم عکس‌هاس ستون 1000 است که با هم می‌گیریم؛ ستون 1000 خیلی حس خوبی دارد. بیشتر راه را آمده‌ایم... بقیه‌اش می‌شود سرازیری. الحمدلله

توقف‌هایمان زیاد شده، کلا هر چه تعداد بیشتر باشد، تعداد ایست‌ها می‌رود بالا، چه اینکه عروس و داماد تازه رسیده‌اند و تا هماهنگ شویم، طول می‌کشد و سر راه می‌رسیم به شهرک بیمارستانی امام حسن مجتبی (علیه‌السلام)، شهرک نسبتا وسیع با امکانات کامل که ان‌شاءالله برای سال بعد تکمیل شود. چند جا زیر پا، با رنگ بزرگ نوشته داعش، که زائرین از رویش عبور می‌کند. نفاقشان آنقدرهست که نه می‌تواند پرچمشان را زیر پا انداخت و نه آتش زد...

هر چه به کربلا نزدیک می‌شویم، دیگر موکب‌های ساختمانی تمیز، جادار، بزرگ و خوش‌ساخت با سرویس بهداشتی‌های سرامیک‌شده وشلنگ‌دار، کمتر دیده می‌شود. زمان می‌برد تا مسیر یکدست شود. کم‌کم دنبال جا باید بگردیم. یکساعتی تا اذان مانده. از اینجا به بعد موکب‌خوب، یکی مضیف العتبه العباسیه است که تا بیرونش خوابیدند، وموکب بعدی عمود 1120، یکی دیگر از موکب‌های امام رضاست.

ستون1100، دیگر نفس هیچ‌کس بالا نمی‌آید. خصوصاً آقایان که دیروز پاهایشان تاول زده و امشب، اولین شبی است که با تاول‌ها پیاده‌روی می‌کنند. ما که عادت کردیم. عروس و داماد اصرار دارند که برویم تا موکب ایرانی‌ها، آن‌ها تازه نفسند، اما ما بعد از قریب 4 روز پیاده‌روی، الان دیگر کشش نداریم. یک کیلومتر فاصله است، ضمن اینکه تجربه نشان داده این وقت شب، جا نیست. عروس وداماد می‌روند و می‌گویند خبر می‌دهیم، ما هم چند عمود جلوتر، حدود 1110،  موکب نسبتا خوبی پیدا می‌کنیم و تا نماز بیدار می‌مانیم. عروس زنگ می‌زند که اینجا جا هست، اما دیگر توان نداریم که بخواهیم تا آنجا برویم. پس قرار می‌شود آن‌ها بیایند که بعد تصمیمشان عوض می‌شود که همان‌جا بمانند تا بعد.

ساعت یازده، آقایان با یک کیسه خوراکی می‌آیند احوالپرسی... پر از کیک و آبمیوه. یحتمل اینها خیرات نیست، دست به جیب شده‌اند. می‌شود جای صبحانه هم خورد. کم‌کم بار باقی همسفرها سبک می‌شود. حداقل یک چهارم بارشان خوراکی است. من که جز یکسری کاکائو، خوراکی دیگری ندارم. در عوضش کیف پزشکی توی کوله من است که سبک هم نمی‌شود. از قرص‌ها گرفته تا بانداژ و چسب و پماد.

اول قرار است تا شب بمانیم، هم شلوغ است و اگر الان برویم، بدجور در ورودی کربلا گیر می‌کنیم. پیشنهاد می شود 100 ستون وقریب به 5 کیلومتر برویم جلوتر، برای اینکه اخرش مجبور نشویم دوباره 400 ستون را یک نوبت برویم. فکر خوبی است.

بعد نماز، عروس وداماد هم می‌رسند وباهم حرکت می کنیم.

     خبر رسید که دیدار یار نزدیک است...

دیگر همه تابلوها، نوید قرب می‌دهند... از عمودها که یکی یکی زیاد می‌شوند و فاصله‌مان را با حرم حضرت عمو کم می‌کنند تا تابلوهایی که میزان مسافت را نوشته‌اند، روی یکی از تابلوها نوشته: 23 کیلومتر، 26400گام تا حرم... سال گذشته از اول مسیر گمان نمی‌کردیم به مقصد برسیم و امسال امید وصال، هر لحظه ضربان قلبمان را بالاتر می‌برد... امسال حضور ودعا برای تعجیل فرج بیشتر شده، برچسب هایی در طول مسیر به چشم می خورد...

جلوی کانتینری می ایستیم، سال تأسیس موکب توجهم را جلب می کند:
- 1814 میلادی؟! یعنی بالای 200 سال قبل...
- میگم در بزنیم درو واز کنن، ببینیم چه شکلین؟! :دی

واقعا دلمان می‌خواهد زودتر برسیم، اما باید فکر شلوغی را کرد، گیر کردن در جمعیت، فقط فقط خستگی دارد. در مسیر خیلی مغازه‌ها بیشتر شده و خیرات کمتر... یکجایی نارنگی هم به ما می‌رسد، با مشقت. صف فلافل آقایان را می‌کشاند داخل... آقایان اصلا نمی‌تواند از فلافل بگذرند. به خانم‌ها بدون صف می‌دهند. آب در مسیر کم شده، یکی از همسفرها می‌رود از مغازه کنار جاده، چند آبمیوه خنک بگیرد. با جعبه آبمیوه که می‌آید بیرون، یکدفعه کودکان عراقی می‌ریزند سرش، دست خانمش روی آبمیوه می‌ماند. دوباره می‌رود داخل، این بار دوستانشان را هم خبر می‌کنند. از سری دوم، دوتا می‌رسد دست پسربچه‌ها، آنقدر دعوا می‌کنند که نصفش خالی می‌شود روی زمین، هر چه به کربلا نزدیک‌تر می‌شویم، امکانات کمتر است و فقر بیشتر.

100 ستون جلوتر، پیدا کردن موکب تمیز،کار دشواری شده؛ خیال داخل چادر رفتن را هم نداریم، شب‌هایش سرد است و روزهایش دم دارد. ساعت تازه 2 ونیم است، اما اکثر موکب‌ها پر شده.  بالاخره به اتاقی رضایت می‌دهیم که دورتا دورش پر است، وسط اتاق جاگیر می‌شویم. انتهای اتاق، ستون وسط می‌نشینیم. کوله‌ها را هم می‌گذاریم زیر پا تا پاهایمان له نشود.

دوباره خواب، شب آخر است... بامداد ان‌شاءالله کربلاییم. دخترهای نوجوان عراقی علاقه دارند سر صحبت بازکنند، یکی‌شان کتاب «آموزش نماز به کودکان»  را دست گرفته و بریده بریده می‌خواند. از یادگاری‌ها هنوز مانده و بینشان تقسیم می‌کنیم.

شام قیمه نجفی است. به نظرم خوشمزه است، اما می‌دانم دوستان میل ندارند، با این حال یکی می‌گیرم که آخرش هم می‌ماند. همسران گرامی‌شان می‌روند وبرایشان ساندویچ کباب می‌گیرند.

و باز هم خواب... تا نیمه شب.

نگاشته شده در دوشنبه 26 بهمن 1394 ، 09:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 2 نظر

پدر، عشق، پسر (7)

     اول دل مادر، بعد زیارت...

نزدیک صبح است و خیلی‌ها بلند شدند که نماز بخوانند و حرکت کنند، در همین حین، ما به دنبال گوشه‌ای خلوت می‌گردیم که بعد 3 ساعت و اندی پیاده‌روی، نفسی تازه کنیم و ترجیحاً گوشه تا از له‌شدن احتمالی‌مان جلوگیری کنیم. تجربه له‌شدن مکرر پاهایم در سال قبل آن هم با تاول‌های وحشتناک، یادم داده بود، به هیچ وجه سر راه نخوابم.

جاگیرمی‌شویم، نماز را به زحمت اقامه می‌کنیم. برای دوستان جا می‌اندازم تا بخوابند. روی کوله‌ام خیس است...  با عجله زیپ کیف را باز می‌کنم به دنبال چیزی که اینجور همه جا را خیس کرده... فحص و جستجو بی‌فایده است. رطوبت هواست و خدا رو شکر که کوله ضدآب است، وگرنه الان باید تمام وسایل داخل کیف را خشک می‌کردم. لباس‌های تنم، همه نم‌داراست.

دوستان که از هوش رفتند، وسایل را جمع‌وجور و بالش را مرتب می‌کنم، می‌روم که از قافله خواب عقب نمانم... که خانمی حدود 50 ساله، با دیدنم، انگار روزنه امیدی یافته، به طرفم می‌آید. گم‌شده، قرار بوده با ماشین برود ستون 1000 و منتظر بقیه بماند. اما ظاهرا یا راه بسته‌بوده یا راننده دبه درآورده، ستون 400 پیاده‌اش کرده، با ماشین دیگری خود را رسانده اینجا... گوشی‌اش خراب است وروشن نمی‌شود، از این نوکیا قدیمی‌هاست که سر درنمی‌آورم. گوشی دخترش هم  هست، اما خاموش شده. سر دردودل باز می‌شود: «اصن نباید می‌اومدم... می‌دونستم پا ندارم، بی‌لیاقتم. کربلا نمی‌رسم... دخترم می‌خواس پیاده بره، باباش هی گفتا بیا با ماشین بریم مامانو بذاریم، برمی‌گردیم، پیاده می‌ریم... جوونن دیگه، قبول نکرد، گوشیا رو دادن دستم و سوارم کردن. با دوتا ماشین رسیدم اینجا، گوشیا هم اینجوری. نمی‌تونن خب بگیرتم. جوونن دیگه، آخه الان اینجا چه جوری پیداشون کنم...» سادات بود و سن مادرم، اما تنهایی، غربت و گم‌شدن هوای دلش را بارانی کرد. بغلشان کردم: «حاج‌خانم! نگید اینجوری. شما که سیدین از عموجانتون بخواین دستتون رو بگیره، تا همین جا هم توفیقه که اومدین. دعوتتون کردن که اومدین. ان شاالله که می‌رسین، اصلاً این حرفا رو نزنین؛ دخترتون هم جوونه... واقعاً تو اربعین اصلاً آدم نباید جدا شه، به این تلفنا نمی‌شه اعتماد کرد... البته امسال الحمدلله آنتن میده، ان شاالله، پیداشون می‌کنید... حاج خانم! شما سن مادر منین، نکنید این کارا رو...»

حتما اگر دخترش اینجا بود، هیچ‌وقت دیگر مادر را تنها نمی‌گذاشت... مادرها آنقدر به دل ما دخترها راه می‌آیند که خودشان را یادشان می‌رود و آنوقت دلشان می‌شکند. ما دخترها هم یادمان می‌رود باید اول هوای دل مادر را داشت که قطعا ثوابش از زیارت پیاده آقا بیشتر است... کاش فقط دلمان را نگاه نکنیم. گاهی وظیفه، خلاف حرف دل است...

گوشی دخترش را با شارژر خودم می‌زنم به شارژ، رمز دارد وتلاش‌هایم برای بازکردن گوشی بی‌فایده است. نکرده وقتی می‌دهد دست مادرش، بگوید چه جوری باز می‌شود!!!!!!! دست همسرش سیم عراقی است که شماره‌ آن را هم ندارد وگرنه با خط خودم می‌گرفتم. خط 912 همسرش دستش است. باید صبر کند تا آن‌ها تماس بگیرند.

کاری دیگر از دستم بر نمی‌آید. بنده خدا کلی هم عذرخواهی می‌کند که نگذاشت بخوابم. چشم‌هایم را با چوب کبریت باز نگه‌داشتم. می‌سپارم گوشی‌اش که شارژ شد، شارژر را بگذارد روی کوله.

چشم‌هایم گرم شده که آهنگ تند و بلند دخترانه موبایلی آزارم می‌دهد: «چرا کسی جواب نمی‌دهه، اه...          نکنه...» سرم را بلند می‌کنم که ببینم صدا از کجاست، یکدفعه می‌دوم سمتش، تا می‌رسم قطع می‌شود. زنگ گوشی دختر همان حاج خانم بود. خودش هم نیست. از بقیه که آنجا هستند، می‌پرسم «این حاج‌خانم کو؟»

ـ سپرد که حواسمون به گوشیش باشه. رف بیرون.
ـ‌آخه منتظر زنگ بود... گوشی دخترشه، رمز داره، نمیشه بازش کرد...  :| کاش جواب میدادین.
ـ نگف که.
حق دارند. آدم که گوشی مردم را جواب نمی‌دهد. دعا می‌کنم دوباره تماس بگیرند... 5 دقیقه بعد مجدداً زنگ می‌خورد... «الو... الو...» قطع می‌شود و حاج‌خانم می‌رسد... «خب حاج خانم کجا رفتی؟! یه بار زنگ خورد وقطع شد، دفه دوم صدا نیومد. می‌سپردی که لااقل گوشی رو جواب بدن...»

می‌رود که باز هم ناامید شود که... «حتما دوباره زنگ می‌زنن... .جواب دادم، صدا نیومد. می‌گیرن دوباره» و خودش ادامه می‌دهد: «الان رفتم بیرون، دیدم ماشین هستش... سوار میشم برم ستون 1000» فکر خوبی است. خداحافظی می‌کند و می‌رود. دعایم را بدرقه‌اش می‌کنم واز خستگی دیگر نمی‌فهمم کی خوابم می‌برد...

     لالایی سفر

باز هم وقت جارو و جمع کردن موکب... باز هم ریتم خش خش... باز هم خواب‌های نصفه و نیمه. البته الحمدلله، کار را سریع‌تر تمام می‌کنند و ادامه خواب...

ساعت ده دیگر بیدارمی‌شوم. طول می‌کشد تا دَم بکشم. نیم‌ساعت بعد همسفر هم بیدار می‌شود... سومی خوابیده، راحت... می‌روم تجدید وضو... صابون یادم رفت. پنجره را به داخل هل می‌دهم، رفیقم در چارچوب پیداست: «صابون... صابون» تویوپ صابون را می‌دهد دستم. صابون خمیری از بهترین چیزایی بود که به توصیه یکی از دوستان خریدیم وآوردیم. مثل خمیردندان... بهترین روش آوردن صابون است. از صابون جامد و مایع حمل و نقل و استفاده‌اش بهتر است و البته فقط در داروخانه‌ها یافت می‌شود.

خانمی به ظاهر عراقی، می‌آیند سمتم، با ته لهجه عربی می‌پرسد: «خانم فلانی؟» جوابم منفی است. ایرانی نیست قطعاً اما فارسی را سلیس صحبت می‌کند، با تردید از ایرانی بودنش می‌پرسم. حدسم درست است، عراقی‌اند و ساکن قم، برای همین فازسی را خوب حرف می‌زند. آقایان ما که دیگر به کسی نمی‌سپارند که صدایمان کنند، خودشان از بیرون موکب داد می‌زنند: «خانم... » حدود 11 است. می‌گوییم بعد نماز و ناهار حرکت کنیم... حالمان بهتر است، اما ترجیح می‌دهیم استراحت کنیم. ضمن اینکه راه خیلی شلوغ است. چاره‌ای ندارند که قبول کنند. :) مرتب آقایان وپسربچه‌های بزرگ می‌آیند توی موکب خانم‌ها دنبال همسفرها... کلا نباید روسری را دربیاوریم. موکب بزرگ جان می‌دهد برای بدو بودکردن، آن هم در ساعات خالی...

نماز می‌خوانیم. ظاهرا در این موکب از ناهار خبری نیست. باروبندیل می‌بندیم و راه می‌افتیم. حدود ساعت 2 است. کمی جلوتر دم پختک می‌دهند با سویا... بد نیست. همه نمی‌خورند. جلوتر به هر حال فلافل پیدا می‌شود برای خوردن.

بعد یکی دو روز، میوه هم این بار بهمان می‌رسد، هم سیب و هم پرتقال. واقعا کمبود میوه در سفر محسوس است. در نجف، با هر وعده غذایی یک میوه هم می‌دادند. در مسیر یا میوه‌ها فروشی است، و یا تا طرف می‌آید که پخش کند، ملت خدا جو چنان می‌ریزند سرش که به دقیقه نمی‌رسد و تمام می‌شود.

فلافل دیگر نمی‌خورم، مسیر شلوغ است و همین حرکت را کند می‌کند. حدود ساعت 3 است و ما ستون 800 هستیم. دیگر نمی‌شود تعلل کرد برای پیدا کردن موکب... اما همسفرهای آقا خصوصاً دو همسفری که سال اولشان است، شدیدا شاکی‌اند. می‌گویند 9 ساعت استراحت و فقط 100 ستون؟! می‌پذیرم که الان توان حرکت داریم، اما اگر تا اذان برویم، دیگر جا پیدا نمی‌کنیم تا نزدیک اذان صبح، آن وقت دیگر نمی‌شود کاری کرد.

بالاخره ستون 808  توقف می‌کنیم.قسمت خواهران تقریباً پر است، دم در داریم صحبت می‌کنیم که چکار کنیم، صاحب موکب می‌گوید من جایتان می‌دهم. می‌زند به در ساختمان دیگر که بسته است و می‌گوید بروید داخل. قرار می‌شود حدود ساعت 11 حرکت کنیم.

تقریباً خالی است. موکب را برای کاروانی نگه‌داشته‌اند. دو ساختمان است که هر دو خوابگاه خانم‌هاست، و آقایان در طبقه بالا ساکن‌اند. می‌رویم جا گیر می‌شویم. شله‌زرد می‌آورند توی ظرف یکبار مصرف، شله‌زرد داغ است و ظرف نازک... «سوختم...» سریع عسل می‌زنم تا تاول نزند. تاول‌ پاها کم است که بخواهد کف دستم هم بزند.

در همین حین همسفر مادر یکی از دوستانش را می‌بیند که چند پتو آنطرف‌تر نشسته. وای که دیدن یک آشنا چقدر دل‌چسب است... از قضا، مادردوستش با خواهرزاده‌اش آمده که او هم دوست من است، قبل سفر خداحافظی کرده بود و من صدایش را درنیاورده بودم که عازمم. «می‌بینم که اومدی و لو نداده بودی نامرد!» مادر دوستش خیلی خونگرم است. قرار بود دوستش هم بیاید که بچه‌اش مریض شد ونیامد. کلی جایش را خالی می‌کنیم.

حرف، حرف، حرف با همین اعضای کاروان. بوی کباب هم همه‌جا پیچیده و آقایان خبر می‌دهند که شام کباب دارند... یکی می‌گوید: ببین! انصافه! اونا کباب بخورن و ما بوی کباب!!!!!!!!!

ناسلامتی قرار بود بخوابم تا شب زودتر حرکت کنیم... دوهمسفر دیگر مثلاً قرار بود که بروند وبخوابند، اما از دور پیداست که دارند ریز ریز حرف می‌زنند. یالله گویان، حاج آقایی می‌آید تو برای خواندن نماز جماعت. چون کاروانند فکر نماز جماعت خانم‌ها را هم کرده‌اند. وگرنه نه پارسال ونه امسال، در مسیر نماز جماعتی برای خانم‌ها برقرار نبود ونیست.

شام ما هم می‌رسد، کباب... وآقایان خودشان با مجمعه‌های بزرگ می‌آورند وپخش می‌کنند. دوهمسفر بعد نماز و شام می‌خوابند.

پای دوستم تاول زده، بدجور... کلاً وسایل پزشکی و درمانی نیاورده. پیشنهاد می‌کنم آب تاول‌ها را خارج کند، بهتر می‌شود. اما دلش را ندارد... رویش را می‌کند آنطرف با کلی عذرخواهی، تا این مهم را به سرانجام برسانم، روغن شترمرغ را هم می‌دهم زانویش را چرب کند. پماد اضافی تاول را می‌دهم تا در مسیر استفاده کند.
ساعت حدود 10 است. خوابم می‌آید، اما وقتی قرارمان 11 است، به خواب نمی‌رسم. می‌روم تجدیدوضو و مسواک...

نگاشته شده در دوشنبه 19 بهمن 1394 ، 09:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 2 نظر

پدر، عشق، پسر (6)

قدم سوم: اینجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست...

دوشنبه نهم آذر... سه روز مانده تا اربعین.

از یک‌ساعت، شاید فقط نیم‌ساعت خوابیدم، آن هم استندبای و نیمه نشسته. می‌روم برای تجدیدوضو. 30 دقیقه بامداد روز دوشنبه است. چندنفر از همین کاروان، تازه رسیده‌اند. جا نیست، خسته‌اند مستأصل که الان چه کنند. در موقع برگشت دلم می‌سوزد و می‌گویم ما 3 نفریم که تا نیم‌ساعت دیگر می‌رویم. صبر کنید.

یعنی امان از دهانی که بی‌موقع باز بشود... همان وقت دنبالم می‌آیند و عین أجل معلق می‌ایستند بالای سرمان، حتی پشتمان می‌نشینند... دو دقیقه هم مراعات نمی‌کنند... قبول شما خسته‌اید، اما ما هم باید جا داشته باشیم، تکان بخوریم تا بتوانیم سریع‌تر برویم. بگذریم...

موقع خروج، همان بزرگترشان عذرخواهی می‌کند که «ببخشید جا کم بود و همه کنار هم بودیم وهمینه و... حلال کنید.» قرار نیست چیزی به دل بگیرم، اما مراعات کردن، حریم نگه‌داشتن کار خوبی است. بسم‌الله می‌گوییم و راه می‌افتیم. روز سوم است که درمسیریم...

این دو روز مانتو تنم بود، و خیلی عرق ریختم، چندباری هم خواستم درش بیاورم، اما همانگونه که مستحضرید، کوله‌ام جا نداشت، آخرش در کیسه پارچه‌ای می‌گذارم و می‌دهم همسفر بگذارد زیر بندهای کشی روی کوله، کمی سرد است، اما راه که بیفتیم، گرم می‌شوم. دم در می‌بینم پالتوی پشم شتر همسفر، همراهش نیست، می‌پرسم: پالتوت کو؟ با خنده جواب می‌دهد: شترم را گذاشتم تو کوله...

     شعار امسال: النظافه من الإیمان

یکبار خاطرم هست که حاج آقا قرائتی گفتند که این حدیث را با این الفاظ در هیچ کتابی پیدا نکرده‌ام، اما مهم این است که مضمونش هست و همین کافی است.

در پیاده‌روی امسال، عزمی جدی برای پاکیزه‌بودن و پاکیزه‌نگهداشتن دیده می‌شد. از تابلوها و بنرهای «النظافه من الإیمان»و «نظافتی من ثقافتی»،
تا سبد و سطل‌های متعدد آشغال در مسیر ردیف شده‌بودند تا ملت بر روی زمین آشغال نریزند. مخزن‌های‌آشغال‌های بزرگ پلاستیکی هم هست، هرچند مزین به مهر شهر نجف، اما آرم SABALAN سفید چاپ شده روی آن، حکایت از Made In Iran می‌دهد و یحتمل زحمتش را شهرداری کشیده. لنگه همین مخزن‌های آبی، فلزی و نارنجی که در گوشه و کنار تهران به چشم می‌خورد. کامیون‌های حمل زباله غالباً شب‌کارند.

امسال بنا به فرمایش حضرت آقا، دیگر کسی عکسشان را پخش نمی‌کند، خیلی به ندرت عکسشان در راه به چشم می‌خورد. و به تبعش، عکس علمای دیگر هم نیست. شاید از باب وحدت فرموده‌اند. اما همین تک توک عکس هایی که بود، خبر از اطاعتی پذیری می داد از حضرت آقا
نمی‌دانم اثر حرف مادر بود که می‌گفت در پیاده‌روی یک ختم قرآن کنید یا حس امسال بود که وقتی می‌خواستم MP3 روشن کنم، می‌دیدم قرآن به هر حال اولی است. «بسم الله الرحمن الرحیم... الم* الله لا إله إلا هو الحی القیوم...»

     پیاده‌روی قِران

حج قِران، یکی از انواع حج واجب است. به معنای قرین بودن، برای کسانی که نزدیک مکه هستند. حاجیان می‌توانند حیوانی را که قرار است در منی ذبح کنند، همراه خود بیاورند. و اگر در راه تلف شد، دیگر قربانی بر عهده‌شان نیست. حالا لابلای زائرین یا دم موکب‌ها گوسفندانی را می‌دیدیم که پابه‌پای ما پیاده‌روی می‌کردند. امسال گاو وشتر بسیاری هم دیدم که کنار چادرها بسته شده بودند، برای قربانی‌شدن در سفره حضرت ارباب...

     ساخت و سازهای مجاز

مسیر 90 کیلومتر است و قطعاً همه موکب‌ها یادمان نمی‌ماند، اما امسال نسبت به گذشته ساختمان‌های بهتری بود، بزرگتر، نوسازتر، چندتا از موکب ها را یادمان بود که پارسال نیمه ساز بودند و امسال تکمیل شدند. کلاً هر سال که می گذرد امکانات رفاهی بیشتر می‌شود.

موکب شیعیان عربستان را خاطرم بود، پارسال با پارچه‌ای نام موکب را زده بودند وامسال، نام موکب با کاشی‌های لاجوردی برسر در ساختمان خودنمایی می‌کرد... چه امسال و چه سال قبل، چقدر دلم می‌خواست ساعتی در کنارشان می‌نشستم و هم‌صحبتشان می‌شدم، شیعیانی که با مظلومتیت، فقر و خفقان پای عقیده‌شان ایستاده‌اند.
داروخانه‌ها و مراکز بهداشتی خود عراق، امسال در مسیر، یکسان‌‌سازی شده‌اند، همگی با نمای طوسی، نارنجی... خیلی کار خوبی است، کسی که مریض است و دنبال داروخانه و مرکز بهداشتی می‌کرد، راحت می‌تواند پیدایشان کند.

     نشانه، علامت، علم

هرچند امسال حج و زیارت اعلام کرد که کاروان نمی‌برد، اما به نظرم امسال ایرانی‌ها خیلی با کاروان آمده‌اند. این را می‌شود از علامت‌ها و نمادهای یکسانشان فهمید. همه‌جور نماد و نشانه‌ای پیدا می‌شود: از بی‌سلیقگی بعضی‌ها در آویزان کردن یک نوار یا تکه پارچه‌رنگی از پشت سر، تا یکسان‌سازی کوله‌ها، انداختن چفیه یا شال یکرنگ واز همه جالب‌تر و به نظرم قشنگ‌تر، داشتن علم‌های کوچک یکسان است. علمی‌هایی که به راحتی در زیب کوله قرار می‌گیرد ـ البته نه پرچم‌های تمثال که امسال هم بدجور روی اعصابم بود ـ قشنگترین علمی که دیدم، پرچم‌های مشکی و سفید «اللهم عجل لولیک الفرج» است.

کشورهای دیگر هم از این‌جور نمادها استفاده می‌کنند. مثلاً کاروان‌های زیارتی لبنان، به هر کجا که بروند، شال‌های مثلثی بزرگ و کیف‌های حمایل یکسان و یکرنگ دارند که رنگ‌هایش متفاوت است.

برای نمازصبح، ستون هفتصد واندی توقف می‌کنیم. ساعت 5، اذان است... توانمان تمام شده، نزدیک 300 ستون، حدود 15 کیلومتر یک نفس آمده‌ایم، هر چند بین راه توقف‌هایی داشتیم، ویتامین، مسکن و خوراکی هم خوردیم. اما دیگر رمقی نمانده. و کم مانده به مصداق «آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست» بدل شویم.

به طبع، کمتر بودن، نیروی جسمی خانم‌ها نسبت به آقایان، خستگی‌مان هم خیلی بیشتر است. البته به دلیل میل کردن یک عدد ژلوفن و سبک‌تر بودن کوله، حالم از دوهمسفر خانم دیگر بهتر است. ضمن اینکه به حال توی مسافرت، یک نفر باید خودش را سرپا نگه دارد تا بتواند بقیه را هندلینگ کند، اگر همه از نا بروند، کار سخت می‌شود. خیلی البته آقایان هم وضعشان بهتر از ما نیست.

همسفرها آخرهای راه، کوله‌ها را یکی با ذوق و همسفر تازه، کمی با ناراحتی، درمی‌آورند و می‌دهند دست همسرانشان. ناراحتی‌اش هم از این باب بود که دلش نمی‌خواست همسرش اذیت شود، کلا خیلی سعی می‌کند هوای همسرش را داشته باشد. به همسفر اول می‌گویم: پیاده‌روی بدون کوله چه حسی دارد؟ لبخند کمرنگ و کمی شیطنت آمیز می‌زند: اگر دلت نخواهد، خیلی خوب است و لذت دارد. این حرف‌ها را درحالی می‌زد که همسرش یک کوله 40 لیتری از پشت انداخته بود و کوله او را از جلو روی شانه‌ها گذاشته بود. اصرار آقایان همسفر برای اشتراکی گرفتنش هم بی‌نتیجه بود؛ و این وضعیت یکی دوبار دیگر هم تکرار شد. الحمدلله که همسرش همراهش است و کمک‌حالش.

نگاشته شده در دوشنبه 12 بهمن 1394 ، 09:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 2 نظر

پدر، عشق، پسر (5)

قدم دوم: راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست...

یکشنبه هشتم آذر 1394

اول که بیدار می‌شوم، زانویم را راست و خم می‌کنم، ببینم اوضاعش چطور است، الحمدلله چرب کردن دیشب جواب داده و خوب خوب است. تا آخرین روز پیاده‌روی، چرب‌کردن زانویم به مجموعه کارهای قبل از حرکت اضافه می‌شود و انصافاً مؤثر است.

حدود ساعت 2 راه می‌افتیم. هم خنک است وهم خلوت. امسال البته کلاً سروصدای مسیر کمتر است و صدای بلندگوی موکب‌ها روی اعصاب رژه نمی‌رود، ولی باز هم حرکت در شب لذت‌بخش است و دوست داشتنی.

موقع حرکت به عروس پیامک می‌زنم: ما راه افتادیم... تا نیم‌ساعتی نمی‌رسد، باز هم خاموش‌‌ـ‌روشن می‌کنم. با این اوصاف قاط زدن گوشی، می‌ترسم راه ارتباطی‌مان قطع شود. سیم عربی را می‌دهم به همسفر و سیم خودم را می‌اندازم توی گوشی. همراه اول، آنتن دارد... هورا!  هر چند همراه اول، در اولین همراهی مردود شد، اما بالاخره به قافله ارتباطات می رسد. یعنی الان می‌شود تماس گرفت؟! حیف که نیمه‌شب است وگرنه زنگ می‌زدم و ملتی را مسرور می‌کردم.

یک‌ساعتی که می‌رویم، همسفر می‌گوید قرار است این آجیل‌هایی که آورده‌ایم را در فرودگاه امام بخوریم؟! برای نقب‌زدن به آجیل‌ها توقفی می‌کنیم و ادامه مسیر می‌دهیم.

امسال نسبت به سال گذشته اتفاقات بهتری افتاده، به تعداد متنابهی، صندلی برای نشستن وجود دارد. تقریبا جلوی خیلی از موکب‌ها دیده می‌شود، صندلی‌‌های پلاستیکی که عمدتاٌ با بندی بهم وصل شده، چهارپایه، نیمکت، مبل و... . سال قبل صندلی‌ها کم بود، و گاهی جلوی موکب‌ها زیرانداز پهن شده بود. غیر از اینکه معمولاً خاکی بود و ملت پا می‌گذاشتند، نشستن روی زمین، آن هم با کوله مصیبتی بود، هم نشستنش و هم برخاستنش. عظمتی بود که فرو می‌ریخت و کلی طول می‌کشید تا دوباره قامت راست کنیم. :) ضمن اینکه مجبور بودیم سفره یکبار مصرف هم پهن کنیم و طول می‌کشید.

برای نماز صبح و استراحتی کوتاه می‌رسیم به یک موکب تر وتمیز «عتبة المقدسه العلویه» اما هر چه می‌گردیم سرویس بهداشتی برای خانم‌ها دارد، اما محل اسکان بانوان موجود نیست. چند موکب جلوتر، موکبی است که تقریبا همه دارند برای نماز صبح آماده می‌شوند و جا دارد. آقایان به سراغ همان قبلی می‌روند. باید تجدیدوضو کنم، می‌روم تا موکب عتبه‌العلویه. سرویس بهداشتی بزرگ و تمیزی دارد. تاول‌ها کم‌کم در حال نمایان شدن است. همسفر جدیدمان، کلا وضع سال قبل مرا دارد. پا درد و گرفتگی وحشتناک عضلات، به اضافه عرق‌سوز شدن و تاول‌های ریز ودرشت. اما چه باک که همه در راه اوست، او که همه چیز را فدای حضرت دوست کرد.

شب‌ها معمولاً خوراکی نیست، اما گاهی شیر و چای پیدا می‌شود. از شیرها نمی‌شود گذاشت... امسال به جای لیوان‌های پلاستیکی که دست آدم را می‌سوزاند، لیوان‌های کاغذی هم پیدا می‌شود. یکجا  شیر بادام هم می‌دهند.

      خواب با ریتم خش خش

کار خوبی که امسال می‌کنیم، این است که در هر موکب، کیسه‌ای را می‌گذاریم برای زباله و آخرسر می‌بریمش و می‌اندازیم داخل زباله‌دان... موکب تمیزی نیست. اما خوب است. بعد نماز می‌خوابیم. اما صاحب موکب، که الان خلوت‌ترین زمان را پیدا کرده، بدون اینکه ما را بیدار کند یا بخواهد زیر تشک های ابری‌مان را جارو کند، تا یکساعت بعد طلوع آفتاب، همه موکب را جارو می‌کشد و صدای دلنشین خش‌خش، ریتم خواب امروزمان می‌شودکه البته یکی از همسفرها آنقدر خسته است که وقتی بیدار می‌شود هیچ چیز نشنیده.

ساعت 9 و20 دقیقه از ستون 237، موکب اباالأحرار را ترک می‌کنیم و به راهمان ادامه می‌دهیم. برای عروس بازهم موقعیتمان را پیامک می‌کنم. نیم‌ساعت بعد جواب می‌دهد که سرماخوردیم و امروز راه نمی‌افتیم. ان‌شاءالله شب...

هوا به شدت گرم‌شده، آن قدر که وقتی برای نماز ظهر توقف می‌کنیم، تمام پشت کوله، چادر، مانتو و لباسمان خیس خیس است. ضمن اینکه جاده هم به شدت شلوغ است، چه مسیر خفیف و چه راه سریع. کندی حرکت و گرما، خستگی را بیشتر می کند. دردها کم‌کم خودش را نشان‌می‌دهد و دیگر ویتامین B300 برای گرفتگی عضلات مؤثر نیست و دست می‌بریم به مسکن‌ها. فعلا مفنامیک اسید... البته برای تشدیدشان،  ژلوفن، آسیفن و... هم هست؛ و تاول‌ها جدی‌تر شدند.

شستن پاها، از جمله کارهای مؤثر است که انجامش بستگی به زمان، حوصله و میزان خستگی دارد. اما مشکل اینجاست که غالباً سرویس بهداشتی خانم‌ها تا دم در خوابگاه، مثلا حائل دارد، اما همه زاویه‌ها پوشیده نشده، و یک جاهایی در دید مردها هستیم. همین‌ها می‌شود مشکل، اما این موکب، سرویس‌های بهداشتی پشت محل اسکان است. همسفر می‌رود دست ورویی بشوید که با حال نزار برمی‌گردد: آب نیست... :| به هرحال گاهی پیش می‌آید خصوصاً در تراکم مصرف. یک‌ساعت بعد آب هم موجود می‌شود.

حدود یک ساعت دیگر پیاده روی می کنیم وحول و حوش ستون 370 در موکبی که می‌رود با ایرانی‌ها پر شود، می‌مانیم.

و این بار هموطنان...

اولش خوشحال بخاطر کلی هم‌وطن،  بالاخره به جای اینکه بین کلی عراقی بخوابیم که زبانشان را نمی‌فهمیم، میان هموطنان خودمانیم. حداقل دو کلام با غیر خودمان حرف می‌زنیم. اما از اول کار، وقتی معین کردیم جایمان را، نمی‌دانم با اینکه جا بود، تا بلند می‌شدیم، می‌دیدیم سر جای ما نشستند. وقتی هم که خواهش می‌کردیم کمی جابجا شوند... در جواب، بزرگتر گروه و مسئولشان می‌گفت «حالا بخوابید، سخت نگیرید، همه جا می‌شیم، چه فرقی می‌کنه و...» بعد از شام ونماز هم برنامه‌شان شروع شد، از روخوانی یک‌جزء قرآن، سخنرانی و بعد به روضه هم رسید، و تازه ماشاءالله صدای حرف بلند، بلند... چندباری هم یکی از اعضا، که دخترجوانی است، تذکر می‌دهد، داد می‌زند، و تنها چندلحظه موکب در آرامش فرو می‌رود. آخرش یک خانم کویتی با بچه‌های کوچکش ناراحت، موکب را حدود ساعت 7 شب ترک می‌کند.

تنها یکدستی کاروان، شال‌های آبی‌ـ‌سبزرنگشان است که انصافاً هم خوش‌رنگ است. از یکی از استان‌ها آمدند. حاج‌آقای بانی مرکز فرهنگی که در مرکز استان مستقر است و به تبع در شهرستان‌های استان هم شعبه دارند، جا و وسیله را هماهنگ کرده و ملت خودجوش، در گروه‌های کوچک و بزرگ حرکت می‌کنند و ستون‌ها را برای استراحت هماهنگ می‌کنند. عیب کار این است که گروه پیشرو برای رزرو و هماهنگی موکب ندارند تا کس دیگری وارد نشود، ساماندهی، مدیریت هم ندارند، همین‌جور بر تعدادشان افزوده می‌شود و جا تنگ‌تر... از پایین و طرفین. خادم موکب که پیرزنی است، حدود یک ربع، نیم‌ساعتی تلاش می‌کند که جاها را مرتب کند تا همه درهم نخوابند، اما کو گوش‌شنوا... باز هم هر کسی به سمتی و جهتی می‌خوابد. واقعا وقتی یک نفر قدش بلند است، در فضای یک متر در نیم‌متر نه تنها جا نمی‌شود، بلکه له می‌شود. و خستگی در وجودش نهادینه می‌گردد. یکی نیست بگوید، حداقل اندازه یک قبر به آدم جا بدهید... حسن کار این است که اولش که می رسیم، ساعت 4 تا 7 می خوابم. قبل از اینکه جا تنگ شود. دراز به دراز... به قول مادربزرگ چروک‌های تنم بازمی شود. اما حرف‌های دوهمسفر تمام نشد و به درازا انجامید.

     همراه غیراول

واقعاً اسمش در عراق، همراه اول نمی‌تواند باشد. شاید برای گرفتن یک شماره، حدود 50 بار باید گرفت. ثابت هم وصل نمی‌شود، فقط همراه... از تماس با عروس که ناامید می‌شوم، به داماد زنگ می‌زنم. می‌گوید: «شما خواستید شب راه بیفتید، خبر بدهید کدام ستونید، ان شاءالله  با ماشین بهتون می‌رسیم.»

     وسایل موردنیاز: چادر سفید کلفت

از مواردی بود که در سفر پارسال، فکر کردم اگر باشد، بهتر است و امسال جزو یکی از اولین ملزوماتی بود که برداشتم. یک عدد چادر سفید کلفت. اول از همه برای نماز خواندن خوب است. تمیز و راحت. ملحفه هم می تواند باشد. برای استفاده از سرویس بهداشتی‌ها وبیرون رفتن از موکب هم گزینه مطلوب‌تری است نسبت به چادرمشکی. لیز نمی‌خورد، راحت می‌شود رو گرفت و وقتی جلویش را جمع می‌کنم، دیگر جایی‌اش سوراخ نیست که دید داشته باشد، خلاصه آچار فرانسه است در سفر. تقریباً هر سه با همین چادر، نمازها را نوبتی می‌خوانیم. کلا کوله‌ام به دلیل کوچکی، جگر زلیخا است که در هر بار توقف، حداقل نصفش، خالی و دوباره برمی‌گردد سر جایش، شده  مثل قطعات پازل.کمی جابجایی مانع بسته شدن زیپ می‌شود.

     دمیدن روحی تازه بر کالبدی بی‌جان

گرما، خستگی، تعریق و این همه پیاده‌روی، از مواردی بود که ما را برآن داشت که فکر حمام باشیم. این موکب هم حمام تمیزی دارد که  تصمیم بر ماندن شد. حالا با توجه به این حجم زائرین ایرانی در صف نامرئی  حمام، آن هم در لیستی ناپیدا، بعید می‌دانم نوبت ما برسد.

گشت و گذار رفقا، می رساندشان به یک سرویس بهداشتی تمیز و البته خلوت در 4 ستون جلوتر... وقتی برمی گردند، رنگ و رویشان باز شده. اول با کلی ذوق تعریف می کنند: «حمام پیدا کردیم، سرامیک‌شده، تمیز، خلوت...» بعد که آدرس می گیرم که کجاست، یهو شروع کردن به زدن رأی من... «جای تنها رفتن نیس. موکبم نداره، هر لحظه ممکنه مرد بیاد داخل... دم راهم نیس، کوچه فرعیه و....تازه گرمم نبود و... همین‌جا برو، خوبه که... شاید خلوت شده باشه و...» خلاصه همین‌جور بافتند و رفتند جلو...کلا مخ ما را زدند که مبادا بروی آنجا؛ خودشان هم آنقدر خسته بودند که توان همراهی نداشتند هیچ، حتی تعارف هم نکردند. ضمن اینکه اولش هم نمی‌شد همه با هم برویم، چون یکی باید می‌ماند پیش وسایل... و مهمتر از وسایل، جا بود که اگر همه می‌رفتیم یحتمل همین قدر هم فضا برای استراحت نمی‌ماند.

آن‌ها می خوابند، بار و بندیلم را جمع کرده که بروم حمام... حمام موکب خودمان صف است. قرارمان هم ساعت 1. یکی یکی موکب‌ها را جلو می‌روم و چک می‌کنم. می‌رسم به یک سرویس بهداشتی تمیز، اما سیمانی. همه زائرین در موکب خوابند و همه چراغ‌ها خاموش. سرویس بهداشتی خلوتی است، فضای حمام هم بزرگ است. نوشته‌های روی شیر نشان می‌دهد اینجا ظاهرا آب گرم هم یافت می‌شود.

آب گرم، نعمتی که خدا فقط به بندگان خاصش در پیاده‌روی ارزانی می‌کند. :دی... هم گرمای آب خوب است و هم فشارش. برای یازده و نیم می‌رسم موکب... با کلی سلام و صلوات، رد می‌شوم، حالا خوب است نزدیک در هستیم. جایم تنگ‌تر شده، به سختی روی پتو می‌نشینم. فقط می‌شود نصفه دراز کشید. مادر ودختری عرب زیر پایم خوابیدند، یک‌ساعت وقت دارم برای خوابیدن... گوشی را نگاهی می‌کنم، یک پیامک از عروس رسیده: «سلام، چطوری؟ خوبید؟... همسرم سرما خورده، الان دگزا زده و خوابیده، ان‌شاءالله فردا شب راه می‌افتیم.»

نگاشته شده در دوشنبه 5 بهمن 1394 ، 09:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 2 نظر