⠀

⠀

در سرزمین آفتاب2

سه شنبه 93/12/26

  • برایم عجیب بود، قبل از اذان، قطار در ایستگاه ایستاد. ایستگاه نقاب، انصافاً مسجدش حسابی تر و تمیز شده بود. یعنی تر و تمیزش کرده بودند.
  • آخرین پل، قبل از رسیدن به ایستگاه مشهد، وقتی بعد یکسال، حرم روبرویت خودنمایی می کند... چشم ها هم بارانی می شود. السلام علیک یا غریب الغرباء. عزیزی سفارش کرده در اولین نگاه به گنبد یادش کنیم.
  • ساعت 8:30 می رسیم مشهد.
  • مقصد، هتل... جاگیر که می شویم، بعد از صبحانه، خسته تر از آنم که راه بیفتم و بروم زیارت... خواب، تنها جیزی است که نیاز دارم.
  • حمام، نماز، ناهار... همچنان خسته ام... غروب، نماز، خواب... و البته کمی هم نت گردی.
  • مادر می گوید بیا بعد نماز برویم خرید... مامان، بی خیال لطفاً، هنوز حرم نرفته ام. قانع می شوند که قرارمان موکول شود به فردا.
  • ساعت 23:09، خواهر از حرم پیامک داده برای مادر که خلوت است، بیایید. مادر شال و کلاه کرده و راه می افتد. نیم ساعت بعد، به قصد حرم بلند می شوم... الهی به امید تو.

چهارشنبه 93/12/27

  • 12 بامداد می رسم حرم. «اللهم انی وقفت علی باب من ابواب بیوت نبیک...» اذن که می گیرم، می روم داخل. عزیزی می گفت اذن ورود به حرم، شکستن دل است، هر وقت دلتان شکست، وارد شوید. زیارت، نماز زیارت، جامعه
    و چقدر دلتنگ بودم برای حرم آقایمان.
    چقدر دلم بعد از سفر کربلا، یک زیارت مشهد می خواست...
    چقدر حرف دارم.
    چقدر بغض هایم گیر کرده...

  • 2ساعتی، همانجا در روضه منوره می نشینم. حدود ساعت 2، فقط 3 ردیف آدم دور ضریح هستند. می روم و چند دقیقه ای در کنار ضریح نجوا می کنم.
  • برای نماز در دارالولایه می نشینم. قبل نمازصبح خوابم می برد. وسایل را می سپارم به نفر کناری و به دو می روم وضو گرفته و بر می گردم.
  • از صحن انقلاب می آیم بیرون. طبقه دوم، محل استراحت خدام روضه است، البته فقط برای آقایان. :|
  • دم در هتل، مسئول پذیرش خوابش برده. به در که می زنم، می پرد و در هتل را باز می کند...
  • و خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااب.
  • ده به زور صبحانه بیدار می شوم. با مادر می رویم بازار رضا. انگشترهایم را تعمیر می کنم. یکی را تنگ می کنم و  دُر نجفی را که سوغات است، رکابش را عوض می کنم. دم اذان، باید یک سر هتل بزنم و بعد برگردم حرم. در راه، زینب را می بینم، همان دوستم که در راه آهن، سر نماز دیدم. حرف هایمان به درازا می کشد و نهایتا دیگر حتی به نمازعصر حرم هم نمی رسم. :|
  • ناهار را سفارش می دهیم که بیاورند.
  • مادر، خواهر و همسرشان به قصد خرید می روند. نماز مغرب باز هم خواب می مانم... اما از 7 تا 10، می روم زیارت. اولش هم می رسم صحن جامع رضوی. سخنرانی حاج آقا حسینی قمی است. چقدر خوب و کاربردی. همانجا پای تلویزیون های مداربسته صحن، میخکوب می شوم.
  •  حرم را دارند گل کاری می کنند... دم ورودی ها، حوض ها، صحن جامع، و همه هم ردی از بهار فاطمی دارد...

    این گل کاری درست وسط صحن جامع بود که با سبزه ها، نام مقدس خانم نوشته شده... (دقت کنید، دیده می شود.)
        
    گل کاری های ورودی باب الجواد

    خوبی گل کاری های حرم این بود که پشت و روی کار ، گل کاری بود. مثلا همین تابلو، 4 تا بود. دو تا دو طرف ورودی، از هر طرف که می دیدی.



    این کار هم دو طرفه بود. یک طرف، همین عکس، حاشیه دور سبز بود و نام مبارک حضرت، میان گل های قرمز، طرف دیگر عکس این بود. نام میان چمن ها و حاشیه اش گل قرمز بود.

       
  • یک گوشه دنج، در رواق کناری دارالحجه پیدا می کنم... انگار هر کسی یک گوشه دارد برای خودش در حرم آقا. سری هم به مقبره شیخ طبرسی می زنم. شب ها بسته است، می ماند برای فردا.
  • رفته اند الماس شرق. یک فواره داره که هر ساعت یکبار روشن می شود و تا طبقه پنجم اوج می گیرد. هیجانی دارد برای خودش.


    این همان فواره است که ارتفاعش تا طبقه پنجم می رود.
  • بیشتر وقتشان در فروشگاه «سالیان» گذشته. یک برند خوب ایرانی که دارد پا به پای برندهای خارجی فعالیت می کند... حیف که هنوز تهران شعبه ندارد. :| می گویند قیمت ها تهران خیلی بالاست برای اجاره و...
  • دیر می رسند، می ایستند به هوای قرعه کشی که چیزی نمی برند. تا شام می خوریم، باز هم دیرتر می شود و حدود یک، می خوابیم.

در سرزمین آفتاب1

آنقدر مشهد آمدن برایمان تکرار شده، که ریزه کاری هایش را نمی خواهیم ببینیم، وگرنه مشهد هم برای خودش حال وهوایی دارد...

دوشنبه 93/12/25

  • اینقدر کار برای خودم ریختم که نمی دانم باید به کدامش برسم. صبح خواب می مانم. 10 که بیدار می شوم، بارهایم را می بندم که اگر احیانا نتوانستم برگردم خانه، پدر ومادر زحمت چمدانم را بکشند و تا راه آهن بیاورند.
  • 12 خانه را ترک می کنم. ترافیک آخر سال پایتخت، دیگر زمان و مکان ندارد، هر لحظه و ثانیه اش ترافیک است؛ و بهترین راه، بی آرتی است و مترو. مقصد اول، متروست.
    الحمدلله نمازخانه هم دارد، هر چند کوچک است، اما آنقدر جا به بنده می رسد که نماز ظهر را بخوانم و بروم که بسته ای را که خیلی وقت است قرار است پست کنم، بدهم دست مأمورین پست.
  • قیمت بسته پستی را که می گوید، 2 شاخ که چه عرض کنم، 4 تا درمی آورم! (بسته را می خواهم برای خارج از کشور پست کنم.) تقریبا نسبت به پارسال از دوبرابر بیشتر شده! چاره ای ندارم. امکان برگشتم به خانه نیست تا تمهیددیگری بیندیشم. کارت بانکی است که خالی می شود... :|
  • مقصد بعدی خانه خواهر است که چند روز زودتر عازم مشهد شده اند. سری بزنم و گلدانشان را آب بدهم.

    یکی از دوستان همسرشان، گلدان بونسایی را هدیه آورده اند. فعلا نگهش داشته اند تا بعد... البته این عکس گلدانشان نیستف ولی فکر کنم از همین نوع است.
    نمازعصر را هم همان جا می خوانم.
  • خداحافظی از مادربزرگ عزیزم، می ماند آخرسر... 3و نیم و سر ناهار می رسم. دست خاله جان با خورشت آلوـ به شان درد نکند.
    عجیب چسبید... مادر زنگ می زند و قرار می شود همانجا بمانم تا آن ها برسند راه آهن...
  • ساعت 6 راه آهنم.
    نماز را مسجد حر راه آهن می خوانم. می خواهم از نمازخانه بیایم بیرون که از هم مدرسه های دبیرستان، زینب را می بینم، سر نماز... خنده اش می گیرد، حدود ساعت 7 است. می ترسم دیر شود تا نمازش تمام شود و سلام و احوالپرسی کنیم.
  • قرار است قطار 19:35 راه بیفتد که می شود 20:40... تأخیر قطار بدجور روی اعصاب رژه می رود... بدجووووووووووووووووووووووووووووووووووووور تازه بماند که کلی تعریف این قطار را شنیده بودیم که ال و بل است و بهتر از همه قطارهایی است که دیده اید و قس علی هذا...
  • شامشان هم پیش کش... اول می آیند آمار می گیرند:
    - چی دارید؟
    -فقط مرغ و جوجه...
    - یک جوجه...
    یک ربع بعد!
    - آقا شرمنده، جوجه تمام شده، مرغ میل دارید بیاورم؟!
    - باشه مرغ بیاورید...
    نیم ساعت بعد!
    - آقا شما مرغ سفارش دادید، مرغمان هم تمام شده، می خواین تن ماهی بیاورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    و در نتیجه شام، بی شام! رو اعصاب بودند...

1- نام سفرنامه ام را گذاشتیم «در سرزمین آفتاب»... که امام رئوفمان، شمس الشموس هستند و مشهد الرضا سرزمین آفتاب.