X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

سفر من الخلق الی الحق3

21) من حیث لایحتسب

خودش اعتکاف بود و همسرش مریض خوابیده بود توی خانه، زنگ زد که به خانم فلانی(از خدام)، بگو جواب تلفن همسرش را بدهد. چند دقیقه از رساندن پیام نگذشته بود که همان خادم، با لبخند، کیسه‌ای داد دست دوستم: «مثلا اومدی اعتکافا... آقاتون فرستاده.» کیسه پر بود از خوراکی‌ و البته میوه... تلفن را برداشت «دیوووووووووووونه! :) این چه کاریه کردی!»


22) از پدر ومادر سوا

- ما دیروز میزگرد گذاشتیم درباره تو، به این نتیجه رسیدیم خیلی شبیه دکتر لنکرانی هستی! نسبتی نداری؟!

-  (با لبخند) تکذیب می‌کنم، از پدر جدا، از مادر سوا، اصلا آقای دکتر شیرازیه، و بنده تهرانی.


23)اعتکاف حقیقی
چندسالی می‌شد که اعتکافش ترک نمی‌شد، امسال توی یک خبرها خوانده بود که 200 نفر در مسجد کوفه معتکف شدند. شال و کلاه کرد و راه افتاد، از پرواز هم جا ماند و آخرش چارتر گرفت و رفت. شب 13 رسیده بود مسجد... فردایش می‌گفت هر روز صبح بلند می شود و می‌رود داخل حیاط، تمام اعمال مسجد را دور تا دور انجام می‌دهد.1

24)تبعیض
- کوفتش بشه... رفته مسجد کوفه! می‌گه قسمت زنونه نداره... من می‌رم راش میندازم. آبجی می‌گه از تو بر می‌یاد. نمیشه همون طرف قبر مسلم، قد یه چادر بهمون جا بدن.

شب خواب دیدم با هم رفتیم مسجد کوفه، چندتا خانم هم آنجا هستند.


25)افسردگی
مسجد پر بود از متولدین دهه 70، آخرش نفر جلویی‌مون بود که 74 ای بود... نمی‌دانم کی زمانه ما دهه شصتی‌ها تمام شد که الان جوان‌ها همه 70 ای هستند.... آدم افسردگی می‌گیرد، پیر شدیم رفت!


26)محاصره
علاقه‌ام را به رشته علوم اجتماعی تکذیب نمی‌کنم، حتی یک زمانی فکر می‌کردم که بروم یک لیسانس علوم اجتماعی هم بخونم. اما نه تا این حد که در محاصره علوم اجتماعی‌ها قرار بگیرم... باز هم صد رحمت که نفر جلویی مهندسی می‌خواند، وگرنه حلقه محاصره تکمیل می‌شد.


27)آشنای غریب
از روز اول قیافه‌اش از آشنایی بدجور روی اعصابم بود، اما هر چه فکر می‌کردم، بی‌نتیجه بود، خیلی هم اطلاعات نمی‌داد. شب آخر اسمش را پرسیدم. یادم آمد. از همکلاسی‌های دبستان بود، بعد از بیست سال و اندی، کپی بچگی‌هایش بود، مو نمی‌زد، هر چند مرا نشناخت یا نخواست بشناسد. هر چقدر ذوق کردم، دریغ از جمله محبت آمیز!


28) 40میت
«مُردم تا 40 تا میت رو ردیف کردم، همه تخت فولاد رو آوردم جلو چشم»

-    حالا چرا 40 تا میت... این همه آدم زنده
-    خودت گفتی!
خواست نماز شب بخواند، اما خیلی اهل مستحبات نبود، می‌دانست در رکعت آخر 40 مومن دعا می کنند، وقتی پرسید 40 نفر از کجا پیدا کنم؟
-    خب این همه آدم دور وبرت، پیدا نشد، از اموات دعا کن.

فقط آخرش را شنیده بود... بچه اصفهان بود.


29)دعای نو
صدرحمت به قبر! حداقل می‌توانی پاهایت را دراز کنی، اینجا اندازه یک جنین جا داشتی... تازه با مسامحه، یک دعای دیگر هم در ایام اعتکاف به دعاهایم اضافه شد: «خدایا لطفا تو قبر بیشتر از این بهمون جا بده.»


30)تغییر کاربری
اسمش قفسه قرآن بود، اما بیش از قرآن، پر بود از وسایل معتکفین که دنبال این بودند که جایشان را بازتر کنند.

1- بعضی از علما معتقدند که اعتکاف یعنی سه روز ماندن در مسجد کوفه، بصره، مسجدالحرام و مسجد النبی.

نگاشته شده در شنبه 26 اردیبهشت 1394 ، 09:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 0 نظر

یادآور

یک خاطره خوب، یادش تا سال ها می ماند...

و چقدر قشنگ است که این خاطره، مال یکی از شب های خوب خدا باشد.

شبی که خدا بهترین خلقش را برای بهترین کار، برگزید...

اقراء بسم ربک الذی خلق...


پ.ن1: الان دیدم، هر سال گریزی زدم به شب مبعث سال 89، و امسال می شود 5 سال که حسرت دوری از خانه دوست، آزارم می دهد...

پ.ن2: عمره تعلیق شد، اما مصمم هنوز می خوانم اللهم ارزقتی حج بیتک الحرام..

عیدتان مبارک. ان شاء الله پیامبر مهربانی ها، لطفش را شامل حالتان کند و شب مبعثی در جوارشان تنفس کنید.


نگاشته شده در شنبه 26 اردیبهشت 1394 ، 01:35 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 1 نظر

سفر من الخلق الی الحق2

11)بستنی

خدا خیر دهد بانی‌اش را... روز اول، بعد افطار بستنی‌ها عجب چسبید.


12)نقطه صفر

اعتکاف، روز و شبت را جابجا می کند، اول شب کیلومترت را صفر می‌کنی و انرژی‌ات را جمع، تا سحر. هر چقدر بروی، استراحتگاه بعدی، سحر است. حالا حاج‌آقا که اول صبح دوم، تازه با انرژی رسیده‌اند به جمع معتکفین، و یحتمل از آن‌ها نیز انرژی مضاعف گرفته‌اند، بی‌خیال قنوت نماز صبح نمی‌شوند، همه دعاها را به نحو اکمل و اتم می خوانند، و توصیه رسول الله را هم که «مراعات اضعف مأمومین» هست را لابد فراموش کرده‌اند، نزدیک است چند نفری سقوط آزاد کنند که حاج آقا بالاخره با تکبیر، می‌روند سراغ رکن بعدی.

13)لنگ دراز

خدادادی‌است، خب چکارش می‌کرد. هر چند رفیق پشتی‌اش گفت بیا برعکس هم پاهایمان را بگذاریم، اما باز می‌ماند این چه تناسبی است، دوست‌اش پایش را که دراز می‌کرد نهایتاً تا وسط پای او می‌آمد، اما لنگ‌های درازش تا بازوی آن بنده خدا می‌رسید.

14) مزاحم

گفتند سه روز مهمانی خدا، خلوت و انس و ...
آن وقت نمی‌دانم این همه گوشی که زنگ می‌خورد و کلی لب‌تاب و تبلت چه می‌کرد آن وسط... احتمالاً نقش سیم‌چین بازی می‌کردند که مبادا سیم بعضی‌ها زیاد وصل شود و دیگر از ملکوت به ملک بر نگردد.

گوشی ام سه روز خاموش بود و فقط شب ها روشن می کردم. برای این برده بودم که بتوانم با خانواده در تماس باشم. همین...

15) غزه

«همه‌مون یه خوی اسرائیلی تو وجودمون هست، ببین اون بنده خدا رفته، از همین جا میشه خیز برداشت و رفت اونجا رو گرفت. مثل اسرائیل که همه جا دستشه و چشم دوخته به نوار باریک غزه!» تنگی جا خلاقیت‌ها را  بدجور به کار می‌انداخت.


16)بیدارباش

با صدای آرام شروع می‌شود، قرار است زنگ بیدارباش باشد... «به طه به یس، به معراج احمد، به قدر وبه کوثر، به رضوان و طوبی! بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق»

نتیجه‌اش معلوم است! همه مثل برق‌گرفته‌ها پریدند.


17)همه‌کاره

یک فضا اندازه یک سجاده مخمل... در اینجا هم باید می خوابیدیم، نماز می خواندیم، وسایلمان را می‌گذاشتیم و...
وسایلم را در کوله لب تاب گذاشته بودم، با اینکه خیلی پر نبود، اما جا زیاد می‌گرفت، مانده بودم چکار کنم، می‌شد بریزم داخل یک کیسه، اما خیلی ایجاد سر وصدا می‌کرد.

چفیه را درآوردم و ضروری ها را گذاشتم وسطش و چهار طرفش را گره زدم... کوله را هم گذاشتم تو جا کتابی‌ها...مثل اینکه هنوز هم چفیه خیلی به کار می‌آید.


تمام وسایلم، به جز لباس که در کوله ام بود. این سجاده را ده سالی است دارم و داستانش هم مفصل است.این چفیه هم سفر کربلا، آخرین سفرش بود و همانجا ماند... البته پتو و بالش هم داده بودند. صبح روز اخر گفتند جمعش کنید. این عکس روز آخر است.

18)باشگاه

«می گم پیشنهاد بدیم از سال دیگه جلوی مسجد، یکی دوتا دستگاه تردمیل و دوچرخه ثابت بذارن، واقعا تن آدم خُش می‌شه ها...»


19)رزق روزانه

رزق ممکن است مادی باشد یا معنوی... اینجا همه‌اش به تو می‌رسد... رزق‌های معنوی‌اش، جملاتی است از قرآن، و سخن بزرگان. رزق هر روز را که از میان دست خادم، می‌کشیدی بیرون، دقیقا جواب سؤالت بود. انگار برای تو نوشته شده بود.


20)مشکل استراتژیک

ظاهراً حل شدنی نیست، اولش قطع و وصل می‌شد، بعد رسید به سوت زدن و حالا آنقدر بلند بود که فقط می‌توانستی بجای گریه، دستت را بگذاری روی گوش‌هایت که خدایی نکرده بعد اعتکاف، نعمتی را از دست ندهی؛ انگار بلندگو، کلاً مشکل استراتژیک تمام برنامه‌ها است.

نگاشته شده در شنبه 19 اردیبهشت 1394 ، 09:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 4 نظر

کعبه مادر می‌شود

فاطمه جان! آرام تر، می‌دانم سخت است، سنگین است، اما باید صبر کنی تا این بار را بر زمین بگذاری.
شلوغ است، قدری آرام‌تر برو...
اصلا چرا آمده‌ای اینجا؟ کنار بیت‌الله... می‌دانم خدای واحد یگانه...
...
آرام؟ باشد... می‌دانم کسی ‌از ایمانت به او اطلاع ندارد. اینجا شده است مرکز بت‌پرستی، پر از مجسمه‌های ریز و درشت؛ اما الان در این ساعت، جای تودر بستر است، در انتظار مولودی که هر لحظه ممکن است قدم در این دنیا بگذارد.
همسرت، ابوطالب، کلیددار کعبه... فقط لازم است اراده کنی تا همه چیز برای ورود مولودت آماده شود. اصلا می‌دانی همه جا در جستجویت است؟
فاطمه جان! پس چرا هنوز ایستاده‌ای، برو... چشم انتظاراست، بیش از این منتظرش مگذار.
طواف؟ آن هم در این زمان،؟!  با این حال... نمی‌بینی مردم با چشمانی پرسش‌گر نظاره‌ات می‌کنند، نگاه‌ها آزارت نمی‌دهد؟ طعنه و کنایه مردم را نمی‌شنوی، نبینی شده‌ای انگشت‌نمای مردم؟ نمی‌خواهی خودت را از این مخمصه نجات بدی!
مطمئن باش، یقین کن، هر کجا باشی او یاریگرت است... فاطمه جان، تو را به جان... برگرد.
...
ببین! همین را می‌خواستی... بلند شو... التماس می‌کنم... می‌دانم سخت است، اما تو می‌توانی! می‌شود! تلاش کن... الان است که...
نشنیدی خدا به مریم (سلام الله علیها) چه گفت، مگر امر به خروج از معبد نکرد، مگر نگفت برو... مگر او برگزیده زنان نبود، مگر فرزندش بجز پیامبر خدا بود، حالا آنجا معبد بود و اینجا...
- یاللعجب! نگاه کن!
-امکان ندارد؟ مگر ... ابوطالب را خبر کنید.
*****
- ابوطالب؟ کجایی...ابوطالب....
- چه شده؟ همسرم را یافتید؟!
زبانش بند آمده بود... خیس عرق ایستاده بود روبروی ابوطالب... .
- خب! بگو...چه شده؟ نکند اتفاقی برای فاطمه...
- راستش...
- راستش چه؟ بگو...
- خودم دیدمش! خودش بود... نه خواب نبودم...
- خب! بگو چه شده؟ حرف بزن...
-  همسرت ...
- راست می‌گوید! ما هم دیدیم.
- آری، من هم همان جا بودم، مطمئن ام.
*****
ابوطالب بشتاب کلیدها را برمی‌دارد و به سمت کعبه می‌رود... مطمئن است مرد عرب دروغ نمی‌گوید... جایی را که نشان‌می‌دهند،  روی دیوار کعبه پیدا است.  یقین می‌کند که قبلا چنین نبوده.
- نمی‌شود! اصلا نمی چرخد...
- دوباره امتحان کن. شاید اشتباه کردی.
- نمی‌شود، این بار ، مانند این است که اصلا این کلید مال این قفل نیست.
اما...
نشد،
نمی‌شود،
قرار نیست بشود،
قرار نیست در این سه روز کلیدی در این قفل بچرخد،  قرار نیست احدی خلوت فاطمه را با معبودش برهم زند، قرار نیست... .
و بعد از سه روز! دوباره همان اتفاق، همه می‌بینند...دیوار از همان جا گشوده می‌گردد و این بار فاطمه دختر اسد و همسر ابوطالب، سرشار از رحمت خدا...
نه! تنها نیست... با فرزندش علی (علیه السلام)
نمی‌دانم این افتخار منتسب به علی (علیه السلام) است یا کعبه... کعبه مفتخر به مادری علیست ، یا علیست (علیه السلام) مدیون این رحمت الهی.
اما به یقین، اینبار نه فقط فاطمه، که کعبه نیز مادر می‌شود...

نگاشته شده در شنبه 12 اردیبهشت 1394 ، 15:36 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 3 نظر

سفر من الخلق الی الحق1

اعتکاف سفری است کوتاه از همین جا که هستیم، به سوی معبود، سه روز باشیم و خدا... یادمان باشه آن قدر بهمان نعمت داده که گاهی یادمان می‌رود که هست... سه روز دعوت اختصاصی برای صحبت‌های درگوشی.
1)دعوت
اتفاقی بازش کردم، مثل همه صفحاتی که هر روز باز می‌کنم، بی‌هدف، نا امید، می‌دانستم شرایط شرکت ندارم. اما این بار یک گزینه‌اش شامل حالم می‌شد. فرم را پر کردم و کلیک ارسال را فشار دادم. اول گفتند 30 فروردین اعلام می‌شود، بعد شد اول اردیبهشت و آخرش رسید به دوم اردیبهشت، نوشته بود به پذیرفته‌شدگان، پیامک می‌زنیم.
هر روز سایت را باز می‌کردم و بی‌نتیجه بود... روز دوم، اطلاعیه اسامی پشتم را لرزاند، برای من که پیامکش نیامده بود «این بار هم نشد! بازم نطلبید.» اسامی را باز کردم... اسمم بود، جزو لیست اصلی پذیرفته‌شدگان اعتکاف دانشگاه تهران.

2)اطلاع
هنوز نگفته بودم، گذاشتم وقتش برسد. یک روز بی‌هوا مادر پرسید و جوابم مثبت بود... اسم دانشگاه تهران که آمد، خواهرم از آن طرف جیغ کشید که «واقعا! دانشگاه تهران که فقط دانشجوهای خودشو ثبت نام می‌کرد...»

3)مقصد
روزشماری می‌کردم، به دوستانم نگفتم، جز چندتایی که اطرافم بودند... آماده شدم، روز پدر را جشن گرفتیم و مرا رساند در 16 آذر دانشگاه، ساعت 11 بود. مادر و پدر التماس دعایی بدرقه‌ام کردند و رفتم داخل، اسامی که چک شد، شماره 252 را دادم دستم... جایی که خدا برایم نگه داشت تا سه روز در محضرش باشم، بی‌واسطه.

4)انتظار
پیامک را دیدم، نیم‌ساعت پیش خواهرم فرستاده بود: «زنگ بزن فلانی، کارت دارد...» زنگ زدم، چندسالی بود که توفیق اعتکاف دانشگاه تهران را داشت، دیگر اسمش را نمی‌نوشتند. مانده بود پشت در که ببیند اذن دخول می‌دهند با نه. آمار داخل را می‌خواست که هنوز جای خالی هست یا نه؟!
یک ساعت دیگر دوباره خبر گرفتم، هنوز پشت در بود... ساعت 2 و نیم از جایم بلندشدم که بروم تجدیدوضو، برایم از ته مسجد دست تکان داد، رسیدم به او، بی‌مقدمه در آغوشم زد زیر گریه :«اگر نمی‌شد، چی کار می‌کردم!»

5) تا آسمان

دست‌های خدا بودند که دور تا دورمان را گرفته بودند و ما نشسته بودیم میانشان. انگار همه دعاها را از روی زمین برمی‌دارد و با خود به آسمان می‌برند، ستون‌های قرآنی مسجد دانشگاه، دقیقاً همین حال خوب را دارند، ستون‌هایی که اگر امتدادشان بدهی، می رسند به یک نقطه، عرش خدا.

6) شهادت

روز اول است و شروع اعمال... نوحه بیدارباش را می‌گذارند پشت بلندگو... «امروز شهادت امام پنجمه، دل‌ها رو روانه کنیم به سمت مدینه...» یعنی یک عدد مولودی میلاد مولا پیدا نمی‌شد؟! یکی نیست بیاید و ثبت کند در حافظه علم منطق، چه کسی گفته «جمع نقیضین محال است!»

7) راه سپید

فقط مال روز اول بود، پارچه سفیدی که حکم راه را داشت برای عبور و مرور، از عصر همان روز، مجاورین، کم کم، عرصه را بر عابرین تنگ کردند. ساعت‌های خواب که باید مثل بقیه جاها، مواظب بودی که به دست و پایی نخوری.

8)بدیهی

به نظرتان آدم اولین کاری که وقتی از خواب پا می‌شود، انجام می‌دهد، چیست؟! بله... با تشکر از مدیریت مسجد که یک ساعتی را هم که در قسمت خواهران بود، نقش دکور داشت و خراب بود، هر وقت بیدار می‌شدیم، باید در به در توی یک‌وجب جا، دنبال ساعت مچی و موبایل می‌گشتیم تا ببینیم چند ساعت را در خواب غفلت بودیم.

9)دعای همیشگی

روز اول خوب بود، هنوز بدن‌ها مقاومت داشت برای کمر راست کردن. اما از روز دوم، یک دعا، به جمع دعاهای ثابت اضافه می‌شد : «اللهم ارزقنا دیوار، ستون، پشتی...»

10) مخابره تلفنی

عصرها که می‌شد زنگ می‌زد دفترشان و چند صفحه گزارش صبح را تلفنی دیکته می‌کرد. خبرنگار بود، اما نمی‌دانم پس حکمت خلق لب‌تاب و تبلت و غیره پس چیست!

1- 40 برش از اعتکاف رجبیه سال گذشته که برای همایشی نوشتم که کلا از صفحه روزگار محو شد! :)؛ ماند یادگاری در اینجا به عنوان سومین سفرنامه غیر حجازی...
2- و نمی دانم چه حکمتی که دقیقاً اولین قسمتش روز اول اعتکاف بر روی صفحات مجازی نقش بست. برای همه آن هایی که دلشان با معتکفین است و سودای هوای دوست دارند.
3- کاش روزی حاشیه نگاری کنم اعتکاف حرم امام رئوف که امسال فقط مردانه است، مسجد حضرت پدر، مسجد حضرت خاتم و منتهای آرزویم اعتکاف در حریم امن الهی...
4- خوشا بحال آنانی که از امروز در حریم امن الهی اند... کاش ما جاماندگان را هم دعاگو باشند.

نگاشته شده در شنبه 12 اردیبهشت 1394 ، 09:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 1 نظر

در سرزمین آفتاب5

یکشنبه 94/1/2

  • ساعت 12، می شود یک، امشب ساعت ها یک ساعت جلو می رود. گوشی محترم هم اتوماتیک این کار را انجام می دهد. سال اول کلی گیج شدم و مدتی طول کشید تا فهمیدم چه اتفاقی افتاده. تا دو تقریبا بیدار می مانم. 2 تا 3و نیم می خوابم. ترجیح می دهم اول وسایلم را ببندم و بعد بروم حرم تا هر زمانی که بشود.
  • لباس مشکی ام را برای همین امروز آوردم. امروز اول دهه دوم فاطمیه است... یادش بخیر، دقیقا ده سال پیش، چنین روزی مدینه بودم. سال 84... اجرک الله یا بقیة الله فی مصیبة جدتک فاطمة الزهراء (سلام الله علیها)
  • برای طلوع آفتاب حرمم. اسکناسی را که یکی از فامیل داده که در ضریح بیندازم را می اندازم. تقریبا لورده می شوم. خیلی شلوغ است.
    دعای امین الله و جامعه را به زیارت خاصه حضرت، ترجیح می دهم. یادم می آید که اولین بار در حرم حضرت پدر خواندم: السلام علیک یا أمین الله فی أرضه و حجته علی عباده السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا...
  • امروز تولد «محمدحسین» و «فاطمه معصومه» است. بچه های دوتا از دوستانم. به نیابت از خانواده شان و هدیه تولد عزیزشان، برای هر کدامشان، یک امین الله می خوانم. ان شاءالله سالم و صالح زیر سایه پدر ومادر بزرگ شوند.
  • پاتوقم صحن انقلاب بوده تا حالا، روبروی در چوبی کنار ورودی مقبره شیخ حر عاملی. خیلی نمای خوبی است. اما امسال، خیلی سر نزدم. نیم ساعتی را خلوت می کنم گوشه صحن... صحنی که کم کم دارد می شود صحن خواهران. ورودی های حرمش که تمام برای خواهران است و نماز هم...
  • کمی خسته ام. می رسم سر ایستگاه ماشین های جابجایی زوار (یکسری ماشین های کوچک در حرم حرکت می کنند برای جابجایی زوار در صحن جامع، یک خط از صحن جمهوری می رود باب الجواد، و خط دیگر از صحن آزادی می رود باب الرضا. برای سالمندان و کم توانان.) ایستگاه خلوت است و جز 4، 5 نفر کسی نیست، پیش خودم دو دوتا چهارتا می کنم که ماشین هم می رسد. می پرم بالا... با خودم طی می کنم که اگر پیرزن، پیرمردی امد، پیاده شوم که ماشین با همان 6 نفر راه می افتد. منظره جالبی است... هر چند سرعت ماشین ها، آنقدر آهسته است، و وقتی سواره ام، فکر می کنم قدم های پیاده سریع تر از ما حرکت می کنند. دم باب الجواد پیاده می شوم...
  • برای ساعت 10 می رسم هتل، همه خوابند. با مادر می رویم صبحانه. صبحانه ام تمام می شود، قصد حرم می خواهم بکنم که خوابم می برد تا 12.
  • اول نماز ظهر، می رسم حرم. نماز ظهر وعصر را با ظهر امام می خوانم و نماز عصر را ، نماز قضا می بندم. سنت خواندن زیارت امین الله بعد نماز های جماعت، خیلی کار خوبی است.
  • به محدثه زنگ می زنم که اگر هست ببینمش. صدایش از جاده به گوش می رسد... رفیق مشهدی ام را هم خیلی دلم می خواست می دیدم، اما معلم است و اعتکاف آموزشی دارند ایام عید... 8صبح تا 8 شب. روز اول هم که تنها روز فروردین هم که تعطیلی شان بود، کار داشت... نشد که بشود.
  • در راهِ رفتن به صحن آزادی، خواهر و همسرش را می بینم که غذا حضرتی گرفته اند ومی روند هتل... می گویم زیارت آخر است و همان حدود 4 و نیم بر می گردم.
  • در محاسبه وجوهاتم به نتیجه نرسیده ام. واقعا یادم نمی آید کدام را از کدام پول خریدم. نهایتا طبق رویه سابق حساب می کنم و می روم دفتر وجوهات می پردازم. اینکه از هر درامدی که کسب کرده ام، یک پنجم بدهم، نه از مازاد. آخر نه اینکه منبع درآمدی ام مشخص نیست، و یکسری اش هم عیدی و نفقه است که خمس ندارد، همه چیز قروقاطی می شود که چی را از کدام پول گرفته ام وقس علی هذا. پول را که می دهم، شانه هایم سبک می شوند، مهم نیست که الان حسابم خالی شد، مهم این است که حسابم با آقایمان صاف شد.
  • باز هم راه کج می کنم همان گوشه دنج طبقه پایین. دختر جوانی آنجا نشسته، ده دقیقه نشده، بلند می شود و می رود.  بوی قورمه سبزی می آید. حدس می زنم که غذای امروز حرم، قورمه سبزی است. می نشینم سر دعا و نماز. ساعت سه ونیم است که قامت می بندم. 4 شده، باید سریع تر وداع بخوانم وبروم. دختری می آید جلو، خدا قوتی می گوید؛ بنده خدا منتظر ایستاده که نمازم تمام شود و بپرسد چادر لبنانی ام را از کجا خریده ام.
  • می روم روضه، استودعکم الله و استرعیک و اقرأ علیک السلام... آقا جان! خیلی کم بود، خیلی... بعد یکسال نیامدن....
  • صحن ها را به دو پشت سر می گذارم... برای 4:40 هتلم. ناهارم را می خورم. ساک ها هم که بسته است.
  • 5 اماده ایم برای حرکت؛ خود هتل ماشین دارد. 5:30 راه آهنیم وحالا 2 ساعت فرصت داریم... کمی گشت می زنم. یک پریز توی راه آهن پیدا می کنم وگوشی ام را می زنم شارژ... مصلای راه آهن را بازسازی کرده اند و جای تر وتمیزی شده. سفره هفت سینش هم قشنگ است... یک لوکوموتیو که هر واگنش، یکی از سین ها را دارد.

  • نماز مغرب را فردا و عشا را جماعت می خوانم. قطار را اعلام کرده اند... این بار سالن 4، کوپه 6.
  • پدر می آید چمدان را بیندازد بالا که دستش پیچ می خورد.
  • بی خیال شام. تجربه رفت، کافی بود. فیلم هم «معراجی ها» گذاشته اند. برای نماز مغرب توقف دارد. بعد نماز، نیم ساعتی فیلم می بینیم و می خوابیم...
  • قطار خیلی توقف دارد. خیلی... راحت می خوابیم. :| از مهماندار که جویا می شویم، می گوید به خاطر قطارهای فوق العاده است. (یعنی از مواردی است که دلم می خواهد جفت پا بروم توی صورت... اخر هر سال همین است، ولی امسال، توقف قطار خیلی بالاست.)

دوشنبه 94/1/3

  • نماز صبح را ایستگاه فریمان می خوانیم.
  • 8 شده و هنوز به ورامین هم نرسیده ایم. ساعت ده ونیم، با سه ساعت تاخیر می رسیم تهران... 3 ساعت!!!!!!!!!!!!!!!!!
  • امروز روز سوم فروردین است. دومین روز فاطمیه... هوای تهران چقدر تمیز است. خیلی زیااااااااااااااد.

نگاشته شده در شنبه 5 اردیبهشت 1394 ، 09:00 | به قلم سنا بانو | چاپ مطلب 4 نظر