⠀

⠀

پدر، عشق، پسر (1)

سخن آخری که اول می‌زنند (مقدم نوشت)

از حرم تا حرم، گفته‌اند 90 کیلومتر است، مسافتش مهم نبوده و نیست، اگر بجای 90 کیلومتر، 900 کیلومتر هم بود، باکی نبود... شاید نه 3 روزه، 30 روزه می‌رفتیم. و شاید نه با یک کوله‌پشتی، با کوله بار؛ اما آدمی در این سفر هر چه سبک بارتر برود، به نفع خودش است، انگار سفر آخرت است، چه اینکه در سفر آخرت، به اندازه همین کوله پشتی حداکثر 60 لیتری هم بار نمی بریم.

و هر چند شاید نامه اعمال خیلی سنگین‌تر از این کوله 60 لیتری باشد، آن وقت که می‌اندازند بر گردنت و همه کارها را می‌نویسند، ریز به ریز، بخش به بخش، ثانیه به ثانیه... و دلم خوش است به تمام وعده‌های الهی، همه مقاطعی که می‌گوید: برو از نو شروع کن... و الان یک ماه است از نو شروع کردم... اما همین یک ماه هم... استغفرالله ربی و اتوب الیه...

خیلی دنبال اسم بودم برای سفرنامه‌ام، اول خواستم بگذارم هفت شهر عشق[1]، اما خاطرم آمد از هفت شهر عشق، هنوز به دومقصد آخر نرسیدم، سفرنامه با این نام باشد برای وقتی که رسیدم به دو شهر آخر... آن وقت اول سفرنامه می‌نویسم: «این بار هفت شهر عشق را گشتم، نه با عطار که اولین قدم‌هایم را در مشهدالرضا گذاشتم، و آموختم هر چه در این آب و خاک داریم گوشه چشمی از عنایات امام رئوف است، با ابراهیم (علیه‌السلام) تا مکه رفتم، با پیامبر راهی یثرب شدم، اذن نجف را از حرم سیدالکریم گرفتم و هم قدم جابر رسیدم به کربلا... »

بعد خواستم بگذارم هم قدم زینب... دیدم ادعای همقدمی با بانوی صبر سخت است و در توانم نیست، چه اینکه بانو به سمت دارالعماره کوفه برده می‌شد و مسیرش عکس مسیر ماست... هر چند قدم به قدمش را با یاد بانو گام برداشتم.

و سرانجام
می‌نویسم «من الحرم الی الحرم»،
از حرم خون خدا تا حرم خون خدا «یا ثارالله و ابن ثاره...»،
از حرم پدر تا حرم پسر،

و 90 کیلومتر مسیر عاشقی... بین پدر تا پسر... پدر، عشق و پسر[2]

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1]. عجیب است تعداد شهرهایی که معصومین در آن مدفونند را اگر با شهر مکه حساب کنیم، می شود هفت شهر... مکه، مدینه، نجف، کربلا، کاظمین، مشهد و سامراء.
[2]. نام کتابی روان، زیبا وخوب از «سید مهدی شجاعی» روایت شهادت حضرت علی اکبر (علیه السلام)


کبوتر دل من بی‌قرار می‌چرخد

اول محرم 1347، 22 مهرماه 1394

محرم که شروع می‌شود، کبوتر دل راهش را جدا می‌کند و بال می‌کشد تا حرم حضرت ارباب... همانجا کنار گنبد آقا می‌نشیند به انتظار که تذکره کربلا را می‌گیرم و راهی می‌شوم یا نه...

از شب اول محرم، پای ثابت دعاهایم می‌شود: اللهم ارزقنا زیاره الحسین (علیه السلام) و ته دلم خوش است که پارسال رفتم، و امسال حداقل درگیر اجازه‌اش نیستم، اما دستگاه حضرت ارباب، ساز وکار خودش را دارد، لحظه آخر ممکن است به هر دلیل خط بخورم از صف عاشقان...

امسال محرمم بارانی تر از سال قبل است، داغ فاجعه منا خصوصاً استاد، فقط با گریه‌های محرم کمی آرام گرفت... خدا آل الله را قله غم و ماتم ومصیبت گذاشت تا ما یاد بگیریم، تحمل کنیم، صبر کنیم.
شب اول،
دوم،
سوم،
چهارم،
پنجم...
خدایا امسال اگر قسمتم نکنی همین جا تلف می‌شوم... مگر می شود روز اربعین بمانم تهران، وقتی سال قبل کربلا بودم...
 و چقدر خوب که هیأت تا شب هفدهم برقرار است و مرکبم جور...

پیشنهادها یکی یکی می‌آید روی میز:
امسال حج وزیارت کاروان نمی برد، قیمت کاروان‌ها سرسام آور رفته است بالا... سال پیش حدود 1 تومان و امسال 2 تا 2و نیم. بلیط دولتی است 900 تومان است و آزادش معلوم نیست آخرش چند می‌شود. گفته‌اند امسال نظارت می‌کنند قیمت‌ها از قیمت مصوب بالاتر نرود. تأکید بر گرفتن ویزا و اینکه بدون ویزا اجازه ورود نمی‌دهند...

و هر چه می‌گذرد، خبرها داغ‌تر می‌شود، قیمت‌ها بالاتر می‌رود، صف‌ها طویل‌تر می‌شود، تلاش‌ها بیشتر می‌شود...
امسال از گروه 5 نفره سال گذشته، سه نفر باهم هستیم، سه عزیز دیگر که سفر اولشان است و یک تازه عروس و داماد که معلوم نیست آخرش با ما می‌آیند یا نه...

ما 8 نفر، خیلی امسال دنبال ویزا، بلیط، کاروان و جا گشتیم:
اول یک کاروان بود که دو روز بعد از اتمام مهلت، رفتیم ثبت‌نام که گفتند مهلت تمام شده؛ بعد از ناامیدشدن از یافتن کاروان، با تأخیر ثبت‌نام کردیم، می گذارند ما را ته لیست ذخیره‌ها؛ یکی از همسفرها گفت نمی‌آید؛ از همان کاروان زنگ می زنند که 4 نفر جا داریم... :| خب چه جوری 7 نفر را بکنیم 4 نفر؟! آخرش تازه عروس و داماد گفتند نگران ما نباشید، خودمان می‌آییم. می‌شویم 5 نفر؛ گذرنامه‌ها را می‌دهیم برای ویزا، گذرنامه را همین امسال عوض کردم. اولین ویزا، روی صفحه 6 جا خوش می کند، روی عکس آرامگاه حافظ.[3] پیگیر بلیط، قیمت‌های فرودگاه امام حدود یک ونیم است، آخرش یک بلیط پیدا می‌شود رفت از اصفهان و برگشت به تهران، حدود یک و 200. استخاره‌اش خوب است، اما دل مادر راضی نمی‌شود. چند بار با خواهر حرف می‌زنم، می‌گوید: «کی می‌رسی خونه، برو  بامامان حرف بزن.» امامزاده صالحم، با مامان حرف می‌زنم و راضی می‌شوند. زنگ می‌زنم که بگیرید. دارم از بازارچه کنار حرم بیرون می‌آیم، زنگ می‌زنم: «چه خبر؟» بلیط تمام شده بود. مستأصل می‌ایستم روبروی گنبد فیروزه‌ای آقا، دلم گرفت که من اینجایم و اینجوری کار گره خورده: «آقا جون! برا دل خودمون می‌ریم، قبول، اما می‌خوایم بریم زیارت جدتون، نمی‌خوایم بریم تفریح که... من اینجام، اونوقت اینجوری سفرمون بره روی هوا؟! انصافه؟!»

چند روز می‌گذرد، حتی به فکر می‌افتم یک کاروان دیگر پیدا کنم که کمتر بشویم، نیست... با کاروان زمینی هم مادر راضی نمی‌شوند.

22 آبان را آیة الله سیستانی، روز آخر محرم‌الحرام اعلام می‌کنند و با این حساب به تاریخ عراق، اربعین می‌شود 5 شنبه 12 آذر و همه کاروان‌ها تا آن روز، روی اربعین بودن چهارشنبه حساب کرده بودند وخیلی‌ها برای همان پنج شنبه 5 آذر، بلیط برگشت گرفتند.

همان کاروان اول، زنگ زد و گفت یکسری انصراف دادند، می‌آیید؟! دوباره شدیم 6 نفره وبالاخره اسم نوشتیم. به تاریخ 24 آبان ماه 1394... و حالا دوستی زنگ می زند که کاروانمان 5 نفر جای خالی دارد.

و حدود ده روز فرصت است تا پرواز...

پارسال در پیاده روی خیلی یاد دو نفر بودم، اولی که امسال با همسرش قرار است بیاید و دومی، سه‌شنبه زنگ می‌زند که پنج شنبه با یک کاروان راه می‌افتم. چقدر خوشحالم برای هر دویشان؛ دفترچه پارسالم را در می‌آورم که ببینم جای یادداشت دارد یانه، زهی خیال باطل، فقط به اندازه سه چهارصفحه‌اش خالی مانده، اما یک اتفاق جالب، تمام تجربیات و نکات سفر را ته دفتر یادداشت کردم. مرورش خیلی خوب است، کلی‌اش یادم رفته بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[3]. در جهت بالا بردن ضریب امنیت و سخت کردن کار جاعلین، دیگر تمامی صفحات گذرنامه شبیه هم نیست، بلکه بر روی هر دوبرگ روبروی هم، عکس یکی از بناهای مهم ایران نقش بسته، از حرم امام رئوف شروع می شود وبرج آزادی ختم...

[4] مسابقه ای که سال گذشته برگزار شد، اوایل محرم امسال برنده هایش را شناخت، قبل اربعین زنگ زدند که آدرس بدهید تا جوایز را ارسال کنیم، این شنبه رسید.

الی طریق الکربلاء8

دوشنبه 93/9/24
  • این بار چندساعتی را مهمان حرم حضرت پدرم.
  • از ایوان نجف آغاز می کنم «ایوان نجف عجب صفایی دارد» عجیب، عجیب... حیف که تمام کاشی های طلایش خراب شده، کهنه شده، کاش بازسازی شود.

    فقط همان مصراع اول، مصراع دومش را نیستم... حرم حضرت پدر، خیلی غریب بود. کوچک...
        
  • ساعتی در روضه منوره شان. زیارت مطلقه، حال و هوای خودش را دارد، تا به حال سراغش نرفته بودم. از ورودی نجف، دعا دارد و قدم به قدم تا روضه... و من بی اذن آمده ام تا روضه و تازه کتاب دعا باز می کنم و شرمگین می شود که آداب حرم علوی را بجای نیاوردم.
  • در زیارت مطلقه، درست در همان جایی که دلت برای حضرت ارباب، تنگ می شود، وسط زیارت نامه، نوشته «پس ضریح را ببوس و پشت به قبله بایست و رو به جانب قبر امام حسین (علیه السلام) کن و بگو: السلام علیک یا اباعبدالله...»
  • چقدر اینجا غریب است، چقدر کوچک است، چقدر مظلومند... اینجا حرم بابای همه امت است. اما حتی خادمینش هم در این ایام شلوغ، از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کند.
  • این بار تمام قد، در آغوش پدر، جای می گیرم. «بابا! ما تحمل غم دردانه ات را نداشتیم. کربلا سنگین بود، سخت بود، خدا به عمه جانمان صبر دهد، ما بعد 1400 سال، آن هم نه در عاشورا، بل در اربعین، نتوانستیم غم حضرت عمه را سبک کنیم، شرمنده ایم پدر! غم کربلا، صاحبی دارد که فقط او توانش را داشت. عمه جان، ببخش که باز هم این ماییم که باید از غم حضرت ارباب، با تو سخن بگوییم و تو اشک از چهره مان بزدایی»

    البته اینقدرها هم خلوت نبود... اکثراً هم ایرانی بودند. سه، چهار ردیف آدم دور ضریح بودند... برای لحظاتی، تمام قد خودم را گذاشتم در آغوش حضرت پدر.
         
  • چقدر دلم می خواهد، سر یکی از تاک های ضریحتان را بگیرم و با خود ببرم تا خانه. تا هر وقت دلتنگتان شدم، از همان تاک، خودم را برسانم در جوارتان و در حرمتان آرام گیرم.

    به قول عزیزی، در حرم حضرت پدر،«همه چیز را نقش تاک و انگور زده اند، و گمانم این یعنی: مستی تمام عالم
    از اینجا نشأت گرفته» و این خوشه های تاک، سراسر هستی را تسخیر کرده.

    عکس ها را گونه ای چیدم که تقریبا تمام نماهای مختلف ضریح دیده شود. ضریح تاک نشان حرم حضرت پدر
       
  • نماز صبح را هم می خوانیم...
  • هتل، خواب، و صدایم که می رود تا دیگر در نیاید؛ صبحانه...

    صبحانه، روی اجاره اتاق بود. و زحمت گرفتنش را آقایان کشیدند و ما بیشتر خوابیدیم.  یک صبحانه در آرامش کامل، شکر.
        
  • و مادر زنگ می زند و خبر پرواز عزیزی را می دهد که ساعاتی دیگر تا خانه ابدی، بدرقه اش می کنند؛ «انا لله وانا الیه راجعون» و شاید تعبیر خوابی که شب گذشته، همسفر دید...
  • و وداع با همسفری های عزیز که بلیط شان زودتر از ماست. ساعت یک ونیم.
  • تخلیه می کنیم. حالا 9 ساعتی زمان داریم تا پرواز...
  • صف کناره بازار، نزدیک بیت عالم بزرگ عراق، جلب توجه می کند. اکثرا روحانی اند و طلبه... شاید آقا، امروز اذن ورود داده اند؟!
  • و عکسی در مقابل باب القبله حرم حضرت پدر، با همین دوربین های فوری.
  • نماز و حرم که البته به در بسته می خوریم و در همان لحظات، می شوم مترجمی دست و پا شکسته بین دو دختر نوجوان عراقی و افغانی ساکن ایران.
  • و چند عکس بعد از نماز با ایوان حرم حضرت پدر؛ می رویم ابتدا عکس های باب القبله را می گیریم و بعد می رویم سراغ «و ذروا البیع»، خرید تبرکی برای اهل خانه.همین 4 قلم جنس، 3 ساعتی وقت می گیرد، از اواخر راه، دیگر پاهایم یاری نمی کند. بر می گردم در همان باب القبله، به انتظار همسفران.
  • ورودی باب القبله، بلندگویی دارد برای اعلام گمشدگان و قرارها و معمولاً به زبان فارسی؛ هر اعلام را با «یاعلی» ختم می کند.
  • تماس با «ابومرتضی» برای اینکه بپرسیم کی می آید دنبالمان، قرار می شود بعد از نماز مغرب و عشاء.
  • همسفری، از فرودگاه خبر می دهد، همه چیز عادی است و عجله نکنید برای آمدن... همان سه ساعت قبل پرواز راه بیفتید، کافی است.
  • «کباب ایرانی» نجفی را هم نوش جان می کنیم، در مطعمی که اگر در ایران بودیم، حتی نگاه چپ هم به آن نمی کردیم. پرسی، 5000 دینار؛ بدون پلو خواستیم. حتی در رستورانشان هم غذای بدون چلو را فقط با بشقاب سرو می کنند، بدون کارد، چنگال، قاشق. :|

    کباب تا آنجایی که ما می دانیم، غذای سنتی ایرانی است. سرو کباب، صرفاً با بشقاب. البته خوشمزه بود.
       
  • یعنی اینجا سیاست های غلط اقتصادی روی اعصابت رژه می رود. کشوری که از لحاظ اقتصادی، صنعتی، حتی شهرسازی به مراتب عقب تر از ماست، وارد که شدم، یاد ایران قبل از انقلاب می افتادم و تنها چیز متمدنش، ماشین های آخرین مدل است در کوچه های خاکی، آن وقت ارزش پولشان، سه برابر ماست!هر 1000 دینار عراقی، سه هزار تومان است...
  • قرار را می گذاریم بعد نماز؛ باب القبله... این دومین نماز جماعتی است که اقامه می کنم. یکی نماز صبح و دیگری نماز مغرب. کنار فرش ها، خودمان را جا می دهیم. صحن ها دیگر ظرفیت ندارند. دریغ از یک خادم برای مرتب کردن صفوف.
  • بعد نماز مغرب، سریع، نماز لیلة الدفن می خوانیم برای مرحوم تازه گذشته... نماز عشاء، زیارت وداع و تمام!
  • هتل که می رسیم، ابومرتضی آمده، بارها را جابجا می کنیم وراه می افتیم. ترافیک ورودی فرودگاه سنگین است. ساعت از 7 گذشته که می رسیم به فرودگاه.
  • ابومرتضی، علاقه دارد سر بحث را باز کند، همسفرها که خیلی عربی بلد نیستند و حقیر هم که فقط کمی بیشتر بلدم، صدایم در نمی آید. یکی دوبار با همان صدایی که از ته چاه در می آید، جواب ابومرتضی را می دهم. پیشنهاد می کند برویم صیدلیه و «شراب»، «مشروب» بگیریم. مدتی می گذرد تا بفهمم منظورش، این است که از داروخانه، شربت بگیریم. (شراب و مشروب در عربی به معنای دارو و همان شربت است. ولی ما به معنای سکر، استفاده می کنیم.)
  • ورودی فرودگاه، به قاعده حداقل یک ساعت، ترافیک آدم است. «ابومرتضی» با یک پلیسش دوست می شود و ما را ضرب الأجل، عبور می دهد...
  • 3 ایست کنترل بلیط دیگر را هم رد می کنیم. پلیس های زن چاق عراقی در کنار پلیس های مرد، دم همه گیت ها هستند. با مقنعه های صورتی چرک و یونیفوم کت وشلوار پلیسی.
  • دختری ایرانی، روی ویلچر نشسته، وقتی می بیند دیگر توان ایستادن ندارم، پیشنهاد میدهد از ویلچر استفاده کنم. اما ترجیح می دهم با پای خودم که آمده ام، با پای خودم باز گردم.
  • 20:17، بالاخره وارد سالن ترانزیت می شویم. یک لیوان آب گرم، کمی صدایم را باز می کند.
  • و بالاخره حدود 20 دقیقه مانده به پرواز، کانتر پرواز ما، باز می شوم. دو قدم بیشتر نیست تا هواپیما. سوار می شویم.
  • این بار ردیف وسط و فشردگی بیش از حد صندلی ها، حتی همدردی مهمان دارها را هم برمی انگیزد.
  • خواب، تنها چیزی است که نیاز دارم. از هوش می روم. صندلی جلویی، کمی داده است عقب. زانوی پای راستم، اذیت می شود. اگر تذکر همسفر نبود درباره جانباز بودنشان، لحظه ای در تذکر دادن، درنگ نمی کردم.
  • هر چند در تیک آف، تأخیر داشت، اما این بار پرواز، یک ساعته می نشیند...جلوتر از همسفرها، راه می افتم تا کندی قدم هایم، معطلشان نکند. خروجی ترانزیت، به هم می رسیم.
  • بعد ما پروازی از احتمالاً دبی می نشیند. چندین پرواز از نجف با تیپ های مذهبی، چادری و این مسافرین، بدجور توی ذوق می زنند با این سر وشکل، با موهایی که نصفه شبی درست کرده اند، کروات های آن چنانی و...
  • مهر ورود به تاریخ 93/9/24 می خورد.

    بله، این صفحه آخر گذرنامه است و آنقدر سفر نرفته ام با این گذرنامه که حتی مهر ورود وخروج آخرین سفر، در صفحه قبل ترش بخورد؛ و احتمالاً اخرین سفر است با این گذرنامه. 4، 5 ماه دیگر اعتبار دومین گذرنامه ام تمام می شود. با صفحاتی تقریباً خالی. یک عمره در 5 سال پیش و همین سفر.
        
  • یک لحظه پدر را می بینم که از پله برقی های مشرف به خروجی سالن ترانزیت بالا می رود، به امید دیدنمان. ذوق دیدار پدر، انرژی ام را چند برابر می کند.
  • پله های برقی، کوله ها که الحمدلله سالم رسیدند... و آغوش گرم مادر و پدر... لحظاتی در آغوش بابا درنگ می کنم. «بابا! جایت خالی بود... خیلی»
  • خستگی از سر و کوله مان می بارد. دلمان خانه می خواهد و آب داغ و خواب، اما دلم نمی آید پیشنهاد مادر را که مهمانشان شویم به صرف چای و کیک را رد کنیم.
  • نیم ساعتی کافی شاپ فرودگاه امام، میزبانمان می شود.  به صرف مروری کوتاه بر خاطرات سفر، هر چند از تعریف و همراهی، باز می مانم با صدایی که تصمیم گرفته فعلاً در نیاید.
سه شنبه 93/9/25
  • و حدود 12 بامداد، بعد از رساندن همسفرها به خانه شان، وارد خانه می شوم...
  • دوتا لیوان چهار تخمه برای صدای گرفته، چک کردن ایمیل ها، وبلاگ، نماز، حمام و خواب...
  • این بار خوابش از سفر بیت الله، کوتاهتر بود... دو شب، شهر حضرت پدر ویک شب، همجواری حضرت ارباب... و 4 شب «الی طریق الکربلاء»
اللهم ارزقنا زیارة الحسین فی عامی هذا وفی کل عام وشفاعة الحسین فی الأخره