X
تبلیغات
نماشا
رایتل

ســـــــــــــــــــــــــــر آغاز

  بسم الله...


  وقتی قرار است اینجا سلامی باشد به پیامبر اعظم
  وقتی قرار است صدای قدمهای رسول خدا اینجا شنیده شود...
  وقتی قرار است از اینجا بتوانی بوی مدینه را حس کنی...

  قرار نانوشته ای گذاشته می شود که روز میلاد خاتم النبیین، اینجا! آغاز گردد...  
  وقتی بر مدینة النبی وارد می شوی، اوست که آغوش می گشاید و می توانی خودت را در آغوشش رها کنی...

  او میزبانی اش را تمام می کند... 
  «سرزمین مناره ها» قرار است آینه شود که میزبانی او که رحمة للعالمین خوانده می شود را بنماید، هر چند کم و به وسعت همان یک آینه کوچک...

  لیس الانسان الا ما سعی

  وسعت آینه هر چند کم، کسی سرزنشش نمی کند...کوچکی آینه تقصیر او نیست، هر چیز در برابر تلالو او، ذره ای بیش نیست...


*  مناره ها از راست به چپ: مسجدالحرام، شجره، جعرانه، خیف،  حدیبیه،  جحفه، مسجدالحرام، مسجدی بین راه، مسجدالنبی، قبا،  جبل الرحمة (عرفات)،  مباهله،  مشعر، ذوقبلتین


*شهدا از راست به چپ:

شهید حاج علیرضا برادران، عکاس خبرگزاری فارس، شهید رسانه ( درسقوط هواپیما C-130) همسفرم بودند در اولین سفر.

شهید دکتر حاج ناصر قربان نیا، استاد دانشگاه، شهید منا، استادم هستند

شهید مهندس حاج عمار میرانصاری، شهید منا، نسبت خویشاوندی و بیشتر از آن، دوستی مرا با خانواده این شهید پیوند داده.


*این پست همیشگی وبلاگ است، پست های جدید از زیر این پست شروع می شوند...

*پیوندهای روزانه، ثابت نیست و خاک نمی خورد. هر  وقت مطلبی مرتبط و جالب پیدا کنم، به ابتدای لیست اضافه می کنم.

نگاشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 ، 07:41 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 30 نظر

مناره نهم: عطش

همان روز شهادت، دوشنبه 1388/9/3

نماز ظهر را به جماعت اقامه می کنم و به دلیل عدم اتصال، دوباره به فرادا می خوانم. (1) خستگی، گرما، گشنگی و بیش از همه تشنگی دیگر رمقی باقی نگذاشته بود. انگار عطش تمامی ندارد، هرچقدر هم آب می‌خورم، بی‌فایده است، باید از این گرماخلاص شوم. ازسمت مسعی می‌آیم بیرون تابه اتوبوس‌ها برسم، خوشحالم حداقل دراین ساعت، اتوبوس‌ها خیلی شلوغ نیست وراحت تاهتل می‌روم. اگر از تحت الجسر بروم، فقط ماشین شخصی است وهزینه دارد. از سعی عبورمی‌کنم، به انتهای شعب ابی‌طالب (2)که می‌رسم، اتوبوس نیست. حتی انتظاماتش هم نیستند. انگار از اول هم نبوده. هیچ چهارچرخه‌ای هم برای سوار شدن وجود ندارد. همه پیاده راه افتاده‌اند تا ازتونل‌ها عبورکنند. کار دیگری نمی‌شود کرد. تمام امیدم، ناامید می‌شود. کشان کشان قدم برمی‌دارم. تونل‌هایی که انگار هیچ راهی به بیرون ندارند. مسیری که وقتی سواره طی می‌شدند، طولشان به دقیقه هم نمی رسید، حالا فقط کش می‌آید و دریغ از ماشین، وانت، اتوبوس، تاکسی، دوچرخه یا یک وسیله متحرک، اگر هم ماشینی رد شود، آنقدر آدم سوارش شده که دیگر نمی‌شود حتی سوزن روی آن گذاشت.


بالاخره تمام می‌شود. موج موج آدم است که از تونل بیرون می‌آید، اتوبان چهاربانده را رد می‌کند و کنار هتل کریستالات الأصیل چشم به راه وسیله می‌ایستد. بعضی‌ها هم پیاده راه افتاده‌اند به سمت عزیزیه. هر چه بلدم از دعا و ذکر و نذر انجام می‌دهم تا یک ماشین امن و مطمئن پیدا شود.پیاده! اصلاً... خدایا برسون!

  

    عکس نوشت: چهار هتل، کنار هم و شبیه هم. خوشبحال آن هایی که همین جا هستند. در یک لحظه آرزو کردم کاش  همین جا می رفتم داخل اتاق و روی تخت پهن می شدم. آنهایی که رفته اند، می فهمند چقدر پیاده آمدم...به طول تونل های منتهی به مسعی بعدا فهمیدم از روز 7 ذی الحجه، به علت ازدحام دیگر اتوبوس ها تردد نمی کنند تا بعد ایام تشریق و  اتمام بیتوته در منا اما تا دلتان بخواهد هر کسی با هر وسیله و هر قیمتی که بخواهد، مسافرکشی می کند...

   

همه ماشین‌هامی‌پرسند عزیزیه شمالی یاجنوبی؟! نمی‌دانم. مامان جواب تلفنم رانمی دهد. چاره‌ای نیست، زنگ می زنم به همان آقای نون! حُسنش همیشه پاسخگوبودنش است. بعد مامان خودش زنگ می‌زند. نهایتاً می فهمم عزیزیه شمالی هستیم. حالا آقای نون دارد آدرس می‌دهد که فلانجا پیاده شو، می‌آیم دنبالت. دیگرمغزم یاری نمی‌کند. جواب می‌دهم هرجا آشنا بود، پیاده می‌شوم. آخر مشروط به اینکه که هرجا رسیدم، زنگ بزنم، بیاید دنبالم، بی خیال آدرس دادن می شود.


ماشین اولی که می رسد به من و جا دارد، میگویم: سرعزیزیه! نمی‌رود. به ماشین عقبی می گویم: شارع صدقی... تا بیایم سوار شوم، گیر می دهد که بروم عقب ماشین، بلند میشوم تاجابجا شوم، راه می افتد. همانجا می‌نشینم. یک ون است که بلندگو هم دارد. مقصدها را اعلام میگوید. اعلام می کند: الشارع الصدقی. نگاه می کنم، اینجا را دیگر می شناسم. با 3 ریال بالاخره می‌رسم سر خیابان. خیابان را با بلوک سیمانی بسته اند. نمی‌دانم چرا.


به آقای نون هم زنگ می‌زنم که سر صدقی‌ام. می‌دود و خودش رامی‌رساند سر خیابان. از مامان تلفنی آدرس می گیرم تا شارژ بخرم، مغازه‌ای که آدرس می دهد،پیدانمی‌کنم. در همین فاصله آقای نون رسیده سر صدقی. حیف که اهل سر کار گذاشتن نیستم، وگرنه می‌گذاشتم همانجابماند زیرپایش علف سبز شود. دوباره تماس می‌گیرم که در خیابانم. به من می‌رسد. حس خوبی نیست با نامحرم در خیابان، کنار هم راه برویم. هر چقدر من سعی می کنم هم قدم نشوم، او اصرار به این کار دارد. الحمدلله چند قدم جلوتر، یکی از هم‌کاروانی‌ها را می‌بیند وگرم صحبت می‌شود. بالاخره می‌رسم هتل. پووف! خدایا شکر...



(1) بنا به نظر حضرت آقا، اقتدا به اهل سنت، درنمازواجب مجزی است، مگر در دوحال، یکی عدم اتصال و دیگری خواندن سور عزائم (سجده دار) در نماز واجب که معمولاً سوره نماز صبح روز جمعه را سجده دار می خوانند. سالی که عمره رفتم، اول هیچ کدام از نمازهایی که اقتدا می کردم، به اصطلاح خودمان، بهم نمی‌چسبید. حال نداشت. همه را اعاده می‌کردم. یک روز روحانی کاروان، که سید قدبلند وخوش‌سیمایی بود در جلسه گفت: «یادم نمیاد که تا بحال نمازایی روکه پشت اهل سنت خوندم، اعاده کرده باشم.» پیش خودم گفت: «وای به حالت! ایشون روحانی کاروانه، حداقل سالی یه بار میاد، هیچ کدوم رو هم اعاده نمی‌کنه، تو هی فقط دلتو ببین! یه موقع باید دید وظیفه چیه، گاهی وظیفه خلاف چیزیه که دلمون می‌خواد...» بعد از آن دیگر اعاده نکردم. سه حدیت از امام صادق (علیه السلام):

مَنْ صَلَّى مَعَهُمْ فِی الصَّفِّ الْأَوَّلِ فَکَأَنَّمَا صَلَّى مَعَ رَسُولِ اللَّهِ، صلی الله علیه وآله، فِی الصَّفِّ الْأَوَّل ‏؛ هر که با آنها (مخالفان) در صف اوّل نماز بگذارد، گویا با رسول خدا در صف اوّل نماز خوانده است. (شیخ صدوق، الهدایة، ص53؛ شیخ کلینی، کافی، ج3، ص380؛ شیخ صدوق، امالی، ص449؛ شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج1، ص382؛ شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج8، ص299-300. (سند این روایت صحیح و معتبر است. امام خمینی، الخلل فی الصلاة، ص8. محمد بن علی بن الحسین بإسناده عن حماد بن عثمان‏))


اسحاق بن عمار نیز می گوید که امام صادق (علیه السلام) به من فرمودند:یَا إِسْحَاقُ أَتُصَلِّی مَعَهُمْ فِی الْمَسْجِدِ؟ قُلْتُ: نَعَمْ قَالَ: صَلِّ مَعَهُمْ فَإِنَّ الْمُصَلِّیَ مَعَهُمْ فِی الصَّفِّ الْأَوَّلِ کَالشَّاهِرِ سَیْفَهُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛ ای اسحاق، آیا با مخالفین در مسجد نماز می خوانی، گفتم: آری، امام فرمودند: با آنها نماز بخوان؛ زیرا کسی که با آنها در صف اوّل نماز بخواند مانند کسی است که شمشیرش را در راه خدا آخته است. (شیخ طوسی، تهذیب، ج3، ص277 و شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج8، ص301.)

و یا در روایت دیگری آن حضرت می فرمایند:

إِذَا صَلَّیْتَ مَعَهُمْ غُفِرَ لَکَ بِعَدَدِ مَنْ خَالَفَک‏ ؛ هنگامی که با آنها نماز می گذاری خداوند به میزان کسانی که مخالف تو هستند گناهان تو را می بخشاید. (شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج1، ص407 و شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج8، ص299. ( این روایت گرچه مرسله است اما در معنا با روایات صحیحه مشترک است.)


(2) روایت قوی این است که شعب‌ابی طالب درست کنار سعی صفا و مروه است. فضایی که به کوه ابوقبیس ختم می شود و این روزها صحن مسجدالحرام شده.

نگاشته شده در شنبه 27 شهریور 1395 ، 09:00 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 1 نظر

مناره هشتم، هم‌جواری

بامداد سه‌شنبه 1388/9/3،  7ذی‌الحجه الحرام 1430

دیدن و نظاره کردن بیت‌الله، لذتی دارد که در هیچ قالبی نمی‌گنجد. بعد از رفتن کاروان، زنگ می زنم یکی از معاون‌های کاروان که ببینم کی باز می‌گردد. این معاون کاروانمان زود خودمانی و رفیق شده و در کلماتش از «عزیزمن! قربانت» و امثالهم زیاد استفاده می‌کند. وقتی با اسم صدایم می‌کند، خیلی ناراحت می‌شوم، تا حالا یادم نیست هیچ نامحرمی، جز فامیل نزدیک، مرا به اسم کوجک صدا کرده باشد. دوست ندارم خیلی با او هم‌صحبت نشوم، می‌گوید هر وقت خواستی برگردی، خبرم کن.هر چقدر بنشینم، از دیدن سیر نمی‌شوم. اما ترجیح می‌دهم یک طواف به نیابت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) انجام دهم. طواف هایی که در عمره، حداکثر 20 دقیقه‌ای تمام می‌شد، اینجا حدود یک ساعت و اندی زمان می‌برد، وقتی طواف را تمام می‌کنم انگار از حمام و سونا بیرون آمدم. تمام لباس‌هایم از شدت گرما و عرق به تنم چسبیده. عقربه‌ها ساعت 4/16 را نشان می‌دهد. حالا بعد از خوردن کشک (برای جلوگیری از خوابیدن خیلی خوب است.)، ضعف کردم. حتی یک شکلات هم برنداشتم.
نمازشب را می‌خوانم. حالا این بانگ اذان صبح است که همه مسجد را پر می‌کند...
ساعت 7/20 با صدای کوبیده شدن تی به سنگ‌های حرم، از خواب بیدار می‌پرم. خلوت‌ترین وقت در مسجدالحرام است و حالا نظافتچی‌ها از فرصت استفاده کرده و حرم را خوب می‌شویند. هر چند موارد ضدعفونی کننده حرم، خیلی بوی تندی دارد. اینجا فقط موقع اذان، حاجی‌ها را بیدار می‌کنند. در بقیه موارد، حتی یک نفر را هم صدا نمی‌کنند.
بعد از نمازصبح خوابم برده بود. اول خیلی جمع خوابیده بودم. اما کم‌کم دراز شدم وراحت خوابیدم. دوباره پیامک دیشب همان معاون کاروان آقای نون را می خوانم. حالا که فکر می کنم، خیلی هم صمیمانه نیست، اما این نوع حرف زدن با نامحرم را دوست ندارم.
اینجا همه آمده‌اند، از همه عالم، از گوشه گوشه زمین خدا، از آمریکا و لندن گرفته تا کوالامپور و سنگال، افغانی، ایرانی، عراقی و حتی فلسطینی. سیاه و زرد و سفید. خدایا این هم مسلمان و این همه مهمان، به میزبانی تو...و چه میزبانی بالاتر ووالاتر از تو که معبود عالم خلقتی و همه به رضای تو اینجا آمده اند.... این میزبانی فقط شایسته توست... و فقط از تو برمی آید.
می‌خواهم باز بیایم و دور خانه‌ات بچرخم، آنقدر بچرخم که از چرخیدن وپرسه زدن دور آنچه غیر توست، بازبمانم.
از جاکفشی پشت سرم، صدای موبایل می‌آید. کسی سراغش نمی‌آوردوظاهراً زائری همراه با کفش‌هایش موبایل را هم همین جا گذاشته. اینجا ازکفش‌داری و امانت‌داری خبری نیست. یا همه چیز به خودت وصل است، یا می‌توان در قفسه‌های کوتاه سه طبقه گذاشت، اما تضمینی هم در سالم بودنش نیست. حالا زائری که جلویم خوابیده، دست می‌برد تا کیفم را بجای بالش استفاده کند. مقاومت می‌کنم، برای اینکه قرآن جیبی داخل کیف است. خدایا! بین من و خواب فاصله بینداز، خواب لحظات آدم را تلف می‌کند.
بلند می شوم طواف دیگری را به نیابت حضرت مادر انجام دهم... فرصت کم است، فقط دو روز تا اعمال باقی مانده. یکی دوبار، وضویم باطل می‌شود، تصمیم می‌گیرم تا دور المیاة (همان سرویس بهداشتی خودمان) بروم. یکی طرف سعی است که خیلی دور است. دیروز سمت باب عبدالعزیز، فلش دوره المیاه را دیده‌ام. حالا برو برو برو برو، می‌رسم به یک سرویس بهداشتی درب و داغان! کاش همان طرف مسعی رفته بودم. از اینجا نزدیک‌تر و تمیزتر بود. وضو می گیرم و در بازگشت به سمت حرم، از فروشگاهی چندتا خوراکی هم می‌خرم. تا به حرم برسم، خوراکی ها تمام می‌شود. (خب! گشنه ام بود، دیگه... فک کن از دیشب ساعت 4 ضعف کرده بودم، حالا ساعت 9 صبح گذشته! قرار نیس که غش کنم. )
برمی‌گردم مسجدالحرام و طواف بعدی را به نیابت امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) شروع می‌کنم. بعد از چندبار تماس، بالاخره با بابا در طواف حرف می زنم. کلی ذوق می کنم. دلم خیلی برای بابا تنگ شده، بابا چقدر جایت خالی است، چقدر جای همه خالی است... جای خواهرهایم.
ساعت حالا 12/40 است و چیزی تا اذان نمانده. نشسته‌ام وسط صحن مسجدالحرام، آنقدر هوا گرم است که جز طواف کننده‌ها، کس دیگری داخل صحن نیست. همه از آفتاب داغ عربستان، به شبستان‌ها پناه برده اند. ختم قرآنی که شروع کردم، به آخر انعام رسیده. امیدوارم این بار بتوانم قرآن را در مکه ختم کنم. به چند نفر زنگ می‌زنم و هیچ کدام جواب نمی‌دهند. یکی‌شان خودش زنگ می زد و پای تلفن می‌گوید: سلام فاطمه! خوبی؟!
- فاطمه؟! حسنا، مهدیه‌ام. این رفیقم، یکی از همکلاسی‌هایش مکه است، فکر کرده او زنگ زده و اصلاً به مخیله‌اش خطور نمی‌کرده که من زنگ بزنم. شعف صدایش، باعث می شود دلخوری فراموش کردن را یادم برود. یکی دیگر از بچه های دانشگاه، آنقدر پای تلفن ذوق زده است که 5 دقیقه فقط تشکر می‌کند. پدر ومادرش هم التماس دعا دارند.
مطاف از همیشه خلوت‌تر شده، اما دیگر رمقی برای طواف ندارم. بروم یکجا برای نماز پیدا کنم. چیزی تا اذان نمانده.
خدایا کمکم کن. همین...


عکس نوشت: بگذار این لحظه را ثبت کنم... ظهر روز شهادت امام پنجم.  وقتی جایی برای نماز در بین صفوف پیدا می کنم، این تصویر در حافظه گوشی ثبت می شود. کم کم صفوف داخل صحن هم تشکیل می شود. اما موقع نماز، هر چه نگاه می کنم،  بین صفوف دور صحن با دوربیت الله، خط اتصال وجود ندارد. باید نماز را اعاده کنم... امروز 7 ذی الحجه است... و هنوز باورم نشده که من اینجایم که فردا به احرام حج تمتع محرم شوم.

یکسال گذشت از سیاه پوش شدن این وبلاگ... وامروز سپید می شود به یمن عید...
یکسال از فاجعه منا گذشت و دست ودلم به هیچ کاری نرفت. باشد که شهدا دستمان را بگیرند.
یا علی

نگاشته شده در دوشنبه 22 شهریور 1395 ، 09:00 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 2 نظر

دوخبر

ارسال عکسی از یکی از حجاج به اینستاگرام رهبر معظم انقلاب...

وچقدر دلم گرم شد به حضر آن هایی که قبلشان برای ایران می تپد... راست می گوید، جایمان خالی است، خیلی زیاد... جای کاروان های سپید پوشمان در اعمال عمره خالی است... پادرهای عرفات و منایمان هم خالی است. چقدر دلم حج می خواهد... اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام

و

اما

دستبندهای امنیتی...

بهتر است بگویم دستبندهای ضد امنیتی... واقعا دیگر حاضر نیستم با این دستبندها به حج بروم. هیچ وقت...

لعن الله آل سعود

نگاشته شده در جمعه 19 شهریور 1395 ، 19:51 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 1 نظر

مناره مظلومیت

امشب شب شهادت آقایمان امام باقر (علیه السلام) است... امامی که وصیت کرد تا ده سال در منا برایشان مجلس عزا برپا کنند...
امشب شاید شیعیان مدینه جرأت کنند بروند پشت بقیع... و برای امام غریبمان عزاداری کنند.
صلی الله علیک یا باقرالعلوم...



ترجیح می دهم همه چیز را قاطی نکنم. امروز نبودم. امشب که اخبار را که رصد کردم خوشحال شدم.

کاروان پارالمپیک ما، با عنوان «کاروان فرهنگی ورزشی منا» به مقصد ریو پرواز کرد. به یاد شهدای مظلوم منا...
و چقدر خوشحال شدم که بامداد امروز در مراسم افتتاحیه، پرچمدار کشورمان سرکار خانم عشرت کردستانی، از اعضای تیم والیبال نشسته بانوان، که قبل از اعزام، از خانواده یکی از شهدای مدافع حرم، پرچم کشورمان را تحویل گرفت، نشان داد که الحق بهترین انتخاب برای این کار بود.
او امروز با لباس و چادر سفید، مظلومیت شهدای منا را در کشور غربت و بزرگترین رویداد ورزشی جهان، فریاد زد.
وقتی که  دوربین های همه خبرگزاری های جهان، مشغول رصد و مخابره افتتاحیه بودند، او با این حرکت نمادین نشان داد که خوب بلد است از ابزار تبلیغات بهره برد.
وقتی با چادر سفید که تنها تصویری که تداعی می کند، لباس احرام است، در افتتاحیه پارالمپیک حاضر شد...
خواهر عزیزم
شاید وقتی پایت را چهارده سال پیش، در شلمچه جا گذاشتی، فکر این روز را هم نمی کردی که خدا چنین مسئولیتی برایت در نظر گرفته که نماد مظلومیت شهدای منا باشی...
خدا قوت و دست مریزاد...
امیدوارم خوشرنگ ترین مدال را برای کشورمان به ارمغان بیاورید.


    
نگاشته شده در پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 ، 22:40 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 1 نظر

اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام...

نمازهای «و واعدنا...» امسال رنگ و بوی دوری دارد وجدایی وغم...

امسال امیدی نیست، خصوصا با توصیه ها و حرف هایی که زده می شود که حتی از کشور ثالث سفر نکنید.

ماجراهای دست بندهای امنیتی

به یاد استاد

به یاد شهید میرانصاری...

به یاد شهید رکن آبادی

به یاد همه شهدای مظلوم منا...

خصوصا شهدای دیگر کشورها که حتی خانواده ها نقهمیدند چه شدند.


هنوز هم می گویم، عمد بودن قضیه چیزی نیست که یشود اثبات کرد با دلایل محکمه پسند، اما...

عمد بود.

اللهم العن ظالم ظلم حق محمد و آل محمد...

نگاشته شده در سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ، 01:02 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 1 نظر
( تعداد کل: 209 )
   1      2     3     4     5      ...      35   >>
صفحات