X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

سرزمین مناره ها

ســـــــــــــــــــــــــــر آغاز

  بسم الله...


  وقتی قرار است اینجا سلامی باشد به پیامبر اعظم
  وقتی قرار است صدای قدمهای رسول خدا اینجا شنیده شود...
  وقتی قرار است از اینجا بتوانی بوی مدینه را حس کنی...

  قرار نانوشته ای گذاشته می شود که روز میلاد خاتم النبیین، اینجا! آغاز گردد...  
  وقتی بر مدینة النبی وارد می شوی، اوست که آغوش می گشاید و می توانی خودت را در آغوشش رها کنی...

  او میزبانی اش را تمام می کند... 
  «سرزمین مناره ها» قرار است آینه شود که میزبانی او که رحمة للعالمین خوانده می شود را بنماید، هر چند کم و به وسعت همان یک آینه کوچک...

  لیس الانسان الا ما سعی

  وسعت آینه هر چند کم، کسی سرزنشش نمی کند...کوچکی آینه تقصیر او نیست، هر چیز در برابر تلالو او، ذره ای بیش نیست...



*این پست همیشگی وبلاگ است، پست های جدید از زیر این پست شروع می شوند...

*پیوندهای روزانه، ثابت نیست و خاک نمی خورد. هر  وقت مطلبی مرتبط و جالب پیدا کنم، به ابتدای لیست اضافه می کنم.

*  مناره ها از راست به چپ: مسجدالحرام، شجره، جعرانه، خیف،  حدیبیه،  جحفه، مسجدالحرام، مسجدی بین راه، مسجدالنبی، قبا،  جبل الرحمة (عرفات)،  مباهله،  مشعر، ذوقبلتین

نگاشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 ، 07:41 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 30 نظر

اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام...

نمازهای «و واعدنا...» امسال رنگ و بوی دوری دارد وجدایی وغم...

امسال امیدی نیست، خصوصا با توصیه ها و حرف هایی که زده می شود که حتی از کشور ثالث سفر نکنید.

ماجراهای دست بندهای امنیتی

به یاد استاد

به یاد شهید میرانصاری...

به یاد شهید رکن آبادی

به یاد همه شهدای مظلوم منا...

خصوصا شهدای دیگر کشورها که حتی خانواده ها نقهمیدند چه شدند.


هنوز هم می گویم، عمد بودن قضیه چیزی نیست که یشود اثبات کرد با دلایل محکمه پسند، اما...

عمد بود.

اللهم العن ظالم ظلم حق محمد و آل محمد...

نگاشته شده در سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ، 01:02 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 1 نظر

مستی از دست رفته

اعتکاف رمضانیه کلا حال غریبی دارد... شبیه حال غریب  تقارن

کربلا و اربعین،
عرفه و عرفات

انگار برای هم اند و هر چند تجربه شان بدون دیگری پر است از خوشی و حلاوت، اما تلاقی شان، شیرین است و پر از مستی...

و این بنده کمترین، فقط بلدم حلاوتش را مزه مزه کنم وبه روز نرسیده، همه اش را هدر بدهم...

و چرا همیشه خدا بعد از این حلاوت های مست، آدم را می گذارد در ترازوی امتحانی که جز نمره رد شدن، چیزی بر آن نقش نمی بندد و نفس سرکش راه خودش را می رود، مشکل این است که هنوز یاد نگرفته ام در جایی که محق هستم، حرفم را با آرامش بیان کنم، اینقدر که باید مراعات همه را بکنم، و هیچ کس مراعاتم را نکند، واقعا این جاها دیگر کاسه صبر است که لبریز می شود...

خدایا ببخش

باشد که بندگان خدا هم حلالم کنند و یاد بگیریم مراعات کردن را... مراعات شدن را... و فکر نکنیم کسی که همیشه مراعات می کند، همیشه حقی ندارد...

نگاشته شده در سه‌شنبه 15 تیر 1395 ، 12:49 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 2 نظر

یا رب البیت الحرام

شب قدر بچگی‌هایم را خواندن دعای جوشن‌ کبیر پر می‌کرد؛ و بعد از دعا هم، دیگر رمقی نمی‌ماند که تا سحر بیدار بمانم. فکر می‌کردم حتماً باید دعا را دیگری بخواند و من همراهیش کنم؛ کبیر، طویل و ثقیل بودنش را هم که اضافه کنید. معمولاً شب‏های قدر ـ که اکثرا هم در خانه احیا می‌گرفتم ـ  رادیو ضبط مان، تنها همراهم بود.
 یادم نیست چند سالم بود. شب قدری، خوابم برد و وقتی بیدار شد که دعای جوشن کبیر رادیو تمام شده بود؛ مغموم و مستأصل مانده‏ بودم که حالا امسال بدون خواندن دعای جوشن‌کبیر، بیدار ماندم به چه درد می‌خورد؛ بغض  راه گلویم را بسته بود که...
 «‌بیا با هم بخونیم؛ منم هنوز دعای جوشن کبیرم رو نخوندم.» مادرم بود؛ ‌اول مثل همیشه کلی نازم را کشید تا قبول کنم.
  مادر شروع کردند به خواندن. به آیات راحت که می‌رسیدند (همان اللهم انی اسئلک باسمک ...) اصرار که تو بخوان. نفسم بند می‌آمد؛  اصرار مادر، باعث شد که  ترسم بریزد. فهمیدم می‌شود دعا را بدون رادیو هم خواند.
*****
چندسال بعد،  شب قدری دیگر، این بار با خواهرم شروع کردیم به خواندن دعا. یکی درمیان ‌‌خواندیم. از آن شب، دیگر جرأت کردم که خودم بخوانم. اما هر از گاهی در اواسط دعا از خستگی خوابم می‏برد و ... . خب، زیاد بود. خسته می‌شدم.
*****
تیرماه 84، عمره دانشجویی قسمتم شد. دومین بار از مسجد حدیبیه محرم ‌شدیم. قبل از سفر سفارش خیلی‌ها بود که در اعمالتان (طواف، سعی بین صفا ومروه و طواف نساء)، جوشن کبیر بخوانید. با روحانی کاروان، اعمال را آغاز کردیم؛ قبلش هر چه اصرار کردیم، حاج آقا قبول نکردند غیر از دعاهای وارده برای هفت دور طواف، دعای دیگر بخوانند.
  دیدم دلم راضی نمی‌شود. مگر چندبار قرار است محرم شوم؛ مفاتیحم را در آورد. تصور طولانی بودن دعا، هنوز از کودکی همراهم بود؛ تند تند شروع کردم به خواندن: اللهم انی اسئلک...
  در کنارعظمت خانه خدا، فرازهای دعا، برایم رنگ و بوی دیگری می‏گرفت. آیات جان می گرفتند، مجسم می شدند...
رسیدم به فراز 26 : « یا رب البیت الحرام یارب الشهر الحرام   یارب البلد الحرام...»
من درست همانجا ایستاده بود، در کنار خانه خدا و شهر خدا...
  اشک تمام صورتم را پوشانده بود.  رسیدیم به سعی و تقصیر؛ بعد از هفت بار رفتن بین صفا ومروه، حاج آقا گفت : «شما که الان به طواف نساء احتیاج ندارید. برید هتل. فردا انجام بدین . مشکلی هم نیست.»
  با یکی از دوستان، رفتم برای انجام طواف نساء. نیمه‌های دور دوم طواف نساء، دعای جوشنم تمام شد. اولین باری بود که حس کردم که دعای جوشن کبیر، کبیر است اما خیلی هم طولانی نیست. چند سال بعد که حج تمتع قسمتم شد، این بار حال و هوایم در جوشن کبیر فرق می کرد، «یا رب البیت الحرام یارب الشهر الحرام   یارب البلد الحرام...» این بار واقعا در همان زمان و مکان بودم، کنار خانه خدا، در ماه حرام و سرزمین امن الهی...
*****
  حالا هر وقت دلم می‌گیرد، سری می‌زنم به مفاتیح ؛ خصوصا فراز بیست وششم. شب قدر که نزدیک می‌شود، به هرکسی که می‌رسم، بعد از کلی التماس دعا، می‌گویم : «به فراز26جوشن کبیرکه رسیدی، خیلی یادم کن.»
*****
  «یا رب البیت الحرام ...»  شب‌های قدر، تمام صورتم  را خیس می‌کند. کاش دوباره رزق رمضانم، حج خانه  خدا باشد:
«اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام...»

پ.ن:  خانه خدا وشهر مکه را به به ترتیب بیت‌الحرام و بلد الحرام می‌نامند. چون خیلی از کارها معمولی وجایز  از جمله شکار و کشتن حیوانات و کندن گیاهان، در اینجا حرام است. چون جایی است که خدا آن را محل امن قرار داده است.
نگاشته شده در شنبه 5 تیر 1395 ، 05:13 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 1 نظر

نام همه پسرام «علی» است

خفقان بود، دوران سکوت و خانه‌نشینی پدر، اولین پسر به دنیا می‌آید؛ دورانی که کسی به این راحتی دوستی با مولا را نمی‌تواند فریاد بزند، حسین بن علی (علیه‌السلام)، با این کار ارادتش را به پدر نمایان می‌کند. نام پسر را «علی» می‌گذارد.

دومی زمان خلافت پدر به دنیا می‌آید، نامش: علی؛  سومی هم دورانی به دنیا آمد که جزو جدایی‌ناپذیر منابر و بعد از خطبه‌ها، ، لعن مولا است؛ نامش را باز می‌گذارد علی.

   

سه برادر، سه علی بن الحسین... برادربزرگتر را صدا می‌کنند: علی اکبر...
          برادر وسط می‌شود: علی اوسط و تنها مردی بود که در کربلا و از خاندان اهل بیت به واسطه بیماری جان سالم به در برد و
                 برادر کوچکتر را علی اصغر نامیدند؛ عمر علی‌اصغر را خیلی ذکر کرده‌اند، 6 ماه است... 6 ماهه‌ای که شد سند جنایت یزید زمان به جرم تشنه بودن؛ یزیدهای زمان ما هم کم نیستند...

در زیارت عاشورا می خوانیم: السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین... به راستی مگر می‌شود مشخص کرد کدام علی بن الحسین...


فرزند شهید به واسطه رشادتش،
امام حاضر به عنوان صاحب عزا یا
شیرخواره صغیر به دلیل مظلومیتش.

این بار که زیارت عاشورا می‌خوانیم، یادمان باشد نام همه فرزندان حضرت ارباب، «علی» است.

دو علی در کربلا شهید شدند و مزارشان همانجا کنار پدر است، اما علی اوسط در کنار عمویش در بقیع به خاک سپرده شد، جایی که این روزها، فقط قطعه سنگی نشان از مزارش می‌دهد.


* روز جوان بر جوانان عزیز مبارک! (ما که جوونی رو رد کردیم وتموم شد...)

** از متن های مطبوعاتی که به زیور طبع آراسته نشد.

نگاشته شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 ، 09:00 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 4 نظر

غار شریف

«شرف المکان بالمکین» ساده‌اش می شود جا و مکان مهم نیست، مکان بخاطر آن چیزی که در آن وجود دارد، مهم و با ارزش می‌گردد. و حالا حکایت اینجاست. غاری بر بلندای کوه، جایی که نه مسجد است، نه عبادتگاه و کلیسا و کنیسه. کنج خلوت عبدی است با معبود؛ رسمی که از پدربزرگ به ارث برده، پدربزرگی که فقط تا شش‌سالگی‌اش زنده بود و او را بیش از همه نوه‌ها دوست داشت.
چقدر پدربزرگ را در این سال‌های فراق تحسین کرده، به خاطر یافتن این گوشه دنج، جایی که از فرازش خانه خدا هم پیداست، سال‌هاست که مرتب، به اینجا سر می‌زند و حتی شده تا 40 روز پایین نمی‌رود. مهربان همسر و فرزندخوانده‌اش هر چند روز برایش آذوقه می‌آورند.
یکی از همان روزهای تاریخ‌ساز است که صدای نفر چهارمی در این غار به گوش می‌رسد: «إقرا باسم ربک الذی خلق» و شرافت می‌یابد این غار بر همه غارهای جهان، چه چیز بالاتر از نزول امین وحی و بعثت پیامبر خانم.

  

عکس نوشت: نمای مسجدالحرام از بالای غار حراء در قدیم. با ساختن برج الابراج، دیگر از غارحراء مسجدالحرام دیده  نمی‌شود.

برچسب‌ها: مکه، غار حرا، مبعث
نگاشته شده در پنج‌شنبه 16 اردیبهشت 1395 ، 08:00 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 205 )
   1      2     3     4     5      ...      35   >>
صفحات