X
تبلیغات
رایتل

ســـــــــــــــــــــــــــر آغاز

  بسم الله...


  وقتی قرار است اینجا سلامی باشد به پیامبر اعظم
  وقتی قرار است صدای قدمهای رسول خدا اینجا شنیده شود...
  وقتی قرار است از اینجا بتوانی بوی مدینه را حس کنی...

  قرار نانوشته ای گذاشته می شود که روز میلاد خاتم النبیین، اینجا! آغاز گردد...  
  وقتی بر مدینة النبی وارد می شوی، اوست که آغوش می گشاید و می توانی خودت را در آغوشش رها کنی...

  او میزبانی اش را تمام می کند... 
  «سرزمین مناره ها» قرار است آینه شود که میزبانی او که رحمة للعالمین خوانده می شود را بنماید، هر چند کم و به وسعت همان یک آینه کوچک...

  لیس الانسان الا ما سعی

  وسعت آینه هر چند کم، کسی سرزنشش نمی کند...کوچکی آینه تقصیر او نیست، هر چیز در برابر تلالو او، ذره ای بیش نیست...


*  مناره ها از راست به چپ: مسجدالحرام، شجره، جعرانه، خیف،  حدیبیه،  جحفه، مسجدالحرام، مسجدی بین راه، مسجدالنبی، قبا،  جبل الرحمة (عرفات)،  مباهله،  مشعر، ذوقبلتین


*شهدا از راست به چپ:

شهید حاج علیرضا برادران، عکاس خبرگزاری فارس، شهید رسانه ( درسقوط هواپیما C-130) همسفرم بودند در اولین سفر.

شهید دکتر حاج ناصر قربان نیا، استاد دانشگاه، شهید منا، استادم هستند

شهید مهندس حاج عمار میرانصاری، شهید منا، نسبت خویشاوندی و بیشتر از آن، دوستی مرا با خانواده این شهید پیوند داده.


*این پست همیشگی وبلاگ است، پست های جدید از زیر این پست شروع می شوند...

*پیوندهای روزانه، ثابت نیست و خاک نمی خورد. هر  وقت مطلبی مرتبط و جالب پیدا کنم، به ابتدای لیست اضافه می کنم.

نگاشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 ، 07:41 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 30 نظر

حکمةالحسینیة فی ألأسفار ألاربعة الأربعینیة 2

گفته‌اند عارف باید چهار مرحله طی کند تا به او برسد...
می‌گویم عاشق باید چهار سفر را تمام کند تا به معشوق برسد. اربعین، سفر به سوی حسین است، با حسین، همراه حسین، هم‌قدم حسین... سفر الأربعین: سفر بالحسین مع الحسین الی الحسین.
حکمةالحسینیة فی ألأسفار ألاربعة الأربعینیة
هزار و سیصد و هفتاد و هشتمین اربعین حسینی به روایت قلم
سفر اول: سفر من الخلق إلی الحسین(علیه‌السلام)
«من‌الخلق»  یعنی خداحافظ، وداع، جداشدن، دل‌بریدن، گسستن و رفتن؛
«إلی الحسین(علیه‌السلام)» یعنی دین ودنیا، دنیا و آخرت، عقبی و بهشت، بهشت و ملکوت... تا «عند ملیک مقتدر»؛
«إلی الحسین(علیه‌السلام)»، یعنی  به سوی دردانه خدا «والوترالموتور»، خون خدا «ثارالله»، محبوب خدا؛
به سوی او که همه چیزش را، مال، جان، ناموس، فرزند را فدای معبودش کرد تا بشود «والوتر الموتور»؛
از حسین(علیه‌السلام) تا خدا فاصله‌ای نیست، شاید به همان اندازه که جدش فاصله داشت «قاب قوسین أو ادنی». اینجا، هر قدمش مرحله‌ای است. مرحله در لغت، مسافت یک روز راه است که مسافر طی می‌کند.
  
مرحله نخست: پریشانی ـ اول محرم 11438
از شب اول محرم، کبوتردلم بال کشید و در کنار گنبد طلا جا خوش کرد به انتظار که صاحبش آمدنی است یا ماندنی. می‌رسد یا نه. ذوالجناح (1) امسال مرکب راهواری است که هر سال مرا به میعاد هیأت برساند. هیأتی از نوع میثاق، جنس دانشجویی و جنس الأجناس حسین(علیه‌السلام).
هر شب وقتی هنوز هیأت تمام نشده، از جا بلند می‌شوم که در موعد مقرر به خانه برسم؛ زیر لب می‌گویم: «آقاجان، امسال مرا جا نگذاری! امسال بی‌همسفر ماندم.» همسفر همیشگی دو سال گذشته، حالا خودش مسافری دارد که موعد رسیدنش نزدیک است و احتمال آمدن مادر را به صفر رسانده.
روز آخر هیأت، شب عاشورا وقتی از راز دلم برای هم‌هیأتی‌های این شب‌ها پرده برمی‌دارم، یکی‌شان با اطمینان می‌گوید: «مطمئن باش که اربعینتو دادن. شک نکن.»
امسال همه چیز دست به دست هم می‌دهد تا نتوانم با کاروانی که سال گذشته راهی شدم، همراه شوم. بدون همراه مرد نمی‌برد، و این یعنی یک روزنه امید دیگر هم بسته می‌شود.
من می‌مانم با تمام نگرانی‌های مادر و دلشوره پدر که به هر کاروان و همسفر رضایت نمی‌دهند. کاروان‌ها یکی یکی پر می‌شود و همسفر پیدا نمی‌کنم و نمی‌دانم چرا امسال تقریباً تمام کاروان‌های دانشجویی و مهم، برگشتشان قبل اربعین است و دوست دارم حتماً روز اربعین کربلا باشم.
 زمزمه‌های امسال، حکایت از نرفتن است، مادر از قول پدر می‌گوید که دوسال امکانات بود و رفت، امسال نرود، چه می‌شود. اما خودش ظاهراً راضی است، اما مشروط: با همسفر آشنا و کاروان آشنا...
روزهای محرم به سرعت عبور می‌کند و ناامیدتر از روز قبل، فقط دست به دعا برمی‌دارم. تا روزی که به دیدن عزیزی می‌روم و اصرار می کند تا این مداحی را برایم بفرستد:
قدم قدم با یه علم ایشاالله اربعین بیام سمت حرم
با مدد شاه کرم ایشاالله اربعین بیام سمت حرم...
یاد یکی از همسفران سال گذشته می‌کنم. آخرین شنبه محرم، وقتی تلفنش آزاد می‌زند و جوابم را می‌دهد، می‌گوید دیروز ثبت‌نام کرده‌اند و سایت بسته شده. نمی‌توانم ادامه بدهم، آخرین امیدم بود.
تمام درازای شب، همین مداحی را می‌گذارم و به پهنای صورت اشک می‌ریزم و فقط مویه می‌کنم: می‌خواهم بیایم، آقاجان! می‌دانی تاب ماندن ندارم. تاب تماشا ندارم، تاب ماندن ندارم. این دل کوچکم، تاب نرسیدن ندارد. تاب دیدن اربعین را در این شهر دودگرفته راندارد. با هر بیتش، صورتم خیس می‌شود، تمام یکسال دلتنگی را اشک می‌ریزم. خیالم راحت است که حتی اگر صدایم بلند شود، در خانه جدید، اتاق خوابم دیگر کنار اتاق پدر و مادر نیست که از صدا بیدار شوند. اما بعد از نماز صبح، وقتی تا آشپزخانه می‌روم، صدای نجوای پدر را می‌شنوم که از مادر می‌پرسد: «این چش بود دیشب؟ چرا اینجوری گریه می‌کرد...» بعدها می‌فهمم پدر وقتی شب بیدار شده‌اند، صدایم را شنیدند.
دونفر از دوستانم، دلشان پیش من است، اما یکی گذرنامه‌اش گم شده و دیگری مرخصی ندارد؛ دومی هر وقت زنگ می زنم، می‌گوید: «نامردی بری، منو نبری!» به هر کسی رو می‌اندازم، اما نمی‌آید، با همسرش می‌رود، می‌خواهند آزاد بروند بدون اینکه فکر جا باشند، شماره می‌گیرد و زنگ نمی‌زد. یکی یکی روزها می‌گذرد، اینترنت، تلویزیون، رادیو، کوثرنت (2)  و... همه چیز بوی اربعین و رفتن می‌دهد و حالا مانده‌ام بین زمین و آسمان، و دل کوچکم در سینه می‌زد و می‌پرسد: «آیا ما را هم راه می دهند... خدایا! بین 25 میلیون نفر، برای ما هم جا هست؟!»
نمی‌دانم همسفر وکاروان از کجا بیابم.
مغموم و مستأصل... به هر کسی می‌رسم، التماس دعا می‌گویم، دوست، آشنا، فامیل؛ و هر وقت از باب دلداری می‌گویند: «مهم اینه که دلت اونجاس، حالا شاید قسمت نباشه امسال بری.» گاهی اشک در چشمانم حلقه می‌زند و می‌گویم: «اگر بمانم، می‌میرم... یا می‌روم، «یا» ندارد، می‌روم.» هر کسی را که می‌توانم واسطه می‌کنم، عرفا، شهدا، صُلَحا، صدیقین... . دست و دلم به هیچ‌کار نمی‌رود.  آنقدر دوست و آشنایی که قرار است بروند، از من درباره وسایل مورد نیاز، امکانات، فضا و... می‌پرسند که در نهایت همه تجربیاتم را فایل pdf ای می‌کنم و در دنیای مجازی به اشتراک می‌گذارم، «باشد کز آن میانه یکی کارگر شود»

مرحله دوم: همسفر، چهارشنبه 12/8/1395
حدیث داریم قبل از شروع سفر، اول همسفر پیدا کن. اما اگر شرط مادر نبود، بدون همسفر اسم می‌نوشتم. مطمئنم در سفر عشق، حضرت ارباب آدمی را بدون همسفر نمی‌گذارد. چقدر دوست دارم یکسال همسفر را به او واگذار می‌کردم که مطمئنم بهترین را برایم رقم می‌زند. اما اینجا دلِ مادر مقدم است. سرانجام گذرنامه دوستم بعد از زیر و رو کردن خانه و دفتر پیدا می‌شود. حالا کجا پیدا شده؟ در گاوصندوق خراب دفترسابق جا مانده بود. اما دیگر هیچ کاروانی جا ندارد و سؤال مشترک همه یکی است: «چرا اینقده دیر!» پنج‌شنبه در راهپیمایی 13 آبان، یکی از معلم‌های دبیرستان که عازم هستند را می‌بینم. شماره کاروان خودشان را می‌دهد که آن هم، ظرفیتش قبل از ما تکمیل شده است.

مرحله ‌سوم: اذن مادر ـ جمعه 14/ 8/95
شوهرخواهر می‌خواهد گذرنامه خودش و دوستانش را برای ویزا بدهد. مادر بی‌مقدمه می‌آید در اتاق و پیشنهاد می‌دهد: «می‌خواین تو و دوستت هم گذرنامه‌هاتونو بدین، حالا تا بلیط...» پیشنهاد مادر برایم بازشدن روزنه امید است. وقتی مادر پیش‌قدم می‌شود، یعنی راضی است.

مرحله چهارم: اجازه پدرـ شنبه 15/8/95
فردا صبح پدر قبل از اینکه از خانه بیرون برود، هزینه گذرنامه من و دوستم را در دو پاکت جدا دستم می‌دهد: «اینم پول ویزاها...» و باز روزنه امید بزرگتر می‌شود؛ پدر هم به رفتن راضی شده‌است. از صبح، برای ذوالجناح طرح ترافیک می‌گیرم. اول دنبال عکس، بعد دفتر کار دوستم تا مدارک را بگیرم. با شوهر خواهرم تماس می‌گیرم که بیایند دم در اداره‌اش تا مدارک را تحویل‌اش دهم. جواب می‌شنوم مدارک دوستانشان حاضر نیست. الان هم دستش بند است و نمی‌تواند دم در بیاید. می‌گوید بگذارید برای شب یا به خواهر تحویل دهم. راهم کلی دور شده و ممکن است به کلاس نرسم. الحمدلله ذوالجناح مرا به موقع می‌رساند.
شب، بنده خدا، خودش می‌آید دم در و مدارک را می برد.

(1): همه مرکبشان را رخش می‌‌نامند. اما ذوالجناح برایم با محرم آمد و ذوالجناح شد. باشد که چرخش هماره در راه خدا بچرخد.
(2): مثل همه دانشگاه ها، برای طلاب خواهر حوزه‌های علمیه، سایتی را تعریف کردند که با نام کوثرنت، چندسالی است شروع به کار کرده است. شبکه اجتماعی‌اش با نام «رواق» دو سال است که راه‌اندازی شده و مثل همه شبکه‌های اجتماعی محل تبادل نظر واطلاعات است.

نگاشته شده در دوشنبه 27 دی 1395 ، 09:00 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 2 نظر

حکمةالحسینیة فی ألأسفار ألاربعة الأربعینیة 1

بسم الله
قبل سفر:
سال 93، اولین اربعینم را تجربه کردم. ده روز نشده، سفرنامه‌ام را نوشتم، مو به مو، جزء به جزء، قدم به قدم. تمام شد، خالی شدم. این همه آن چیزی بود که در نوشتن آموخته بودم. به گمانم هر آنچه در نوشتن می‌دانستم به کار بردم؛ مطمئنم دیگر چیزی باقی نماند.
و یقین دارم که عاشورا دریای عشق، عرفان، ادب و شعر است، و هرکسی به قدر وسعش، از آن ارتزاقی دارد. اما یک نفر مگر یک راه را چند بار می‌تواند حکایت کند؛ چقدر می‌شود از عاشقانه‌های 1452 ستون گفت، بماند که جنس عاشقانه‌های اربعین چشیدنی است تا گفتنی.
94، اربعین دیگر قسمتم شد. از سفر بازگشتم، پر شده بودم از حس ناب اربعین. فکر کردم می توان سفرنامه‌ای دیگر نوشت، کاملتر، بهتر، سلیس‌تر، روان‌تر. یکسال بزرگ‌شده‌ام و قدر یکسال بیشتر فهمیده‌ام. باز دست به قلم شدم و نوشتم. مو به مو، جزء به جزء، قدم به قدم.
امسال زمانی که اربعین سوم را پشت سر گذاشتم و دوستانی در فضای مجازی مشتاقانه منتظر نوشته‌هایم بودند، (با احترام به سلیقه‌ و محبتشان، آب ندیده‌اند، وگرنه خود می‌دانم نوشته‌هایم در ادب و ادبیات، چیزی برای گفتن ندارند.) پیش خودگمان کردم دیگر مطلبی برای نوشتن نمانده، نمی‌خواستم به تکرار بیفتم، مکرر شود، واگویه‌کنم. اما چند روز بعد با خواندن عاشقانه‌های اربعین، دلم هوایی شد که باز دست به قلم برم و عاشقانه‌ها را از منظر دیگر روایت کنم و نتیجه سفرنامه‌ای شد که پیش روست و اکنون باز خالی شدم از همه آنچه می‌دانستم. هر چند بخشی از سفرنامه‌ها هماره ناگفته می‌ماند. بجهت اختصار، عدم تکرار، ادب، حفظ آبرو و...
اسفار اربعینی امسالم را، با شرمساری و افتخار، تقدیم می‌کنم به ساحت مقدس قطب عالم امکان، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و خجلت‌زده، زیرلب نجوا می‌کنم: «یَآ أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنَا بِبِضَـاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَــدَّقْ عَلَیْنَآ إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ»
اکنون باور دارم هر چه بنویسم ونوشته شود، باز تکرار مکرر نیست، هر بار عاشقانه‌هایی است از نوع ناب، جنس حسینی و جنس الأجناس الهی.
نگاشته شده در دوشنبه 20 دی 1395 ، 09:00 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 1 نظر

مهمان حضرت ارباب ان شاءالله

داستانش مفصل است...

ترجمه دارد: از اربعین امسال تا اربعین سال دیگر،اگر ان شاءالله قرار باشد به عتبات مشرف شوم، اگر این تکه مقوا را ببرم ستاد اربعین،ان شاءالله یک فیش غذای حرم حضرت ارباب می دهند دستم تا یک روز مهمان حضرت ارباب باشم.
سوگواره ای بود، شرکت کردم، منتخب شدم، اما مقام نیاوردم. بین منتخبین بخش نمایشگاهی که مقام نداشتند، قرعه کشیدند و فقط به 5 نفر دیگر هم فیش حرم حسینی را دادند.

نگاشته شده در پنج‌شنبه 18 آذر 1395 ، 19:54 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 3 نظر

11

یازده، شاید اگر بشمارید، فقط یکی از ده تا انگشت بیشتر است...

یازده ثانیه، به چشم برهم زدنی می گذرد.

یازده دقیقه، حد تأخیر کلاسی است تا غیبت نخوریم.

یازده ساعت... می شود تقریبا نیمی از شبانه روز. می شود خیلی کارها را کرد. اگر خسته باشیم، حتی این یازده ساعت را فقط می خوابیم.

یازده روز... کمتر از دوهفته. تا قبل از بسته شدن درهای عمره، عمر سفرهای عمره بود.

یازده ماه، یعنی آخر سال، وقت حساب و کتاب و رسیدگی و دخل و خرج... تا سال بعد

یازده سال... کمی بیشتر از یک دهه. بزرگ شدن، فهمیدن، بالغ شدن...

اما

برای بعضی این 11 ها، خیلی کند می گذرد.

11 ثانیه، 11 سال می گذرد

11 دقیقه، 11 قرن

11 ساعت، 11 عمر

11 روز، 11 هزاره...

11 ماه،  دیگر در شمارش نمی گنجد و

11 سال...

...

حالا می خواهم درباره یازده سال حرف بزنم، از جنس دوم... نه فقط یک دهه...

11 سال از سقوط هواپیمای  C130 ارتش در شهرک توحید می گذرد.

هواپیمایی که اصحاب رسانه را می برد تا از مانور ارتش عکس و فیلم و خبر تهیه کنند.

هواپیما سقوط کرد، سوخت...

و فقط پیکرهای سوخته به خانواده ها رسید.

و قطعه 50 بهشت زهرا، ارامگاه شهدایی شد که می رفتند خبر تهیه کنند، اما خودشان خبرساز شدند.

روحشان شاد...

*****

الان یازده سال است که سوگند برادران، بی پدر شده، چه کسی می تواند  دردهای او را بفهمد، درک کند، بشمارد...

چه کسی تنهایی همسر شهد را می فهمد که سه سال بعد رفتن همسر، کوثر کوچولویش، در اثر یک اتفاق، بی احتیاطی وشاید هم دلتنگی دختر برای پدر، به پدرش ملحق شد.

و من

به قاعده 11 سال،

فقط

یاد گرفته ام

هر سال همین روز، یک پست بنویسم.

ربنا تقبل منا هذا القلیل

به یاد شهدای رسانه و شهید حاج علیرضا برادران، عکاس خبرگزاری فارس...

سوگند برادران، تنها یادگار شهید در کنار مزار پدرـ  1393

نگاشته شده در دوشنبه 15 آذر 1395 ، 09:27 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 1 نظر

اربعین، پای پیاده، کربلا

بسم الله
سال گذشته که از اربعین برگشتیم، خیالم راحت شد، خب هر سال با همین کاروان می رویم دیگر...
اما
امسال همه چیز دست به دست هم داد تا نتوانیم با کاروانی که سال گذشته راهی شدیم، راه بیفتیم...
از طرفی همسفرهای دوسال گذشته ام، آمدنشان معلوم نبود.

من ماندم با تمام نگرانی های مادر، و دلشوره پدر که به هر کاروان و همسفری رضایت نمی دادند... کاروان ها یکی یکی پر می شد و من همسفر پیدا نمی کردم. روزهای محرم به سرعت عبور می کرد و ناامیدتر از روز قبل، فقط می گریستم.
تا روزی که رفتم دیدن عزیزی و اصرار که گوشی ات را روشن کن تا این مداحی را برایت بفرستم.«قدم قدم با یه علم ایشاالله اربعین بیام سمت حرم/با مدد شاه کرم ایشاالله اربعین بیام سمت حرم...»

شنبه ای بود که زنگ زدم به یکی هم کاروانی های سال گذشته، گفت هفته پیش ثبت نام کردیم و سلیت بسته شد. نتوانستم ادامه بدهم، آخرین امیدم بود.
تمام درازای شب، همین مداحی را گذاشتم وبه پهنای صورت اشک ریختم و فقط گفتم: «می خواهم بیایم، آقاجان! می دانی تاب ماندن ندارم. تاب تماشا ندارم... این دل کوچکم، تاب نرسیدن ندارد. تاب دیدن اربعین را در این شهر دودگرفته ندارد...»
دونفر از دوستانم دلشان پیش من بود، اما یکی گذرنامه اش گم شده بود و دیگری مرخصی نداشت... به هر کسی رو می انداختم، نمی امد، با همسرش می رفت، می خواستند آزاد بروند، شماره می گرفت و زنگ نمی زد.

یکی یکی روزها می گذشت، اینترنت، تلویزیون، رادیو، کوثرنت و... همه چیز بوی اربعین می دادو خبر از رفتن و حالا مانده بودم بین زمین و هوا، همین جور دل کوچک من در سینه می زد و می پرسید: «آیا ما را هم راه می دهند... خدایا! بین 25 میلیون نفر، برای ما هم جا هست...»

هفته پیش دوستم بعد از اینکه خانه و دفترکارش را زیر و رو کرد، گذرنامه اش را پیدا کرد... حالا هیچ کاروانی جا نداشت. همه می گفتند چقدر دیر دارید اقدام می کنید...

«پای پیاده، همراه جاده، ره می سپارم به عزم زیارت/ در کوله بارم، چیزی ندارم، غیر از دلی مست شوق شهادت...»

گذرنامه ها را دادم تا ویزایش بیاید، تا بقیه کارها...
از اول هفته دنبال کاروان و جا گشتیم. پر شده بود، گران بود، طولانی می ماندند و... و حساسیت مامان بیشتر می شد. امروز صبح با مادر بحثم شد، گفتم اگر راضی نیستید، نمی روم... همین امروز آخر مادر به یک وضعیت رضایت دادند وبلیط را گرفتیم. ویزاها یک ساعت هم نشده که رسیده و الان روبرویم است.

ویزا
بلیط...
ان شاءالله راهی می شویم.
امیدوارم حضرت ارباب هم زیر تذکره را امضا کرده باشند. نرویم برمان گردانند...

پ.ن 1: نظرات این پست با نام هایتان را همراه خواهم برد. دعایتان را همین جا سنجاق کنید تا همه را ان شاءالله با خود ببرم. برنامه ام نیست در راه به اینترنت سر بزنم، (اصلا گوشیم نت ندارد...)عملا تا دوشنبه شب 24 آبان، فرصت هست، امیدوارم پیک امینی باشم و به مقصد برسانمشان...

پ.ن 2: حلال بفرمایید اگر حرفی، سخنی، نکته ای از حقیر باعث رنجشتان شده و دعا بفرمایید لحظه لحظه و هر قدمی که بر می دارم در این سفر مورد رضایت خدا و آل الله صلوات الله علیهم اجمعین باشد...

نگاشته شده در سه‌شنبه 18 آبان 1395 ، 21:34 | به قلم کوثر | چاپ مطلب 6 نظر
( تعداد کل: 216 )
   1      2     3     4     5      ...      36   >>
صفحات